در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب

آخرین مطالب
۱۶
اسفند
۹۹
تمام دیشب رو بارون باریده و خیابونا خیس خورده و هوا سرد و تمیزه. دلم نمیاد زیر پتو بمونم و پیاده میزنم بیرون. برای ملو غذا میخرم و یکمی قدم میزنم. تو راه برگشت اما افسار خودم رو نمیتونم بکشم. چون که ضعیف‌النفس هستم در زمینه‌ی خرید! لاک و مداد چشم و ریمل میخرم و برمیگردم خونه. آرایش میکنم و برای خودم قهوه دم میکنم و آهنگ میذارم و با ملو میرقصم. به اورژانس و امتحانش فکر نمیکنم. به خواهرزاده کوچولوم که یک هفته دیگه دنیا میاد فکر میکنم اما و ته دلم میلرزه برای دست و پاهای کوچولویی که خواهد داشت. به خواهر تپلیم فکر میکنم و فکر مامان شدنش حالمو خوب میکنه. مادر فوق‌العاده‌ای میشه و این مثل روز روشنه برام. از الان فکر کرده که قراره به مامان و بابا بگه مامانی و بابایی. چون‌که مادرجون پدرجون ‌و مامان‌بزرگ بابابزرگ بهشون نمیاد. اما من در هر حال خاله ام و چقدر عاشق خاله بودنم.
حالم این روزا خوبه. موفق شدم کسی رو دوست داشته باشم! با اینکه فقط کمی از آشناییمون گذشته، قشنگه که حرف کم نمیاریم. قشنگه که جفتمون توی تراس نشستن و‌ چای هلو خوردن رو دوست داریم و قشنگه که حسمون مشترکه. ملو هم دوسش داره. نق میزنه گاهی اما میدونم که دوسش داره.
  • تی رکس
۲۸
بهمن
۹۹
زایل شدن خوشی آخرین کشیک زنان فقط آماده کردن مورنینگ و کنفرانس برای فردا. رخوت و سنگینی عجیبی دارم. بعد ناهار چرب و چیلی که خوردم تا خود الان خواب بودم و دری وری میدیدم. حالا اما پاشدم و دلم نمیخواد نور خونه زیاد باشه. توی تاریکی نسبی نشستم، قهوه میخورم و کورمال کورمال اسلاید میسازم و نوت برمیدارم. جواب سوالایی که یادم رفته از مریض بپرسم رو خودم میدم و زندگی جنسی و فرزندآوری خیالی براش درست میکنم و خوشحالم که مریض هیشکدوم از اساتید فردا نیست!
دیشب اما، آخ! چجوری میشه بچه آورد. چجوری با اون همه درد میشه بچه آورد. اینجارو اگه روحیه حساسی داری نخون. مریض بیست و سه ساله‌م، ساعت دوازده شب بعد از پونزده ساعت درد کشیدن بالاخره آماده شد برای زایمان. روی تخت، لحظه ای که بچه داشت دنیا میومد و دکتر میم فریاد میزد که زور نزن (برای اینکه قبل از اینکه خروج سر خودش پارگی ایجاد کنه، برش رو در مسیری بزنیم که به مقعد آسیب نرسونه)، مریض هم همزمان از درد فریاد میزد و گوشی برای شنیدن زور نزن های دکتر نداشت. نتیجه اینکه تا خود اسفنکتر رکتوم (مقعد) بخیه خورد. نتیجه دیگه اینکه فکر زایمان، چه طبیعی و چه سزارین برای من کابوس به همراه داره.
خسته‌م و به اندازه دو ماه کمبود خواب دارم. نخود خاله کمتر از یک ماه دیگه دنیا میاد و خاله همچنان داره سعی میکنه یه جوری کشیک های اورژانسش رو بچینه و برنامه بریزه که بدون حذف بخش به تولدش برسه. خواهر قلنبه‌ی من داره مامان میشه و من دلتنگ اون شیکم گنده و راه رفتن اسلو موشنش هستم.
حرف آخر هم اینکه، بریم این هشت ماه آخر هم تو دل یه ماجرای عشقی مشقی و خوش بگذرونیم یا بشینیم سر درسمون؟ سپیده میگه فلانه و بیساره و خر جذابیتش نشو. آیدا میگه بیخیال برو تو دلش، نهایتش دو سه روز گریه زاریه دیگه. من با آیدا موافقم البته. میرم تو دلش!

پ.ن: نوشته‌ی دیشب!
  • تی رکس
۱۸
بهمن
۹۹
کشیک زنان یعنی بار ها چک کردن مریض ها و تایم گرفتن و نوشتن اما متوجه زمان نبودن. یعنی ده شب رفتن به سلف و بسته بودنش و تازه نگاه کردن به ساعت برای اینکه ببینی واقعا چنده. یعنی وقتی میفهمی داری از گشنگی میمیری و پاهات ورم کرده و درد داره که بعد از چارده ساعت فرصت میکنی بشینی یه جا. کشیک زنان یعنی مریض های خوشحال و سرحالی که ممکنه یه ساعت بعد سکته‌ت بدن. یعنی از زایشگاه دویدن به اتاق عمل و بعد به بخش. یعنی صدای رو مخی که هر لحظه یه جا پیجت میکنه. یعنی اینکه هیچی نخوابی اما فرداش بالا سر مریض اتند بپره بهت که اینجا هتل پنج ستاره نیست. یعنی یه ربع چشم رو هم بذاری و دو تا مریض برن زایشگاه، دو تا برن اتاق عمل، یکی تو بخش حالش بد شه و همزمان بالا سر هر پنج نفر باشی. یعنی گروه خون همه مریضا و شوهرا و نوزادا رو حفظ باشی. یعنی مبادا پرونده چک کنی. مبادا بگی فشار رو پرستار چک کرده. خدای نکرده کسی بی شرح حال بره برای عمل. واویلا اگه جای مهر تو مهر ماما یا پرستار رو برگه سولفات مریض باشه. اگه بشینی، اگه کند باشی، نفس کم بیاری کارت تمومه. کشیک زنان یعنی سی ساعت استرس، اضطراب، بدو بدو. یعنی اگه همه کارا رو درست انجام دادی و باز هم بهت گفتن بی مسئولیت و از زیر کار درو، بگی بله ببخشید. بله درست میگین. یعنی من رگباری سوال میپرسم و تو باید همه رو جواب بدی. یعنی امروز هر چی من میگم درسته، بقیه اتندا غلط کردن. یعنی جوابگوی کار فلان اتند و بهمان نرس و بیسار ماما بودن. یعنی جنگ اعصاب، فرسایش، استرس مریض و راند و مورنینگ فردا و ارائه کنفرانس رو با هم داشتن. گشنه موندن و پادرد و بیخوابی. یعنی پوست کروکدیل هم که داشته باشی باز هم ما به زانو در میاریمت و اصلا مگه میشه کسی بره زنان اما حداقل یک بار خون گریه نکنه و به فکر انصراف نیوفته (اونم هفت ماه قبل فارغ التحصیلی).
چند شب پیش یه دورهمی بودیم با بچه‌ها. تمام این مدت همه مهمونی ها رو پیچونده بودم با بهونه و بی بهونه. این بار اما فقط به یک چیز فکر میکردم. یه شب مستی و بیخبری و رقص و جیغ و داد. یه شب برای تخلیه دو ماه استرس. و یه صبح تا ظهر خواب عمیق عمیق. اونقدر عمیق که اگه زلزله هم اومد پانشم فرار کنم.
چه خبر از خونواده؟ نمیدونم این مدت تمام تایمی که باهاشون حرف میزدم رو توضیح میدادم که چرا کم بهشون زنگ میزنم و چرا حواسم بهشون نیست، دلجویی میکردم و اجازه میدادم نق بزنن و از خستگی هاشون بگن.
چه خبر از ملو؟ منبع آرامش من. پشمالوی کوچولوی من. سنگ صبور من. دلبر بی سر و‌ صدای من. نقطه اتصال من به دنیای بیداری وقتایی که خونه‌م. 
  • تی رکس
۲۹
دی
۹۹
تا دیر وقت بیدار میمونم و با ملو بازی میکنم و کمی خلوت میکنم برای خودم. کمتر از بیست و چار ساعت دیگه به مدت یک هفته ملو رو میذارم پیش بچه ها و میرم خونه. خسته و کلافه از نق های خونواده، کشیک هام رو پشت هم میچینم و پدرم درمیاد اما لب به شکایت وا نمیکنم. آخرین کشیک اما، کشیک کمکی روز جمعه‌ست. تا ساعت دو باید بمونم و بعد ملو رو برم بذارم پیش الهه و بعد برگردم و جم کنم برم فرودگاه. خستگی کشیک ها حتی توانی برای جم کردن چمدون تو تنم نذاشته و همه چی مونده برای لحظه آخر. ساعت شیش بیدار میشم و دوش میگیرم و قهوه میخورم و به خودم امید میدم که روز خیلی سختی نخواهد بود. یک ربع به هشت میرسم بیمارستان. خوشحالم که جمعه‌ست و عمل از قبل برنامه ریزی شده ای وجود نداره. اما کشیک رو تحویل نگرفته مریض سزارین بد حال میشه و زایشگاه هم پر میشه. باز هم به خودم میگم تا دوازده جم میکنیم مریضا رو و میرم به کارام میرسم. اما یکیشون زایشگاه رو تبدیل میکنه به حمام خون از شدت خونریزی. بخش یک عالمه مریض داره و زایشگاه هم و اتاق عمل هم و ما دو نفریم فقط. من و سپیده که از صبح همو ندیدیم، تا ساعت سه و نیم هم به هم برنمیخوریم جایی. در نهایت درب و داغون میرسم خونه. با حال بد. با مشام پر از بوی خون. با فشار پایین و دست لرزون و سردرد. آب قند درست میکنم برای خودم و با ایدا حرف میزنم و جفتمون حرف زیاد برای گفتن داریم از خستگی های این روزا. ملو رو ورمیدارم و ظرفش رو و غذاش رو و خاکش رو. الهه گفته بود که دیرت میشه و من خودم شب ملو رو میام میبرم خونه. اما من به ملو و وسایلش که فکر میکنم دلم نمیاد با آژانس اذیت شن اون همه. نمیدونم چجوری میرسم و ملو رو میذارم و برمیگردم و چمدون جم میکنم و ماشین میگیرم. میترسیدم به ساعت نگاه کنم حتی. اما لحظه ای که میرسم فرودگاه آخرین اعلام پرواز مشهد کرمانه.
جمعه بیست و شش دی ماه
  • تی رکس
۱۶
دی
۹۹
امروز که میرفتم بیمارستان، هوا به شدت سرد و مه آلود بود. نهایتا بیست متر جلوتر از خودم رو میدیدم. دیر بیدار شده بودم و خسته و کوفته کشیک قبلی و دیروز پر از درگیریم، قهوه نخورده پریده بودم تو ماشین که دیر به ارائه م نرسم. اثر قرصم انگار نمپرید و من کرخت و کوفته یراحی گوش میکردم و به این فکر میکردم چه روزمرگی قشنگ و تهوع آوری رو میگذرونم. حالا نزدیک به یک ماه از فوت باباحاجی میگذره و من منتظرم که بیست و ششم برم و جای خالیش رو ببینم و دیگه منتظر تماسای سه چار روز یک بارش نباشم. ملو رو با خودم نمیبرم. یک هفته خونه سپیده میمونه و من قطعا خیلی دلتنگش خواهم شد.
بخش جراحی تموم شد و ورود به بخش زنان بعد از اون مثل افتادن از چاله به چاهه. بیخوابی های کشیک، کشیک های نزدیک به هم و اتندهایی که حوصله خودشون رو هم ندارن. باید برم دنبال کیس های پایان نامه م اما مدام امروز و فردا میکنم. باید برم سعی کنم بخش اسفند ماهم رو که اورژانسه، عوض کنم که تولد خواهرزاده م رو از دست ندم. آبجی شاکیه. حق داره؟ نمیدونم. خرید عقد و بعد عروسی و جهیزیه و چیدن خونه و بارداری و خرید سیسمونی و هیچ اتفاق مهمی رو در کنارش نبودم و فقط از راه دور بهش یاداوری میکنم که دوسش دارم. هرچند اونا نمیدونن برای همین شیش روزی که میخوام برم اونجا چقدر پشت هم تو بیمارستان بودم. نمیدونم چرا تمایلی به نوشتن از این روزا و ثبت کردنشون ندارم.
اما بازم میگم، خوبم فقط غمگینم. آخرین باری که رفتم پیش استادم (روانپزشکم) گفت استراحت کن. یکمی با خیال راحت غصه بخور و شریک کن نزدیکانت رو توی ناراحتیت.
میخوام برم یکم پنکیک درست کنم و زیر لب زمزمه کنم "بمون یکم کنارم، که افتادم از پا، بخند یکم به حالم، تا که بیاد سر جا، ببین که روزگارم شده رنگ چشمات، بیا به حال زارم بخند تا بشم شاد، به دلقکت بخند عزیزم، کنارم بمان، بذار بهم بخندی، به سر تا پام، اگه نمیشه باشم یه همدم برات، بهم بخند تا بشم، یه شوخی سر رات... " و بعد با شیر گرم بخورم و بعد قرصم رو بخورم و تو تخت رستاخیز بخونم تا خوابم ببره. این کتاب رو دارم تو خواب میخونم انگار، واسه همینه که تموم نمیشه احتمالا.
  • تی رکس
۰۳
دی
۹۹

پدربزرگم رو از دست دادم و امتحان جراحی دادم و فردا اولین کشیک بخش زنانه. از همه اتفاق‌های این مدت همین سه تا جمله رو‌ دارم که بگم. خوبم اما غمگینم. روز‌ا برام زود میگذره و شب ها کش میاد. و من خیلی تلاش کردم تا همین چند خط رو اینجا بنویسم. چون‌که خسته و دلتنگ و بغض‌آلودم و فقط یک نفر رو دارم که کنارش لبخند واقعی میزنم. اما ترس از دست دادن بزرگ‌تر از همیشه پشت سرم واستاده و سایه میندازه روی همون لبخند هم.

  • تی رکس
۱۹
آذر
۹۹
برای من پدربزرگ یعنی باباحاجی. باباحاجی من، پیرمرد خوشتیپ و خوش استایل من، کت و شلوار می‌پوشید و پالتو و بارونی های بلند و کلاه کپ فرانسویش رو سرش میذاشت. با عصای چوبیش و عینکی که همیشه روی چشمش بود. باباحاجی من و کتاب‌های قطورش که رو رحل میذاشت و میخوند؛ حالا اما دیوان شمسش پیش من جا مونده و بی خداحافظی رفت. برای من اما، همیشه قصه‌هاش، نصیحتاش، خاطره‌هاش به روشنی روز میمونه. باباحاجی من صبح امروز تو بیمارستان دور از من رفت. آخرین تصویرش برای من قدم زدنمون توی حیاط خونه‌شون بود. آخرین درخواستش ازم رسوندن سلامش به امام‌رضا بود. آخرین باری که بهم زنگ زد و گفت پس کی دکتر میشی برمیگردی بابا؟ سه هفته پیش بود.
باباحاجی من وقتی رفت که نشد ببینمش، ببوسمش، و اون بگه حمید چه دختر لوسی تربیت کرده و بخنده. روزی رفت که هیچ پروازی به سمت خونه نبود و هیچ مراسمی نمیشد گرفت. موندم مشهد و کاش بغضی که گلوم رو خراش میده می‌شکست. موندم مشهد و مقاله‌م رو یه خط درمیون ترجمه میکنم چون بابا گفته خونه نیا. چون مامانت مریضه. چون هیچ مراسمی نیست. و خواهرت بارداره. و تو بیای چیکار کنی وقتی با خیال راحت نمیتونیم همو بغل کنیم حتی. مگه ما که اینجاییم پیش همیم که بیای؟ بمون و از خودت مراقبت کن. با دو تا پرواز، تو سه تا شهر؟ بذار نگرانت نباشم بابا.
و من کاش بغضم می‌ترکید و تو این شیش سال من سه نفر رو از دست دادم در حالیکه نمیدونستم دفعه بعد که برمیگردم نیستن.
باباحاجی من رفت و یک شب یلدای دیگه دور سفره پر از میوه‌شون، یک هفت سین دیگه و بالای سفره نشستن و عیدی دادنش، لبخند و صدای گرمش، مهربونی و حمایتی که پشتمون گرم بود بهش، حسرت شد. باباحاجی من همیشه دعا کرد تا لحظه آخر عمرش رو پای خودش باشه، بعد از مرگ زن‌عمو دعا کرد دیگه مرگ جوونای خونواده‌ش رو نبینه؛ و کاش بترکه بغض من. سپیده رو راهی کردم خونه‌ش. کنار شومینه زانو هام رو بغل کردم. دیوان شمسش رو نگاه میکنم و من حتی از مرگش هم دورم و باورم نمیشه.
  • تی رکس
۰۹
آذر
۹۹
آدمی که احمق نباشه و یه کشیک سنگین پیش رو داشته باشه میگیره میخوابه الآن. آدمی که احمق باشه اما، مثل من، اونقدر تو خونه چرخ میخوره و به کلاف هزار گره زندگی درسی و کاری و عاطفیش و خونوادگیش فکر میکنه که خل میشه. پا میشه و یه کاکائوی غلیظ درست میکنه بعد از موکایی که سه ساعت پیش خورده و در نهایت کلونازپام میخوره و دراز میکشه تو تختش و اجازه میده مغز بی قرار و بدن خوابالوده‌ش اونقدر بجنگن با هم تا یکیشون در نهایت بتونه انگشت وسطش رو به اون یکی نشون بده!
بله یک آدم بدن درد کوبیده و با یه پریودی سهمگین خیلی احمق باید باشه که مبل‌های غول پیکرش رو یه نفره جابه‌جا کنه چون برای آروم گرفتن فکر میشه کارهای دیگه ای انجام بده که تک تک مفاصلش دردناک نشن بعدش.
و همچنین یه آدم غیر احمق در حالی که تازه دوران پس از رابطه‌ش رو گذرونده، کراش‌مند دوستش نمیشه. چون تقریبا اون آدم تنها کسیه که ساعاتی که باهاش میگذرونه رو به ساعات مفرحی تبدیل میکنه. و ایضا برای فرار از درس‌های خونده نشده، پوچی و ناامیدی دوران کرونا، اوقات ناخوشایند بیمارستان و کشیک های هولناکش به پدر و مادرش اوکی نمیده که در مورد خاستگارش که فقط عکسش رو دیده و از رنگ چشاش خوشش اومده، تحقیق کنن!
در مجموع میخوام به خودم بگم درسته که همه چی یکنواخته، و درسته که ملت چپ و راست میوفتن میمیرن تو کشیک و تو با قلبی مچاله از درد میرسی خونه. و درسته که انگیزه‌ت برای درس خوندن نزدیک به صفره و کلا کتاباتو بوسیدی گذاشتی کنار. و پدربزرگت، باباجی نازنینت که کلیات شمس رو قرض گرفتی ازش و هنوز پس ندادی، توی آی‌سی‌یوعه. و مامان بابا و داداشت که جونت بنده بهشون تو خونه‌ن و یه روز حالشون خوبه و یه روز بد. و تو هنوز دست رو شکم قلنبه‌ی خواهرت نذاشتی و لگد کوچولوی اون تو رو حس نکردی و غش نکردی براش. درسته که همه‌ی اینا درسته، اما دلیل نمیشه به جای کنار اومدن و پذیرفتن و هندل کردن این مشکلات دلیل برای حواس‌پرتی برای خودت ایجاد کنی! و یه سری آدم و روابط بی سر و ته وارد زندگیت کنی. چون که احتمالا اونا باعث نمیشن چهره مریض و همراه مریض رو فراموش کنی و باعث نمیشن تو بعد از هر کشیک تا مرز جنون نری. باعث نمیشن بیست‌‌و‌چار ساعت زیر گان و ماسک و شیلد آسون تر بگذره. و باعث نمیشن امید به زندگی و آینده دوباره در تو جوانه بزنه! پس
بچسب به همون قهوه و ورزش و گاز دادن تو وکیل‌آباد! ویدئوکال های روزانه با خونواده‌. چلوندن ملو. بزن تو سر خودت و بشین پای کتابات. مثل همه هف هش ده سال گذشته. و در نهایت دوز داروت رو پنجاه تا ببر بالا؛ قبل از اینکه برای ایجاد تنوع تو زندگیت ازدواج کنی!
  • تی رکس
۰۶
آذر
۹۹

به اندازه‌ی کلاس آنلاین ساعت ده، به اندازه‌ی مقاله‌های زورکی و کنفرانس‌هایی که سه صبح حاضر کردم خسته‌م. به اندازه کشیک‌هایی که نیم ساعت خواب آرزومه و به اندازه امتحان‌های هشت جلدی و دوازده واحدی خسته‌م. من به اندازه چشای خسته بابای مهربونم، به اندازه خواهر باردار تنها مونده‌م، به اندازه لبخند مامان خوابالوده‌م، به اندازه برادر کوچولویی که دلش برای فوتبال لک زده خسته‌م. چشم میبندم و اشک میچکه روی گونه‌م و به اندازه پدربزرگ بستری توی بیمارستانم خسته و ضعیفم. محبت قلنبه قلنبه خرج مریض‌های مسن و تنهای بخش میکنم. مرغ میخرم و پاکت میکنم و به آدم‌های درمونده‌ی تو خیابون میدم. چشم میبندم و اشک میچکه روی گونه‌م و من چقدر خسته‌م از دلتنگی و نگرانی و خستگی. محبت خرج میکنم برای غریبه‌ها و اشک روی گونه‌م میچکه و روز میشمرم تا مرخص شدن پدربزرگم و تموم شدن قرنطینه مامان و بابا. روزا رو میشمرم و اشکم میچکه و یعنی میشه اسفند بیاد و همه حالشون خوب باشه و من برم خونه و تک تکشون رو بغل کنم و خواهرزاده‌م دنیا بیاد و من دورش بگردم و همه خستگیام پر بکشه؟

  • تی رکس
۰۲
آذر
۹۹
از یک عالمه حس داشتن، به عالم بی حسی رسیدم. و این رو وقتی فهمیدم که علی مست و داغون سه صبح در خونه‌م رو زد و تا وقتی که خوابش برد بغلم کرد و اشک ریخت و نه برای برگشتن، به سوگ رابطه ای که یک سال پیش تموم شد. آرومش کردم کمی و خندوندمش و حرف زدیم اما در نهایت، حسی وجود نداشت. فرداش که عذرخواهی کرد و از حالم پرسید گفتم فرقی نکردم. نه ذره ای بهتر و نه ذره ای بدترم. و گفتم خوب شد، فهمیدیم دلتنگ چیزی هستیم که دیگه نیست.
حالا نفس عمیق کشیدن آسون شده. آبان دو سال پیش عاشقی کردن رو شروع کردیم و آبان بعدش در نهایت عشق با یک دنیا اختلاف فکر و عقیده جدا شدیم و آخرین روز آبان امسال بالاخره از هم دل کندیم. نفس کشیدن آسون تره چون توی تنهاییم غمگین نیستم. نمیگم خوشحالم. روزهای سختیه اما غمگین نیستم.
هوا سرده و چیزی بین بارون و برف داره میباره. من روی کاناپه با تاپ و شلوارک و جوراب پشمی شیر گرم میخورم و ملو پای توی جورابم رو بغل کرده و خوابیده.

آرومم اما فکر اینکه آبان سال بعد، دیگه مشهد و توی این خونه نیستم کمی ترسناکه.
  • تی رکس