پنجاه و یک
درود از سال دوم روانپزشکی و درود بعد از دو سال.
یادم نمیاد فونت اینجا چی بود یا سایز نوشته هام چند بود. یادم نمیاد خودم چهجور آدمی بودم. چند تا از پست های قبلیم رو خوندم و تعجب کردم از این همه تغییر. چرخی زدم و به جز دو سه تا از آدمایی که میشناختم بقیه صفحات برام غریبه بود. یاد ده پانزده سال قبل افتادم و بی پایان نوشتم. یاد خاتون و محمد و مترسک و هوپ و گوشواره گیلاسی و ... یادش بخیر. یاد همه چیز هایی که داشتم و از دستم رفتن بخیر.
خیلی حال خوشی ندارم به همون دلایلی که میدونم و میدونی. روزها با طعم دلتنگی یکم گسه. دلتنگی برای تهتغاری خونه که سخت هم میشه ازش خبر گرفت. یکم هم مزه زهرمار میده بابت اتفاقاتی که در جریانه.
عصبانیم و دلخورم. حداقل چیزی که روانپزشکی برای من داشت صداقت با خودم بود. خیلی وقته رفتارم رو سرکوب میکنم اما احساسم رو دیگه نه. حالا در برابر بیمار چرا. خیلیا میگن بیمار نه، مراجع. اما من میگم بیمار، دلیلشم به خودم مربوطه! دکتر گ میگه خیلی از اوقات حس خوب یا بدی به بیمار پیدا میکنی که حرفه ایش اینه تاثیری برا رابطه درمانی نذاره، همیشه میشه نه؟ مثالش بیمار اطفال که قاشق میجووه که لثهش خونی شه و بعد بگه استفراغ خونی دارم. مجبور بودم دعواش کنم؟ بله! بله کمی با خودم صادقم. کمی بی رحم شدم و کمی به خودم حق میدم. اروم ترم؟ نه لزوما. بیشتر از قبل عصبانی میشم و بیشتر حرف میزنم.
ملوی مهربونم تقریبا هفت ساله شده. همراه همیشگی و سداتیو من. سجاد درس میخونه و سال دیگه ما احتمالا یک رزیدنت دیگه تو این خونه داریم. به پاس همراهی هاش کنار میام با نبودنش.
نمیدونم بازم اینجا میام یا نه اما امیدوارم به سلامت و پیروز بودن. نه فقط برای خودمان
- ۰۴/۱۰/۲۹
باعث افتخاره که یادتون موندم ☺️
خیلی زیاد مراقب خودتون و عزیزانتون باشید
و به امید روزایی که دوباره بتونیم از ته دل بخندیم و خوشی کنیم...