پنجاه و دو
يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۴۵ ب.ظ
بیماری داریم به نام، بذار اسمش رو بذاریم پرپلکس. پرپلکس رو در روانپزشکی ما به حیرت و آشفتگی میگیم. فردی رو تصور کنید که متوجه شده در جهانی غیرواقعی، خارج از کنترل و با دشمنان زیاد زندگی میکنه. نمیدونه به چه کسی میتونه اعتماد کنه و از کی کمک بخواد. متوجه شده اتفاقاتی در بدنش در جریانه. قلبش آروم آروم درحال از کار افتادنه، خون رو از رگهاش خارج میکنن، فکرهایی رو به سرش وارد میکنن و بخشیش رو برمیدارن. گاهی خودش رو سربازی آمریکایی میدونه و گاهی فرمانده ای دستگیر شده. حالا شاید بشه حیرت و ترس و سرآسیمگیش رو بیشتر درک کرد. اکثر اوقات پدرش اون رو از شهرهایی دور از محل زندگیش پیدا میکنه و به اورژانس ما میاره. حتی یک بار در مرز شرقی کشور پیدا میشه. زخمی و خسته و سردرگم. تو بخش معمولا در حال راه رفتنه و چیزی زیر لب زمزمه میکنه. پدرش میگه تا دیپلم بدون مشکل بوده و گاهی باورش نمیشه این آدم، همون فرزندشه و متوجه دنیایی که اون درش زندگی میکنه نمیشه. گاهی ناامید میشه اما هر بار درمان رو میپذیره. تو این یک سال و نیم روز های زیادی تو بیمارستان دیدمش. لباس بلوچی میپوشه، یه کوله پشتی داره. روبه روی تابلو ها می ایسته و اطلاعیه پرسنل رو میخونه. من ازش فرار میکنم شاید چون وقتی باهاش صحبت میکنم متوجه میشم و متوجه میشه که چیز امیدوار کننده ای وجود نداره. به نظرت ما چقدر از این دست بیماری ها فاصله داریم؟ به نظر من هیچی!
- ۰۴/۱۱/۰۶
حقیقتا فکر کردم میخوای به مطلب دیگهای بست بدی اما انگار این بیماری کاملا واقعیه. :(