در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

بیست و چار. مصطفی میگه آقای دکتر منم نکنه فتق اشپیگل دارم؟؟ سمت راست شکمم فلان و .. دکتر با خنده میگه باشگاه میرفتی؟ میگه آره! دکتر میگه اشتباه زدی احتمالا :)))


بیست و پنج. خانوم الف امروز برامون میرزاقاسمی آورده دونه دونه لقمه گرفته داده دستمون، اونقدر دوست داشتنیه این زن که میشه براش مُرد، دوشنبه هم قراره کشک بادمجون بخوریم اول صب!
بیست و پنج ممیز یک. به لطف میرزا قاسمی یه لکه زرد گوشه جیب روپوشم خیلی چشم نوازی کرد امروز، یکی از بچه ها رو توی بخش دیدم میگه ای وای منم یه قطره ادرار مریض ریخت روی روپوشم پاک نشد دیگه :| میگم میرزاقاسمیه! میگه برو بابا تابلوئه جیشه :|

بیست و شش. خیلی از مریض هامون عرب هستن تو این بیمارستان، بعضی از دکترها دست و پاشکسته بلدن، دکتر میم میگه دارم یاد میگیرم کم کم، مدام هم از مترجم میپرسه صفرا چی میشه؟ گرفتگی عضله رو چی میگن؟ آبریزش چی میشه؟ اون روزم یه مریض کرمانج داشت یهو دیدیم شروع کردن کردی حرف زدن، امروز هم با یه خانومِ پیر که ترک نیشابور بود یهو زد یه کانال دیگه :| بعد من یه ذره لهجه مشهدی طرف غلیظ شه دیگه سعی میکنم از چشاش بخونم کجاش درد میکنه

بیست و هفت. دو روز پیش فک نمیکردم مجتبی رو هم بچه ها براش حضور زده باشن، قاعدتا خیلی تابلوئه از شیش نفر بشه نبودن دو نفرو تمیز جم و جور کرد! وقتی خانوم میم پرسید دو نفرتون نیستین امروز گفتم نه فقط آقای دکتر فلان نیستن و خیلی هم خوشحال بودم که یونس رو نجات دادم! بعد دیروز مجتبی با اخم میگه میم داره ازت به عنوان جاسوس استفاده میکنه لعنتی، چرا اینقد زود نم پس میدی :)) یکم مقاومت کن حداقل

بیست و هشت. دلم نمیخواد تموم شه جراحی! زندگیم روتین شده و دوسش دارم، بیشتر درس میخونم، وقتایی که بیمارستانم خیلی خوبه حالم به جز مورد های ترومای شدیدی که دیدیم، چاقو خورده و انگشت قطع شده و سوختگی و نگم دیگه، بعد هم که میام خونه خواب و درس خوندن بهم میچسبه، بعضی شبا کتاب بسته هم نمیشه، بدون آلارم بدون شام بدون پتو بدون هیچی خوابم میبره، از بچه های خوابگاه فاصله گرفتم یکم، گاهی بیرون میریم، خیلی کم! بیشتر وقتم رو با همین پسرایی که فکر میکردم چقدر گروه بدین میگذرونم
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۱
تی رکس

وجدانا درسته که ما هم جمعه هفت صب پاشیم، هم شنبه بریم بیمارستان، هم درس بپرسن، هم کنفرانس بدیم، هم امتحان داشته باشیم، هم نمره هامونو بذارن تو گروه، هم خرید عروسی خواهرمون باشه ما اینجا باشیم، هم برای جشن روپوش سفید ندونیم چی بپوشیم، تازه هیشکیم نباشه بغلمون کنه؟ :(

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۲
تی رکس

نوزده. امروز صب عینک آفتابیم جا موند، همه ی بد و بیراهاشم به پویا گفتم که یه جوری استرس دیر رسیدن داده بهم که هر صب یه چی جا میذارم! ساعت هشت من تو بخش بودم داشتم شرح حال میخوندم که اس ام اس داد دکتر اومد بگو، گفتم اومده بابا کجایی تو؟ گفت خواب موندم، گفتم یکمم عصبانیه که این استژرا هر روز یکیشون کمه چرا! ساعت هشت و نیم علیرضا پشت میز دکتر نشسته بود و اداشون رو درمیاورد و ما غش کرده بودیم از خنده که پویا بدو بدو و نفس زنون پرید تو و گفت ببخشید دکتر من.. و چشش افتاد به ما! گفتم روز روزِ انتقامه آقای دکتر :))

نوزده ممیز یک. امروز دکتر سین داشت سعی میکرد گره با یک دست رو بهمون یاد بده، یه رب بیست دقیقه هی گره زد هی ما گیج تر نیگاش کردیم، گفتم فیلم بگیریم بچه ها و خودم نخو نیگه داشتم، پوریا فیلم میگرفت، مجتبی صدای اسلو موشن در میاورد رو حرکتِ آرومِ دستِ دکتر! بقیه هم غش کرده بودن از خنده. حالا فیلمو گذاشتن تو گروهِ جراحیی که انگار اوناییم که بخششون تموم شده دلشون نمیومده لفت بدن و سوژمون کردن


بیست.تجربه من از جمعای دختر پسری همیشه جوری بوده که تناسب تعداد داشتیم! حالا دارم فان ترین و کول ترین و مدام از خنده کف زمین غلت بخور ترین روزا رو میگذرونم با گروه نامتناسبمون

بیست و یک.آبجی بزرگه رفته خرید عروسی، تاریخ جشن رو هم به خاطر گلِ روی من عوض کرده، امتحان دارم چون و چه خوبه که میفهمه منو! نمدونم تا حالا تجربه کردی یا نه ولی من همونیم که همیشه و تحت هر شرایط و به وقت هر مراسم و قاطی همه جشن ها و شادی ها و غصه ها و تولدا و همه چیزا کوله باری از درس و استرس امتحان با خودش میبره اینور اونور!

بیست و دو. شده یه اتفاق بیوفته که یهو ببینی چه قید و بند های بیخودی؟ چه ارزش گذاشتن و وقت گذاشتن و احترام و اعتقاداتِ بیخودی و بعدِ اون یه شب به خودت بیای ببینی که همه رو زیر پات له میکنی و با لذت چشاتو میبندی؛ شاید یکم ترس، یکم دلهره و تردید ته دلت باشه هنوز، اما هیجان کاری که میکنی یه جوری قُل قُل میکنه تو دلت که گور بابای همه چی!

بیست و سه. ازم نپرس هیفده بهمنِ نود و شیش چی شد؛ ولی حق بده دو روز بعدش موقع بخیه زدن دستام بلرزه و هی گند بزنم و شُل گره بزنم و سکوت کنم و لبخندای خُل و چِلی بزنم!
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۹
تی رکس

یه جوری گند زده شده به افکار عمومی که اگه بگی بابا موهام میریخت، شوره داشت، موخوره داشت، شپش داشت، وسواس داشتم که کثیفه همیشه، زشت و بد قواره و خسته کننده شده بودم تو آینه، میگن نه نه نه، قطعا به خاطر شکست عشقی بوده، تو خودت هنوز گرمی نمیفهمی!

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۸
تی رکس

پنشنبه ها کلینیک تعطیله، وخت نمیدن به بیمارا عموما و جراح ها اکثر اون یکی بیمارستان عمل دارن، ما ولی باید پاشیم بیایم چون مشخص نیست دکتر میاد یا نه و چه ساعتی میاد یا میخواد چیکار کنه و اینا، حرفشم اینه که برین کتابخونه، کار دانشجو همین نیست مگه؟ برین بخش فلان، برین بهمان. حالا امروز مارو فرستادن بخش معاینه اطفال که اونم وخت نداده به مریض، بعد فک کن پنشتا پسرِ گنده یک ساعته دارن اینجا میچرخن، قد و وزنشون رو اندازه میگیرن و بی ام آی رو محاسبه میکنن، بعد یهو میپرن اینور فشار خون همو میگیرن، یکی که عملا رو تخت مریض خوابش میبره و بقیه ازش عکس میگیرن، با افکت های موشی خرگوشی :)) و الان صداشون از سالن میاد که نمیدونم دارن چیکا میکنن ولی احتمالا هیشوخت تا حالا از یه کلینیک تخصصی چنین اصواتی بیرون نرفته!

+ پوریا در حال چت کردن سرشو یهو میاره بالا میگه بچه ها قسم حضرت عباس یا دم روباه رو باور کنم؟ همینه دیگه! ماها یکم بهم نیگا میکنیم، مصطفی میگه روباه؟ یونس میگه خروس نبود؟ بعد همه با هم هااااان دم روباه شاهدش بود :|

++ چند روز پیش یه مریض داشتیم که یه ضایعه بی سی سی (بازال سل کارسینوما) نزدیک چشمش داشت که یک سال پیش عمل کرده بوده و شیش ماه پیش باز رشدش شروع شده بوده که خب میذاره قشنگ یه عالمه بزرگ شه این بار بعد بیاد، خانومش هم بی اعصاب، هی فحش رکیک میداد به جراح قبلی و هی ما سرمونو مینداختیم پایین تر! ببین منظورم از رکیک دقیقا همون چیزاییه که وقتی میگیم رکیک میاد تو ذهن آدم :| بعد ما یهو دیدیم دکتر داره میگه من عمل نمیکنم شمارو، بعدا نمیگی من شیش ماه دیر اومدم، میگی اون دکتر فلانِ فلانِ فلانِ! و عینا همون کلمات رو با همون ترتیب تکرار کرد :| ما رو میگی دیگه فقط سعی کردیم صدای هار هار خنده مون بلند نشه جلو مدیر گروه جراحی

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۲
تی رکس

دیشب ساعتای چار بود، خواب میدیدم دکتر ز داره میگه من اصلنم نگفتم به استاجرا درمان نمیدم، بعد فک کن، از خواب پاشدم، یک خوابیده بودم، چار پاشدم نشستم اون پن شیش صفه درمانو خوندم و شیش تا هفت خوابیدم باز و بعد پاشدم رفتم بیمارستان. سر کنفرانسا چرت زدم تقریبا، به جز مبحثِ سپهر! یه جور دوست داشتنیی عاشق درسه و آدم نمیتونه وختی چیزیو توضیح میده بهش توجه نکنه. بعد امتحان دادیم و برگه ها رو جم کرد و جوابا رو خوند و خسته نباشین! میدونی؟ گفته بود فلان بیمار اومده، من اصن نکته به اون گندگی رو ندیدم، که خب بابا طرف تندرنس شیکم داره، عوضش یه جایی توی خط دوم میون یه عالمه حرف دیگه نوشته بود با شکستگیِ لگن، منم گفتم عه اندیکاسیون سی تی و.. خب بریم سوال بعد :| دقیقا از اون مدل رفتارا که به همه دری وریا بها میده آدم ولی به اصل حرف نه! یاد اون آهنگه افتاد بودم که میگف "وختی که حرف آخرم رو میزدم رفتی"! بنابراین تصمیم گرفتم دیگه وختی که ملت حرف آخرشونو میزنن نرم کلا، خیلی کار بدیه چون، هر چن خیلی پیش اومده که وختی من داشتم حرف آخرمو میزدم رفتن. اهمیتی نداره بعد یه مدت البته، یعنی یه روزی میاد که میبینی واقعا براش مهم نبوده حرف آخر چیه، یا خودش حدس زده یا ترجیح داده نشنوه اصلا یا هر چی، به هر حال رفته، بعد کم کم یه ماه و دو ماه و سه ماه و اِن ماه میگذره و تو هنوز حس میکنی یه چیز نیمه تموم تو زندگیت داری، یعنی یه جمله ای که ته نداره، همینجوری مونده، و یه روزی اونقد ازش میگذره که بالاخره اون خطی که توش یه جمله نا تموم بوده رو گم میکنی

امروز با "د" حرف میزدیم، راجب تنهایی زندگی کردن پرسید، گفتم من اونقد خو گرفتم به این زندگی که دیگه زندگی با یکی دیگه برام قابل تحمل نیست! میدونی، از بیمارستان که میزنم بیرون، به این فکر میکنم که میرم خونه، دوش میگیرم، یه لیوان شیر گرم درست میکنم، کنار شومینه میشینم و کم کم گرم میشم و خوابم میبره. یه وختایی نیم ساعت، یه وختایی تا شب، هر چقد که باشه حس میکنم هیشوخت هیجا اینقدر آروم و عمیق نمیخوابیدم. آره خلاصه، آروم و کرخت و کم حرف و درسخون و تنهائم و این منو آروم تر و کرخت تر و کم حرف تر و درسخون تر و تنها تر میکنه
۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۲
تی رکس

یه تکستایی میاد برام این روزا که صبونه خوردی؟ بریم ناهار؟ قهوه بگیرم برات؟ من دارم میرم نمیای؟ مراقب خودت باش پس! کجایی؟ بیا تریا! خواب موندی؟ میدونی، دلم میخواد بهش بگم زمستون و پاییز خیلی سردی بود!

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۴۹
تی رکس
زنگ زدم یه دوبل برگر بیارن، اومدم با کتابم نشستم بغلِ شوینه، خیلی سرده! خیلی خیلی سرده کلا، امروز صب که فاصله بیمارستان و درمانگاه رو دو بار رفتم و اومدم قشنگ نکروز شد تمام تنم، خوب بود ولی، البته به خاطر یه اتفاق احساسی (!) با یکی از بچه ها سرسنگین شدیم از امروز و شاید ادامه دار باشه یا نباشه اما به هر حال یکی از جذاب ترین روزای این روزا بود. دکتر ر فوق العاده ست چون، درسته هر لحظه ممکنه از کلاس پرتت کنه بیرون یا جلوی بیمار و بقیه بچه ها با خاک یکیت کنه اما میدونی، حتی سی ثانیه هم توی کلاسش پیدا نمیشه که توش چیز یاد نگیری، بداخلاقیاش حتی، یا دعواهاش و قاطی کردناش، خاطره گفتن و حتی چرت و پرتایی که از آب و هوا میگه، همه رو یه جوری به جراحیِ اعصاب ربط میده و آدمو بهت زده میکنه!! سه شنبه امتحان دارم، نمیدونم گفتم یا نه ولی هر سه شنبه جراحی امتحانه و من وختی فیزیوپات بودم فکر میکردم دیگه سخت تر از این حالت نداریم ولی الان داریم، چون به شدت گشنه و خسته و خوابالوعم، در حالی که یه عالمه از درس دیروز و امروز و فردا و امتحان رو هم تلنبار شده!

+ امروز یه عالمه بیمارِ مهاجر داشتیم، کلا بیمارستان تو منطقه ایه که نصف بیمار ها از مناطق محرومن یا مهاجر هایی که شرایط زندگی خوبی ندارن، خیلی گاهی سخت میشد بدون اینکه غصه بخوری و بغض کنی ادامه بدی
۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۱
تی رکس

اولین بار بود که پنست و سوزن گیر دست میگرفتم و سعی میکردم بخیه بزنم، حالا فک کن در حالی که دور میزی نشسته بودم که هفت نفر دیگش پسر بودن! دارم عادت میکنم آروم آروم ولی، اولش دستم میلرزید، نمیتونستم یه حلقه ی سوزن گیر رو با انگشت حلقه نیگه دارم و اصن هیچ نیرویی بهش منتقل کنم، یعنی اصن فک نمیکردم یه همچین کار سختی رو باید یه روزی بهش محول کنم :\ ، درگیر بودم با خودم، هر از گاهی به سپهر میگفتم ببین من یه جایی دارم اشتباه میکنم که اینجوری شُل گره میخوره عین یه معلم با حوصله توضیح میداد برام، میدونی، عصبی شدم از حس معذب بودن، امروز متوجه شدم اگه قرار باشه اینجوری پیش بره نمیشه واقعا، ول کردم خودم رو، سوال پرسیدم ازشون و کار خودمو کردم، خب حالا همه پسرن که باشن! سپهر اینترنه، خیلی وارده به کارش، انگار هیچی جز درس و مهارتای تشخیص و بالین تو زندگیش وجود نداره؛ بانمکه و معمولا چشاش خسته خوابه! باتجربه (فامیلش با تجربه ست واقعا) به درسخونی سپهر نیست ولی کاملا اشتیاقش رو نشون میده به یادگیری! دو تا اینترن دیگه هم هستن که اسمشون رو نمیدونم هنوز. مجتبی خیلی نامنظم میاد، هر بارم که میاد دیر میاد و میگه ببخشید استاد خروجی رو رد کردم :| با اون سه تا هم کاری ندارم، خوشم نمیاد از شوخیاشون :| نمیخوامم راجبشون حرف بزنم اصن :| معمولا کنار پویا میشینم، خیلی وول میخوره ولی، حواسشم به همه جا هست، نماینده هم هست، امروز خیلی سعی کرد بخیه سیمپل رو یاد بده به من :)) نتونست ولی :| نمدونم چرا فار اند نیر و اون یکی رو اونقدر تمیز و حرفه ای میزدم ولی یه گره ساده نمیتونستم بزنم، هی دستشو از اونور میز میاورد نخ رو نیگه میداشت میگفت بابا اول بکش طرف خودت بعد من :| منم همون کارو میکردم و موقع زدن گره دوم چون گره اولم شُل و وِل بود وا میشد همش :| آخرشم دیدم انگشت شست و حلقه دست راستم کبود شده کاملا و اصن نمیتونم خودکار بگیرم حتی باهاش گفتم باشه دفعه بعد! 

در مجموع حالم بهتره، درگیر درسا شدم، هر سه شنبه همه اینترن استاجرای جراحی و جراح ها جم میشیم سالن کنفرانس، اول کنفرانس ها بعد سوال و جواب و یکم بحث و بعدم امتحان و بعد کلاس، نمیشه درس هاشونو نخوند اصلا، فکر میکردم بداخلاق و اذیت کننده هستن جراح ها و با ترس و استرس باید درس بخونم همش ولی خیلی مهربونن، خیلی خوش برخورد و مسوولیت پذیر و اهمیت بده هستن، سخت گیرن ولی مشت محکمین به دهن اونایی که در مورد جراح ها شایعه پراکنی کرده بودن!
۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۱
تی رکس
سه روز پیش لیست روتیشن های جراحی رو گذاشته بودن، من شماره دوازده بودم، اون پایین تو جدول نوشته بود ردیف هفت تا دوازده گروه دو، دوازده که من بودم، یازده پویا، ده مجتبی، نه پوریا، هشت یونس و هفت مصطفی! هی از هر طرف میخوندم بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم که خب یه بخش دو ماهه، ماژور، سخت و اصلا اولین بخشم تو یه گروه شیش نفره با پشنتا پسر! دیروز که روز اول بود همینجوری بی پناه و یخ زده از استرس رفتم بیمارستان. پوریا و یونس و مجتبی رو که کلا هیچ برخوردی نداشتم باهاشون حتی در حد سلام علیک، مصطفی رو دو سه ترم ترم هم کلاسی بودیم که خب اون چار ترمه گذروند علوم پایه رو، فوق برق خونده بوده قبلا چون. نمیدونم چیجوری میتونه واقعا! با پویا هم کلاسیم، ولی در حد همون سلام صب بخیر اگه روبه رو میشدیم هم کلام شده بودم باهاش. اینترن ها پنشنا پسر و چارتا دخترن ، که خب من اصن نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم این دو روز و همچنان احساس یه درخت خشک و بی پر میون کویر داغ رو دارم. نکته بیخود ماجرا اونجاست که همه استاد ها موقع حضور زدن میگن خب شما هم که باید خانوم دکتر فلانی باشی :| بعد این جمله های اصلا بذارین ببینیم نظر خانوم دکتر چیه و اینا زیاد شنیده میشه واسه همین
نمیدونم واقعا بد شانسی بود این گروه بندی یا خوش شانسی یا چی، تمایل آن چنانی نداشتم که با دوستام باشم، جمع گریز شدم کلا یه مدتیه، سپید هم که بهمن رو به خاطر امتحانی که نتونسته بود بده بخش نداره منم حوصله اینا نداشتم، هیش تلاشیم نکردم گروهمو عوض کنم. از اون طرفم پویا پسر درسخون و با معرفتیه، دیروز سر عمل، شیکم مریض خیلی بزرگ بود، کلا جلوی دید من رو به قفسه سینش گرفته بود، پویا که قدش بلند بود احاطه داشت به محل پاره شده (!) همینجوری آروم آروم توضیح میداد چه اتفاقی داره میوفته و اینا، بی خبر هم نمیذاره بمونم، خیلی خوبه از این نظرا.
در کل یکم روحیه م عوض شد، دلم خیلی بیمارستان و مریض و درس و اینا میخواست، گروهمونم یه جوریه که همش گوش بزنگ و استرسیم، کسل نمیشم، شاید چند روز بگذره عادت کنم البته! در مجموع همین دیگه، اینجوریه این روزا
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۹
تی رکس