در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب

آخرین مطالب
۲۵
آبان
۹۹
دارم فکر میکنم قرصم رو بخورم و بخوابم یا بیدار بمونم و درس بخونم. خسته نیستم اما سردرد و بی قرارم. دیشب رو به مستی و سر خوشی و امروز رو به قهوه خوردن و سردرد گذروندم. غروب جلوی مرغ فروشی ماشین رو انداختم توی جوب و در جواب پسری که با خنده میگفت در میاد به نظرت؟ گفتم اگه شما کنار وایسی آره احتمالا. تو دلم گفتم خدایا ضایم نکن و به یاد رانندگی تو دشت و بیابون کلاچو گرفتم و پامو گذاشتم رو گاز و کلاچو ول کردم. تیک آف پر سر و صدایی کرد و اومد بیرون. دلم نیومد پوزخند قبل پسره رو بی جواب بذارم و شیشه رو دادم پایین که گفت کاش شماره‌تو بدی خندیدم و گفتم خیلی کوچولویی هنوز و رفتم. و حتی خودمم کیف کردم با حرکتم!
ملوی کوچولوی چاقالو منتظر من و بیشتر از من، منتظر غذا نشسته بود. بوسیدمش و چلوندمش و براش غذا گذاشتم. به مامان اینا که از صبح مدام ریجکت شده بودن و آبجی و سپیده و آیدا زنگ زدم و خریدارو جا دادم همزمان. برای ورزش یه ساعته زیادی خسته بودم و لش کردم رو کاناپه و ملو هم سر گذاشت روی پام و خوابید. و تا الان به همین حالت باقی موندیم و فکر میکنم که چیکار کنم و چیکار نکنم.
چیکار نکنم ها شامل، سیگار نکشیدنه‌ و بیرون نرفتن و با کسی حرف نزدن! چون که سیگار رو کم کم باید ترک کرد و ساعت دوازده تنها بیرون نباید رفت و حرف نباید زد به این دلیل که گور بابای همه، حوصله داری؟
چیکار کنم ها اما میتونه کلونازپام خوردن و خوابیدن باشه، چون میزان کافئین موجود در بدنم بیشتر از اونه که به راحتی بخوابم. میتونه ورزش کردن باشه، چون که بعد مدت ها که درد ناشی از میوم تنبلم کرده بود، ده روزی میشه باز که شروعش کردم و‌ امروز وقت نشده کش بیام خودمو! میتونه درس خوندن باشه چون که یک ماه از دو ماه جراحی داره تموم میشه و من همچنان دارم مقاومت میکنم در برابرش. و در آخر میتونه به همین روند لم دادن رو کاناپه ادامه پیدا کنه تا در نهایت ببینم چی میشه.

اما میدونی؟ قضیه اینه‌ که مسئله این نیست که چیکار کنم و چیکار نکنم! قضیه اینه که میشه کرونا باشه و هیشکی پیشت نباشه و هیشکاری نکنی. و میشه که خبرا رو دنبال نکنی و تو زندگی خودت محو بشی. میشه از این و اون خبر نگیری و به یک نفر بودن خو بگیری. شاید خیلی زمان نیاز باشه، اما در نهایت دوباره پاهات کمی جون میگیره. اضطراب و غمت کمتر میشه. دوستات و خونواده‌ت و جامعه رو یکم که ازشون فاصله بگیری، و بعد برگردی با حال بهتری کنارشون ادامه میدی. چون که ادامه دادن این روزا سخت شده خیلی و تو چند وقت یک بار باید بیای رو سطح آب غوطه‌ور بشی و هیچ کاری نکنی، و هیچ‌جا رو نیگا نکنی و فقط نفس بکشی وگرنه اون ته مه ‌ها غرق میشی، قبل از اینکه فکرشو بکنی.
  • تی رکس
۰۸
آبان
۹۹
مینویسمش به امید اینکه کمی آروم بگیرم.
  • تی رکس
۲۶
مهر
۹۹

تمام انرژیم رو طی دو هفته صرف خونواده کردم. مامان رو بغل کردم، چلوندم، بوسیدم، باهاش شوخی کردم و اون خندید و کیلو کیلو قربون صدقه خرجم کرد. بابا رو هم بغل کردم، باهاش گپ زدم و گوش دادم به نصیحت‌هاش که بین خاطراتی که تعریف میکرد قایم میشدن. شب قبل از برگشتن به مشهد، دستش رو بوسیدم و اون برام عاقبت بخیری آرزو کرد و گفت که ازم راضیه و من غرق آرامش شدم. داداش کوچولو که قدش حالا از همه‌مون بلندتره رو هم زیاد بغل کردم، شوخی کردم باهاش و لپاشو کشیدم و سعی کردم توی همین دو هفته ای که سهممه از یک سال خواهری کنم براش. آبجی رو، آبجی باردار شیکموی خوشکلم رو هیچوقت اینقدر دوست داشتنی ندیده بودم. صد بار نه، هزار بار شاید بغل کردم و بوسیدم و دست رو شکمش گذاشتم و مردم برای قلمبگیش. یکی دو شب شوهرجانش رو انداختم تو اتاق مهمان و کنارش خوابیدم و نصف شب که گرسنه میشد و بیدار و می‌نشست پای ظرف میوه و با چشای غرق خواب موز و هلو و خرمالو میخورد تماشا کردم. با شوهرجانش تخته بازی کردم و گپ زدیم و قهوه خوردیم. و تقریبا یک هفته پیش برگشتم مشهد. ملوی کوچولوم که همه میگن خیلی بزرگ شده رو توی باکس گذاشتم و گذاشتم همه اعضای خونواده که دیگه حسابی دوسش داشتن، بچلوننش. این مدت نماز صبح رو بیدار میشد با بابا و تو خونه قدم رو‌ میرفت. پشت در دستشویی مینشست تا بابا وضو بگیره و بعد میرفت تو اتاق و نماز خوندنش رو نگاه میکرد و خیالش که راحت‌ میشد بابا خوابیده، دوباره میومد و رو بالش بالای سرم میخوابید. گاهی رو تخت مامان میخوابید و مامان میگفت شبا تکون نمیخورم که بد خواب نشه ملو و من میخندیدم به دل نازکیش. با داداش کوچولو سر جنگ داشت اما دلش که بازی میخواست اونقد پشت در اتاقش مینشست تا درو براش باز کنه. اره، چمدون بستم و ملو رو توی باکس گذاشتم و اومدم مشهد. نمیدونم باید چیکار کنم که اینجا باشم و دلم اونجا جا نمونه و چیکار کنم که اونجا باشم و دلم تنگ خونه‌ و تنهاییم نشه.

  • تی رکس
۰۵
مهر
۹۹
شاخ غول داخلی شکست. و من که بعد از امتحان با درموندگی به هر کی که میپرسید چیکار کردی میگفتم گند زد، بین بالاترین نمره‌ها بودم! نه که از اون ادمایی باشم که بیخودی اینجوری میگن، واقعا گند زدم و این یعنی بقیه خیلی خیلی گند زدن. به هر حال اونقدر دری وری ارائه دادم و منظم تو بخش بودم که نگران مجددا گذروندنش نباشم.
کشیک اخر به خنده و شوخی و اب انار خریدن برای نرس ها گذشت. مریض زیاد بستری کردم اما هیچکدوم بدحال نبودن خداروشکر. مریض های کشیک قبلم سه تاشون کرونا بودن و من واقعا نمیفهمم با اون تجهیزات چطور دارم بدون مبتلا شدن میگذرونم!
از کشیک‌های داخلی یک تجربه حاصل شد. اینکه هیچ رشته‌ی ماژوری رو برای تخصص انتخاب نکنم و دو دستی بچسبم به روانپزشکی عزیزم.

حالا نشستم و کاپوچینو میخورم و منتظرم کلاس عفونی تموم شه و برم نامه تایید برای بردن ملو تو پرواز رو بگیرم و فردا بپریم به سمت خونه. بعد از شیش ماه. دیشب کوچولوی چاقالوم رو بردم کلینیک و گواهی سلامت براش گرفتم. پسرک ترسو تمام مدت با پنجول هاش به من چسبیده بود و سرش رو توی بغلم فرو برده بود! و تقصیر منه که پریشب با گردو، سگ علی یک برخورد داشته. اولش دندون نشون میداد و میغرید از حضور غریبه توی قلمروش، اما فقط یک پارس از طرف گردو کافی بود که حالا از سایه خودش هم بترسه و به من پناه بیاره و در عین حال باهام قهر هم باشه. غصه‌م میشه از ترسش و کاری جز بغل کردن و ناز و نوازش و بستنی باج دادن از دستم برنمیاد.

رانندگی دیگه برام با استرس همراه نیست و ارومم میکنه حتی. با بچه‌ها به شیطنت های لو لول (low level) تو هاشمیه، سجاد و وکیل‌اباد میپردازیم و غش غش میخندیم و پوچ تر از همیشه به خونه برمیگردم!! مامان هر بار با خنده میپرسه چند تا خش رو ماشین انداختی و وقتی که میگم هنوز هیچی بابا میگه چون که دختر منه و من خوشحالم که فرداشب پیششونم.

یک سال مونده. باورت میشه یک سال از هفت سال عمومی مونده؟ من که باورم نمیشه
  • تی رکس
۲۲
شهریور
۹۹
اخر هفته‌م رو به باطل ترین شکل ممکن به پایان رسوندم و ذره ای برام اهمیت نداره. و الان حموم رفته و شیر گرم قبل از خواب رو خورده توی تختم دراز کشیدم. فردا کشیکم و این نه ناراحتم میکنه و نه خوشحالم میکنه. تنها حسی که دارم نگرانی برای ملوییه که ممکنه رضای بدحال نتونه بهش سر بزنه و بیست و‌ چار ساعت تنها بمونه پسرک پشمالوی کوچولوی من.
به سقف زل میزنم و کارای قبل از بیرون رفتن فردام رو مرور میکنم. ماگ و قهوه بردارم. شارژرم رو فراموش نکنم. ملافه های مخصوص کشیک که تو ماشینه. غذا برای ملو تو لوکیشن‌های متفاوت بذارم. نمکدون ببرم، چون غذاهای بیمارستان بدون نمک فراوون اضافی قابل خوردن نیستن. خودکار، چند تا خودکار ابی بردارم، چون تو استیشن همیشه سر خودکار دعواست. ملو رو بچلونم. اونقدر بچلونمش که برای بیست و چار ساعت کافی باشه. و من چطور و کی اینقدر بهش وابسته شدم. موقع خریدنش بابا ازم قول گرفته بود که از نظر احساسی معقول برخورد کنم و خب واضحه که شکست خوردم نه؟

علی برام یه عکس از گردو فرستاده که روی پاش خوابیده و کلی ذوق کرده و من بعد از اینکه قربون صدقه‌ی هاپو کوچولویی که از دو ماهگیش به بعد دیگه ندیدمش رفتم، براش چند تا عکس از ملو فرستادم که خودش رو تو بغلم جا داده و خوابیده، کاری که تقریبا همیشه میکنه. نوشت که “لوس کننده ای کلا” و من گفتم خودت رو با اون هیکل گنده‌ت یادت رفته چقد لوس شده بودی؟ ناراضی بودی؟ و گفت نه، خیلی نه، خیلی خیلی نه!

پاییز دو سال پیش شروع شد، پاییز پارسال تموم شد و باز، پاییز داره میرسه. از پاییز امسال میخوام که قشنگی بیاره با خودش. احتیاج دارم به حال خوبی که برای به دست اوردنش با خودم نجنگیده باشم.
  • تی رکس
۱۴
شهریور
۹۹
چند تا صحنه از داخلی
توی نوت گوشیم یادداشتی نوشته بودم که میگه به مریض تخت شیش وقتی از اتاق عمل برگشت بگو دخترش، مینا اومد دیدنت اما حالش بد بود و سرگیجه داشت و رفت. و کاغذ یادداشت رو که دختر داده بود و خیلی بد خط بود و بعید میدونستم مریض گیج بعد از عمل بتونه بخونه رو توی جیبم گذاشته بودم. مریض تخت شیش اما، یادداشت رو بعد از دریافت پاره کرد و انداخت کف اتاق و گفت خاک تو سر همه‌شون.

اقای ت توی یک ماهی که من بخش انکولوژی بودم سه بار بستری شد. دفعه اخر، ساعت هشت شب بود که کد خورد. دویدیم بالا سرش. لثه‌هاش از شدت کمبود پلاکت مدام خون ریزی میکرد و این بار اسپیره کرده بود و ایست تنفسی و قلبی. صحنه ای بود حین احیا، تو اتاق ایزوله، با تلویزیون روشن. اقای میم داشت ماساژ قلبی میداد و من امبوبگ میزدم اما دل نگاه کردن به چهره مریض تقریبا اکسپایر شدمون رو نداشتم. زل زده بودم به تلویزیون روبه روم که به دیوار وصل بود و سعی میکردم بفهمم موضوع بحث برنامه چیه. اما صدای بوق دستگاه و صدای نفس نفس زدن اقای میم که داشت ماساژ میداد و صدای خانم دال که میگفت اخرین دوز اپی رو بزن توی گوشم مونده هنوز.

ساعت دو و نیم شب، با سپیده تو استیشن نشسته بودیم و در سکوت چشممون به مانیتور اتاق روبه رو بود. خانم عین از سه چار ساعت قبل با حداکثر دوز دوپامین هم فشارش بیشتر از هفت نمیشد. به سپیده میگم نشستیم که بمیره نه؟ میگه اره. دخترشو ببین؛ اونم نشسته که بمیره.
فرداش به استادم میگم توروخدا یکم از خوبی های انکولوژی بگین، شاید یکم اسون تر بگذره. میگه ببین من مریض های بدحالم رو بستری میکنم اینجا. میدونی اینا یه نفر از هر بیست نفرن. به اون نوزده تا سرطانی که درمان میشه فکر کن، نه این یکی که از دستش میدیم. سعی میکنم اما هنوز هم تلخیش حتی با کمی شکر هم قاطی نشده.

مریض تخت شونزده یه خانم سی ساله‌ست که با اسیت شدید (تجمع مایع در شکم) بستری شده. نزدیک به سه ماهه اومده و رفته و علتش پیدا نشده. این بار اما باید لاپاراسکوپی تشخیصی بشه (جراحی برای پیدا کردن علت). حداقل چار بار پیج شدم برای این مریض و هر بار با گریه و بیقراریش مواجه شدم. میگفت خسته شدم کاش میفهمیدم چمه. هر چار بار دستش رو گرفتم و دلداریش دادم که بعد از عمل فرداش احتمالا علت پیدا میشه.

تو استیشن نشستم و ازمایش ها رو دونه دونه میخونم و مهر میکنم و سعی میکنم خنده‌م رو کنترل کنم. اقای صاد روی میز ضرب گرفته و اهنگ لیلا رو میخونه و به گردنش قر میده. قراره اگه شیش تا اهنگ رو نان‌استاپ بخونه، دو نوبت علائم حیاتی مریضاش رو چک کنم و اگه نتونه تا اخر شیفتش هر چی گفتم بگه باشه. بعد چارمین اهنگ، خیلی لایت و طبیعی میره سراغ شهره. میزنم زیر خنده و سوییچم رو میدم بهش و میگم فعلا پوشه صورتی رو از صندلی عقب بیار و بعدم شرح حال و ازمایشا و اوردرای خانم جیم رو یادداشت کن برای مورنینگ فردام.
  • تی رکس
۰۷
شهریور
۹۹

ملو لمیده و تکیه داده به پاهایی که ضربدری روی هم گذاشتم و من فکر میکنم که نجات دادن پام از این وضعیت خواب رفته ارزش کش و قوس اومدن و بعد پایین پریدنش از تخت رو داره یا نه. در نهایت بعد از نیم ساعت چرخیدن توی گوشی و‌ چک کردن پیام ها که قریب به نود درصدشون رو مدتهاست پیام های گروه داخلی تشکیل میدن، تسلیم میشم. نیم خیز میشم و بغلش میگیرم و میچلونمش و میچلونمش تا صداش درمیاد و پایین میپره و پشت کمد سنگر میگیره. من همچنان با خودم کلنجار میرم اما. که سه روز تعطیلی و کشیک بعدیت دوشنبه‌ست و اخر ماه امتحان داخلی داری و شب امتحان کشیکی و لامصب یکم به خودت بیا، یکم درس بخون. تو هنوز هم به عادت همیشه نفرو رو حذف میکنی. اما مریض‌های نفرو هم توی طرح تورو حذف خواهند کرد؟ نتیجه اینکه تا همین الان، مشغول جارو کردن و طی کشیدن و جم کردن خونه ای که طبق معمول همیشه مرتب و تمیزه بودم. حتی برنامه اشپزی دارم و بیرون زدن از خونه و خالی کردن باک ماشین.

  • تی رکس
۰۲
شهریور
۹۹
گاهی چند وقت بعد از انتشار یه پست، وقتی میخونمش، میبینم چقد غمگین بودم!
برای همینه همش رو عین آب خوردن دیلیت میکنم. چون که دلم نمیخواد مرورش کنم هیچ وقت
  • تی رکس
۰۲
شهریور
۹۹
ناامید کننده‌ست اما حقیقت اینه که شاید نمایش یک روز از کشیک داخلی توی بخش انکولوژی در سن هیژده سالگی من باعث میشد انتخابم پزشکی نباشه. بله من دارم روزهای سختی رو میگذرونم. فشاری که تحمل میکنم کم نیست. درد، درد حفظ روحیه تو فضاییه که فضای تو نیست. درد، درد یک خستگی گذرا نیست. احساس نیاز به فرار از موقعیته.
و کمی، فقط کمی فکر به سالهای بعد، اگر وجود داشته باشن، و نشستن پشت میز مطبم به عنوان روانپزشک و قهوه خوردن بعد از رفتن اخرین مریض ارومم میکنه. شاید همین انگیزه من رو هر روز میکشونه تا بیمارستان و فرسوده میکنه و فرسوده میکنه اما سر پا نگه میداره! 
خونه اما خوبه. خونه‌م اروم تر از همیشه ست. ملوی شیطون و مهربونم همه جا سرک میکشه، بیدارم میکنه، بازی میکنیم و خسته میشیم و میخوابیم. پیشی کوچولوی من حالا پنج ماهشه. دو کیلو و هشصد وزن داره. دندون‌های شیریش افتاده و خوشمزه ترین موجود روی زمینه! صبح قبل از من بیدار میشه و میپره توی تخت بیدارم میکنه. تا دم دستشویی بدرقه‌م میکنه. تو مراحل لباس پوشیدن نظاره‌گر میشه و وقتی میشینم که نسکافه بخورم میره سر وقت ظرف شیرش.
ظهر که برمیگردم پشت در و منتظره. با مالوندن کمرش به پام ابراز دلتنگی میکنه و منتظر میمونه لباس عوض کنم و دست و رو بشورم و بعد بغلش کنم. بغلش میکنم و خر خر میکنه و دمش رو یواش تکون میده و من میدونم این یعنی که منم دوست دارم. بازی میکنیم و یکمی درس میخونیم و یکمی فیلم میبینیم و کارای خونه رو میکنیم! و شب باز میریم که من مسواک بزنم و اون پشت در بشینه تا بیام. بعد چراغارو خاموش کنیم و من برم توی تخت و اون روی پاف کنار تخت لم بده و کم کم خوابمون ببره..
خیلی از ملو گفتم؟ چیزی جز از ملو گفتن ندارم برای گفتن چون
  • تی رکس
۱۵
مرداد
۹۹
هیچ عبارتی در وصف خستگیم پیدا نمیکنم. روزها کش میان و هر روز طولانی تر از دیروز میشه!
روز پونزدهم ماه دوم داخلیه و یعنی این بخش طاقت‌فرسا رو به نصف رسوندم. و همین یک ماه و نیمی که پشت سر گذاشتم کافی بود که بفهمم من برای هیچ بخش ماژوری زاده نشدم. من برای خون دل خوردن برای مریضی که روز به روز به مرگ نزدیک تر میشه؛ برای زل زدن تو چشم همراهش و حرفی برای گفتن نداشتن؛ من برای حرص خوردن و سکته کردن و کل کل کردن با استیشن زاده نشدم. من نه از نظر روحی و‌ نه جسمی ادم مناسبی برای کشیک های طولانی و زیاد نیستم.
مدت‌هاست صبح بیدار شدن همراه با دوش و رقص و سرحالی نیست. اگه ممنوعیت فعالیت های انرژیکی که برام وضع شده رو هم کنار بذارم، احتمالا فقدان امید و انگیزه ناشی از روزهای سخت کرونایی دلیل محکم تری برای این حال خرابه.
بابا و مامان اومدن و ده روز فشرده رو با خوردنی‌جات مقوی و تمرین رانندگی گذروندم و بعد از اینکه رسالتشون رو انجام دادن، برگشتن پیش ابجی جان که نوه‌ی اولشون رو با سایز یک نخود داره حمل میکنه! و شاید فکر کردن به اون نخود تنها چیزیه که کمی انگیزه به من که خاله‌ش هستم تزریق میکنه.

  • تی رکس