در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب

آخرین مطالب
۰۲
ارديبهشت
۹۹

سر در حال منفجر شدنم رو روی بالش میذارم و فکر میکنم تا چه حد غرق خونه و خونواده شدم. خونه رو مرتب کردم. اتاق مهدی رو نمیشد توش نفس کشید حتی. لباس ها کف اتاق بود. کتاب ها روی تخت. کشو ها خالیِ خالی. هیچی، مطلقا هیچی سر جاش نبود. اتاق مامان هم. قفسه های پشت آینه پر از کتاب های بهم ریخته و وسایل و ابزار بیخود و بی جهت، لوازم آرایش روی پاتختی و یک عالمه خرت و پرت زیر تخت و من نمیفهمیدم اینا چرا باید توی اتاق خواب باشن. من اصلا هیچ کجای این زندگی رو نمیفهمم گاهی. من دعوا ها و گریه ها و نیم ساعت بعد عذرخواهی و دوسِت دارم ها رو نمیفهمم. گاهی فکر میکنم دلیل رابطه های به ته رسیده من همینه که من زندگی شلخته ای ندارم! فضای شلخته، رابطه شلخته، عاطفه شلخته و اصلا هر چیز شلخته ای از تحملم خارجه. خونواده من ولی انگار هیچ نظمی، هیچ خطی و هیچ حدی براشون تعریف نشده. دعوا و بحثشون در کسری از ثانیه به اوج میرسه و با اشک ریختن یکی از اعضا یا فرار کردن اون یکی از موقعیت خاتمه پیدا میکنه و به نگرانی برای هم تبدیل میشه! توی این خونه هر کسی برای خودش اتاقی داره اما انگار هیچ اتاقی اختصاص یافته یک نفر نیست. اینجا شلختگی محضیه که من دوسش دارم. این شلختگی اما هر روز و هر شب بهم هجوم میاره. یاد گرفتم درد و دل ها و گریه های مامان رو بشنوم، بغلش کنم و ببوسمش و حتی نصیحتش کنم. وصیت های بابا رو مدت هاست دیگه سر باز نمیزنم از شنیدنشون، چون میدونم اگه برای من هم نگه حس میکنه تنهاست. من میدونم که تکیه گاهِ عاطفی خواهرم و نقطه اتصال برادرم به خونواده ام؛ این رو هم میدونم که اگه من نباشم اتفاق وحشتناکی قرار نیست بیوفته. اما میدونی؟ عادت کردم شلختگی هاشون رو سامون بدم. و حالا که دارم برمیگردم مشهد بعد دو ماه مرتب نگه داشتنشون، نق میزنن، بغض میکنن، بهونه میگیرن و من حس مادری رو دارم که داره بچه هاش رو با سفارشِ دست به گاز نزنین و درو رو غریبه ها وا نکنین، میسپره دست هم و میره. میدونه زمین رو به آسمون نمیارن اما تصور اینکه چقدر خونه رو بهم میریزن اصلا سخت نیست..

  • تی رکس
۳۰
فروردين
۹۹

داد میزنه "ای وای سام، سام دهنت! بنیامین من دارم تیر تموم میکنم" و بعد صدای بلند تیراندازی میشنوم! و بعد یک بار دیگه با فریاد میگه سام. وسط هال خوابم برده بود و حالا حس کسی رو دارم که وسط میدون جنگ بیدار شده. پا میشم میرم سمت اتاقش، در میزنم میگه بله؟ درو وا میکنم و میگم هدفون نمیشه بذاری و آروم ترم حرف بزنی؟ من قبضه روح شدم که. میگه عه صدام میاد بیرون؟ معذرت میخوام جوجو! و من با وجود سردردی که دلیلش همین داداش ده سال کوچیکترمه، نمیتونم نخندم بهش. 

این موجودِ شلخته، که کف اتاقش پر از کتاب و لباس و خرت و پرته؛ این موجودِ دوس داشتنی با صدای مردونه شده ش که من رو از خواب میپرونه؛ این موجود خوش خوراکی که حالا دو برابر من عذا میخوره؛ اینکه به من میگه جوجو داداش کوچولوی منه! همون که من رفته بودم مشهد و شیش ماه بعد که دیده بودمش دیگه تو بغلم جا نشده بود، بغلم کرده بود و محکم فشارم داده بود
  • تی رکس
۲۵
فروردين
۹۹
ساعت شیش از اتاقم میام بیرون. مامان پشت پنجره واساده، صدام میکنه و میگه عجب بارونی. چراغ اتاق بابا و مهدی هم روشنه. سرک میکشم تو اتاقا. شیش صبحه و همه بیدارن. مهدی کتاب رو گذاشته جلوش و گوشی به دسته! ساعت هشت امتحان داره و زمین و آسمون رو به فحش کشیده بابتش از دیروز تا حالا. بابا میگه چای تازه دم دارم و من سریع و فنجون به دست میرم و کنارش میشینم. میپرسم نخوابیدی چرا؟ میگه دو ساعتی خوابیدم، بعد نماز خوابم نبرد دیگه. الانم باید برم موتور رو خاموش کنم. شیر محمد تو این بارون نمیتونه بره. راست میگه. از صبح تا شب بارون بگیر نگیر داشت اما از ساعتای یک و نیم دو، یک سره و شدید باریده. وقتی اینجوری بارون میباره، دلیلی نداره موتور آب روشن باشه برای باغ ها! بچه که بودم اینجور وقتا میپریدم تو ماشین و با هم میرفتیم. هنوزم مثل اون وقتا تو بارون شدید زنگ میزنه و برای کارگرش خط و نشون میکشه که لازم نکرده بره و یه کاری دست خودش بده.
حالا من تو اتاق بابا دراز کشیدم. اتاقی که تلویزیون داره، تخته نرد داره، شطرنج و کتابخونه و چای و همه چیزای دوست داشتنی دنیا رو تو خودش داره. پتوی قلب قلبیِ آبی صورتیش که مال خودم بوده یک زمانی و به خاطر نرم بودنش بعد از مشهد من کِش رفته بود(!) رو دور خودم میپیچم. و فکر میکنم اینجا اتاق بابا نیست. درسته که بعد از اون بحثی که سر سیگار کشیدن بابا و سرفه های مامان اتفاق افتاد این اتاق شد اتاق بابا و دیگه هیجای خونه جز اینجا بوی سیگار نپیچید؛ اما مگه نه اینکه حتی خود مامان هم خیلی وقته از میز ناهار خوری دست کشیده و سفره میاره و تو این اتاق پهن میکنه. مگه نه اینکه ما مثل جوجه اردک دائم راه میوفتیم دنبالش و میایم اینجا و میگیم بابا بیا بازی! مگه نه اینکه هیچ وقت نگفت چتونه که پنج تایی شب و روز میاین میشینین ور دل من تو اتاقِ من و همه چیو بهم میریزین و سر و صدا میکنین و تازه نق میزنین که سیگار نکش ما اینجاییم. بله پدرِ من! شما اونقدر بابا ترین بابای دنیا بودی همیشه که هر جا بری همه این خونواده با کله دنبالت میان. و من همه چیز رو، بدون شک همه چیزم رو مدیونم بهت. چیز هایی که بهم دادی و حتی چیز هایی که ازم گرفتی..
به مشهد فکر میکنم و به اینکه تا یک هفته دیگه باید برم واقعا یا نه. به مشهد فکر میکنم و دلم لک زده برای خونه م، اما هنوز نرفته دلتنگ این اتاق و میزبانشم.
  • تی رکس
۲۲
فروردين
۹۹

به حیاطمون نگاه میکنم، که حالا حیاط مدرسه ست! به اون گوشه که با اسکیت هام زمین میخوردم همیشه. حالا مامان از اون گوشه یه کافی شاپ کوچولو که قهوه و کیک سرو میکنه زنگ های تفریح درست کرده. به باغچه مون نگاه میکنم. نخل هایی که همسن منن، حالا قدشون از دیوار بلند تر شده خیلی. دور تا دور باغچه ای که دو تا نخل و دو تا درخت نارنج و یک عالمه گل داره رو لاستیک ها و بلوک های رنگی گذاشتن و گل یخ و پیچک و یاس کاشتن توشون. دور این باغچه من با سه چرخه م خیلی زیاد چرخیدم. یک عالمه خودم رو گلی و خاکی کردم اینجا. یه فرش کوچولو پهن کرده بودیم با خواهرم و خاله بازی کرده بودیم تو گرمای تابستون. شبیه حیاط بچگی هام نیست ولی قشنگه. حالا هال خونه سالنه! توش پر از وسایل دست ساز بچه های هنرستانه. بالای در اتاقم نوشته کلاس دهمِ سی. درش رو که باز میکنم میز معلم داره، صندلی معلم و سیزده تا صندلی و سطل آشغال! اونقدر غریبه که حتی نمیتونم تجسم کنم قبلا چه شکلی بود. اما میدونم اونجا من با اولین عشقم(!) شب تا صب چت میکردم. رو به رو کلاس دهم سی، دفتر مدرسه ست. قبلا اتاق مامان و بابا بود که روبه روی اتاق من بود. شبایی که میترسیدم پتو و عروسکِ فیلم رو دنبال خودم میکشیدم و میرفتم پیششون میخوابیدم. در بقیه اتاق های قبلی و کلاس های فعلی رو باز نمیکنم، از کنار آشپزخونه اما رد میشم که حالا کارگاه نقاشیه. یک عالمه میز و صندلی و چیزایی که اسمشون رو نمیدونم. گلخونه اما هنوز کاربریش رو حفظ کرده انگاری. هنوز گلخونه ست و پر از گلدون و حوض سه طبقه وسطش که هنوز هم پر از آبه. از کنارش رد میشم و نفس عمیق میکشم. یادم میاد قبلا یه آکواریوم هم این لبه بود. نمیدونم چی به سرش اومده حالا. گلخونه سه تا دیوار شیشه ای داشت که از آشپزخونه و هال و پذیرایی این سمت جداش میکرد. الان فقط اون که به سمت سالن مدرسه ست شیشه ایه فقط. باقیش دیوار شده. میرسم به پذیرایی. پذیرایی چون که دور بود از سر و صدای اون سمت خونه، همه سال کنکورم رو تقریبا گوشه ش گذرونده بودم! یاد مراسم خاستگاری خواهرم میوفتم. و بعدم بله برونش. حالا اینجام به همون غریبگی بقیه خونه ست. آتلیه شده! برای بچه های عکاسی. حوصله گشت و گذار تو طبقه دوم هنرستان رو ندارم. بغض میاره به گلوم گاهی. نمیدونم چطور دلشون اومد با این خونه این کارو بکنن

  • تی رکس
۱۵
فروردين
۹۹
تفنگ روی دستم سنگینی میکنه و دستم کمی میلرزه، اما هدفِ آبی رو نشونه میگیرم، نفسم رو حبس میکنم و شلیک میکنم. هدف آبیِ کوچیک از جاش کنده میشه و توی باغچه فرود میاد. دستم درد میکنه اما بازم همه وزنم رو میندازم روی بازوم و مسلحش میکنم. ده تا تصویر جلوی چشمم جون میگیره و دیدم رو اشک تار میکنه. این دفعه هدف زرد رو نشونه میگیرم.
تصویر خودم که ته کوچه عنبران، چسبیده به علی نشستم و اون تفنگش رو برام نگه داشته و نشونه گیری رو بهم یاد میده میاد جلوی چشمم. چقدر دوره اون روز. چقدر دوره اون جمع هشت نفره. نه من و علی با همیم، نه ساغر و امیر و نه اون یکی امیر و پَگی به هم رسیدن! فقط یک زوج از اون جمع همچنان باقی مونده. همین هم غنیمته.
دلم نمیخواد چشمم به اتاقک سیمانی ته باغ بیوفته. اما پس زمینه نشونه زردم همون جاست. جایی که تا مدت ها کابوسش با من و با بقیه میمونه. جایی که دیروز صب چشمم بهش افتاد، و نفس کشیدن سخت شد. رِکس عزیزم، رکس شیطون و باهوشم بیست لیتری رو کشیده بود زیر پاش و خودش رو از پنجره انداخته بود، اما زنجیر کوتاهش به زمین نرسیده بود. حلق آویز شده اونقدر دست و پا زده بود که دیوار پشتش پر از خون بود. من بهت زده تا یکی دو ساعت بعد که دیگه اثری از خودش و خون روی دیوار نبود همونجا نشسته بودم. و تا چند ساعت بعد یه سکوت وحشتناک خونه رو پر کرده بود.
و حالا لباس پوشیده روی پله منتظر بقیه بودم، بیان و بریم چند روزی از این فضا که هیچکس نمیتونه تحملش کنه انگار. منتظر بودم و تمام خشمم رو سر نشونه هایی که حسین برام گذاشته بود و تفنگی که دستم داده بود خالی میکردم.
  • تی رکس
۱۲
فروردين
۹۹

از دیشب تا حالا پست قبلیم رو مخم راه رفت، تا در نهایت طاقت نیاوردم و پاکش کردم. اما حوصله اینکه توضیح بدم چرا رو ندارم اصلا.

خونه برام به غریبی روزای اول نیست. میشینم و خوم رو با لپ تاپ یا گوشی سرگرم میکنم. میشینم و برام عجیب نیست که مامان وسط هال نماز میخونه. مهدی مدام راه میره، با هدفونش هر یه ربع مسیر آشپزخونه و اتاقش رو میره و میاد. بابا معمولا توی اتاقشه و سرگرم کتاباش و تلویزیون. هر بار که رفتم تو اتاقش راز بقا میدیده یا کشتی کج. اون دو تا کفتر عاشق هم روستا نشین شدن. بله خواهر دندون پزشک و شوهرخواهر مهندس عمرانم هفته به هفته از اون خونه باغ درنشت دل نمیکنن. انگار زاده شدن برای سبزی کاشتن!

دلم میخواد بنویسم اما چیزی برای نوشتن نیست. یه سری فکر آشفته و در هم که من برای آروم کردنش تو سالن خالی واحد روبه رو راکت به دست با دیوار پینگ پونگ بازی میکنم

  • تی رکس
۰۹
فروردين
۹۹

عادت کردم به پا روی پا انداختن و ساعتهای طولانی نشستن روی مبل، گوشی به دست و هنذفری در گوش. پیراهن بلند آبی بدون آستینم رو پوشیدم، همون که تولدم از علی کادو گرفته بودم. حالا دیگه برام مهم نیست چندان. دیگه فکر نکردن بهش سخت نیست. اسمش تو لیست چت ها، خیلی پایین رفته و حتی این هم اهمیتی نداره.

عادت کردم که مسیر خونه تا خونه باغ رو رانندگی کنم، چشمم رو بدم به جاده و گوشم رو بدم به تذکرهای بابا و در نهایت بشنوم که راننده خوبی هستم و بهم اعتماد داره.
عادت کردم به نشستن کنار رِکس، توله سگ دو ماهه ژرمنی که برای باغ خریدیم، ناز و نوازش کردنش و غذا دادن بهش و لوس کردنش. نزدیک به ده روزه که بسته شده توی خونه ته باغش. بابا میگه تو داشتی خونگی بار میاوردیش. راست میگفت، دنبالم میدویید وقتی دوچرخه سواری میکردم و یاد گرفته بود دست بده. روزای اولی که بسته بودنش، صدای غمناکش اشکم رو درمیاورد! حالا هم من و هم رِکس پذیرفتیم که اون سگ نگهبانِ باغه، نه پِت من. اما هنوز که میرم بهش سر بزنم خودش رو لوس میکنه برام و گردنش رو که قلاده دورشه میاره جلو و من ازش معذرت میخوام که نمیتونم بازش کنم.
  • تی رکس
۲۷
اسفند
۹۸

نشستم روی یکی از دوازده تا مبلِ تکِ پذیرایی و پاهام رو دراز کردم روی میز. نسکافه میخورم و فکر میکنم چقدر سیگار میچسبید الان. الکی الکی و یهویی محکوم شدم به ترک همه چیز.

کلافه و خسته از اینکه بیشتر اوقات باید دل بدم به خواسته خونواده روزهام رو میگذرونم. کج خلق شدم کمی و بیشتر انرژیم صرف کنترل مود و اخلاق و رفتارم میشه. چند روزی هم هست درگیر مسائل عاطفی یه دختر هیفده ساله شدم. از دانش آموزای مدرسه مامانه. حوصله م رو سر میبره گاهی، کم و زیاد میکنه داستان رو موقع تعریف کردن، تحریفش میکنه و منو یاد رمان های عشقی آبکی که وقتی چارده پونزده ساله بودم میخوندم، میندازه. به هر حال این هم یکی از مشغله های این روزای بی مشغله منه.
درس میخونم گاهی، خیلی کم. بازی میکنم و اینور اونور خونه رو مرتب میکنم و فکر. فکر اینکه حالا که امتحان بیستم فروردین هم لغو شد و تاریخی هم اعلام نشد، حالا که فعلا خبری از مشهد و تنهایی نیست. حالا که مدت هاست، علی رو، رابطه رو، سیگار و الکل رو، درس و بیمارستان رو و یک سری چیزهای دیگه رو ترک کردم، جای خالیشون رو با چی باید پر کنم
  • تی رکس
۲۶
اسفند
۹۸
تاریخ دوباره تکرار میشه. اما این بار پست ها رو بی رحمانه دیلیت نمیکنم. نزدیک به سیصد تا پست رو دونه دونه به حالت پیش نویس درمیارم و په اولینش که میرسم، دست نگه میدارم. برای اینکه بدونم دو سه سال یک بار این اتفاق میوفته و من گرچه خوشحالم از اینکه خاطرات زیادی رو اینجا ثبت کردم، اما قدرت مرور همه ش رو ندارم. قدرت مرورش رو ندارم و الان دیگه دل پاک کردنش رو هم ندارم. و آره من همونم که یک روزی وبلاگ بروکلیِ آب پز رو، چند سال بعد ترمه طلا و چند سال بعد نفس های نقره ای رو پاک کردم. اما اینجا برای من چیزی فرای خاطرات نوجوونی و مدرسه و اذیت شدن های دوران بلوغ و بحث و مشاجره با خونواده ست. من اینجا از ذره ذره بزرگ شدن و قد کشیدنم، از روابطم، از شکست هام و چیزایی نوشتم که من رو شکل دادن. دل پاک کردن رو ندارم اما توان مرورشون رو هم ندارم. اینجا باقی میمونن به صورت پیش نویس تا براشون تصمیم نهایی گرفته بشه!
  • تی رکس
۱۵
فروردين
۹۷

به هر حال اگه خیلی زود برنگردم مشهد ممکنه چیزای دیگه ای رو هم نابود کنم؛ پاک کردنِ همه پُست ها که چیزی نیست!

  • تی رکس