در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

از دشواریای بخش رادیو اینه که میشینین و استاد یه سری چیزا رو توی رادیوگرافی ها که فک نمیکنم خودشم ببینه به شما نشون میده و میگه این کبده، این کلیه ست، این مثانه ست که از قضا خالیه و شما هم کم کم یاد میگیرین که بفهمین از این چیزایی که نمیبینین کدوم کبده، کدوم کلیه ست، و کدوم مثانه ست که از قضا خالیه!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۰
تی رکس
الان دقیقا همون ساعتیه که نمیدونم اگه بیدار بمونم باختم یا اگه بخوابم! واسه همینه که از پروازای صب متنفرم؛ همیشه به همین نقطه میرسم چون. و چشامو به زور وا میکنم، و چون سردرد و تهوع دارم هیچی نمیخورم، و چون هیچی نمیخورم چمدون و کیف لپ تاپم رو که هشتاد کیلوئن دلم میخواد ول کنم خودم تنهایی برم، و چون نمیتونم این کارو بکنم عصبانی میشم، و صندلیِ کناری رو تو این شرایط همیشه یه آقایِ تُپُلِ شدیدا خُرّ و پفی پر میکنه یا یه خانم مسنِ پر حرف، و پشت سرمون یه مامان و یه بچه که از پرواز میترسه یا گوشاش اذیت میشه یا چی!
انی وی طبق محاسباتِ من باید شیش و چهل و پنج بیدار شم ،اگه بخوابم، و هفت و بیست از خونه خارج، سی و پنج دقیقه وخت دارم حاضر شم و چمدونو یه بار دیگه چک کنم و هر کارِ دیگه ای که لازمه! هفت و چهل و پنج کارت رو بگیرم و یه نفس راحت بکشم، بعد اگه قرار باشه برسیم (!) حدودا یازده و نیم دوازده باید خونه باشم. به عبارتی میشه هفت ساعتِ دیگه، خوبه دیگه!

+ تصمیم اینه: نمیخوابم، نه الان و نه بعد از اینکه رسیدم خونه! چون که باید شب بخوابم، چون که باید فرداش به میادین بازگردم و باید ساعتِ خواب به حالت نرمال بازگرده!
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۳۳
تی رکس

دارم فکر میکنم این حجم از وسایلی که از مشهد آورده بودم برای این یک ماه رو چجوری به اضافه این حجم از خریدی که اینجا کردم بکنم و بذارم توی چمدونی که خودم بتونم حملش کنم، بدونِ اینکه تلافاتِ مفصلی، ماهیچه ای و ناخنی بدم!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۶
تی رکس

سه روز پیش بهش گفتم ببین این وضعیت جواب نمیده واقعا و من نمیخوام اینجوری ادامه بدم، پس یا درستش کنیم یا دلیلی برای ادامه رابطه نمیبینم من یا حداقل دلیلِ قانع کننده ای! روز اول احساس پشیمونی میکردم، روز دوم عصبانی بودم و حالا میدونم که کار درستی کردم. دقیقا مثل اتفاق دفعه قبل بود، با بازه های زمانیِ متفاوت تر ولی! میدونم از مرحله پشیونی و دلتنگی و خشم که رد شم میتونم چشامو وا کنم

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۶
تی رکس

تو خونه خودم هیشوخت مخزن یخچال رو پر نمیکنم، یه ظرفِ آبِ صورتی رنگ دارم که خب توقع نداری باهاش آب بریزم تو لیوان بعد بخورم که؟ میدونم هر چی که تو یخچاله رو خودم دهنی کردم، همیشه آب آلبالو و خیارشور و ذرت و قارچ و بستنی و یخ دارم. تو خونه خودم رو اپن میشینم غذا میخورم. گاهی رو کاناپه خوابم میبره ولی خیلی وخته دیگه تنها بودن تو اتاق و تاریکی و اینا نمیترسونه منو، خیلی کم پیش میاد از تشکِ تختم دل بکنم و عامدانه (!) روی کاناپه بخوابم. کتاب هام و پازلم توی هاله، چون هیشکی نیست اصلا که بهش مربوط باشه یا نه! هیشکی نیست که بیدارم کنه. هیشکی که وقتی میخواد بخوابه من ساکت شم یا وقتی اون میخواد بخوابه من. هیشکی نیست که صب قبل من رفته باشه دسشویی و یا ظهر دمپایی هارو خیس کرده باشه و این بساط ها. تو خونه خودم همیشه یه تلویزیونه و یه موزیک. همیشه میشه قهوه خورد یا نسکافه یا شیر خشک. همیشه میشه ساعت ها به کتاب یا قطعه های پازل زل زد. ضلعِ رو به جنوبش همش پنجره ست و همش نوره و وقتی که بارونه همش بارونه و وقتی که برفه همش برفه و وقتی که ابره همش ابر! خونه خودم جون میده برای از تنهایی به جنون رسیدن و از همه چی متنفر شدن یا لذت تنهایی رو با گوشت و پوست لمس کردن و غرق شدن.

تعطیلاتِ متوسطی بود؛ خیلی کارها کردم، به قولِ سین خیلی غلطا، جِلافتا حتی :)) اما بخش روتینش.. یاد دوران مدرسه افتادم، با مامان بحث کردیم، با همه تخته بازی کردیم، شطرنج و ورق، با مهدی کل کل کردیم، سر کنترل دعوا کردیم، تلویزیون دیدیم، تو آشپزخونه پشت میز نشستم و خیار رنده کردم برای ماست خیار و راجب مهمونی های بعد عروسیِ آبجی حرف زدیم، ظرف چیدم توی ماشین! تو خونمون زندگی کردم خلاصه یکم. یادم رفته بود اینجوری میگذشت قبلا. یادم اومد الان! اما دلم برای خونه خودم تنگ شده
۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۲۱
تی رکس

به مناسبت روز دندون پزشک، آبجی بزرگه کیک و شمع و اینا گرفته بود که مامان و بابا رو فاغلگیر کنه و ازشون تشکر کنه بابت کارایی که اگه انجام نمیدادن الان دندون پزشک نبود! که خب مامان و بابای من خدای گند زدن به سوپرایز و کار داشتن حین سوپرایز و دیر کردن و تکی اومدن و اصلا نیومدن هستن! مثل همه سوپرایز های قبلی کیک یکم وارفت و تزییناتش خورده شد و شمعا آب شد و میوه ها و شکلات ها رو ناخنک زدیم و ولو شدیم کفِ خونه

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۲
تی رکس

من هرگز از مرگ نهراسیده ام! اما حالا، چرا. از این تصور که پس از مرگ زنده بمانیم رهایی ندارم؛ گویی مرده بودن، زندگی کردن در کابوسی پایان ناپذیر است.


پ.ن: فکر کنم از کتابِ "یک مرد باشه"؛ توی نوت های گوشیم بود و نمیدونم چجوری اینقدر چرخ میخورد تو ذهن من امروز، اون یک ساعتی که روی دریا بودیم و من گفتم که به نظرت مردن توی دریا ترسناک تره یا سقوط از هواپیما و اون گفت که حالا نمیشه به دلیل کهولت سن بمیری؟ گفتم که واقعا دلم میخواد خیلی آروم سکته کنم مثلا؛ من نه طاقت پیری رو دارم، نه مرگِ دردناک

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۱
تی رکس

١. اون روزا من معتقد بودم که سیرِ رابطه با توجه به شرایط و ایناش خیلی هم به جا و درسته اتفاقا ولی اون معتقد بود که من سردم نسبت به همه چی و وقتی اینو بهم گفت گفتم باشه پس تمومه همه چی انگار، یعنی اون گفت و من گفتم باشه؛ نگو اون نیاز داشته به تلاشِ من و این حرفا؛ میدونی، من هنوز هم گاهی واقعا ناراحت میشم از نبودنش، دوست داشتنی بود و مهربون و آروم و صبور و یه سری خصلت های خوبِ دیگه؛ صداش رو هم خیلی خیلی زیاد دوست داشتم! بدی هاش رو نمیدونم واقعا، نمیشه نداشته بوده باشه، یادم نیست من اما 


٢. ایشون هم معتقد بود من حساسیت هام کمه، یعنی مثلا توقع داشت وختی میگه من با فلانی (فلانی یه دختره) میرم بیرون مثلا من مقاومتی چیزی کنم! اوهوم من کلا خودم راحتم، طرف مقابلم رو هم میذارم راحت باشه، مشروط به اینکه جفتمون معنی تعهد رو میدونیم و اصلا لازم به تذکر هم نیست از نظر من! مشکلِ اصلی این نبود البته، من اینجا نمیدونم بی تجربگی کردم یا چی، ولی در مجموع حالم خوب نبود و یکی دو هفته فشارِ زیاد با پیش زمینه ناراحتیِ یک ماهه مثلا، باعث اتفاقایی شد که هنوز زخمش رو روی زندگی من تازه نگه داشته!

٣. به شدت پافشاری میکنه که من اصلا نمیدونم حسادت و حساسیت و حس تملک و اینها چیه؛ نه تنها خودم نمیفهمم بلکه حساسیت های اونو هم نمیفهمم! مثلا یه بحثی داشتیم با این تاپیک که اون با کنار گذاشتن عقلش دست به حرکتِ بچگانه ی گفتن و خندیدن های افراطی با یکی از دخترا زده بود و من با وجود اینکه بک گروندمون یه دعوا و دلخوریی هم بوده ری اکشنی نشون ندادم! در واقع بعدا هم که گفت من گفتم که خب گفتم لابد یه گپ دوستانه بوده، و اون خودش اظهار داشت که من غلط میکنم چونان گفت و گوی قبیح و وقیحی با اون خانوم داشته باشم، اونم تو محیط بیمارستان! یه بار هم حرف از تموم شدن رابطه زد، و مثل اینکه دقیقا مثل موردِ یک توقع تلاش برای ادامه دادن داشت از طرف من؛ که من البته مثل همون مورد (!) گفتم خعله خب پس باشه و براش آرزوی موفقیت کردم که منجر به تعجبِ بسیارِ وی گردید و گفت که اصلا فکرشم نمیکرده که من به این راحتی قبول کنم

حالا من اینجا نشستم و دستم رو زدم زیر چونه م فکر میکنم مشکل کجاست واقعا؟ نظری نداری؟
۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۹
تی رکس

دارم میرم بندر امروز، بلکه این بی خاصیتیِ این روزا رو بشوره ببره یکم! یا مثلا بعدا بتونم بگم تعطیلاتِ نود و هفت رو علاوه بر پا رو پا انداختن تو مهمونیا و چیز میز خوردن و فرداش تا لنگ ظهر خوابیدن و بعد فرو رفتن به ابهام دلنشینِ امروز چندمه و من کیم، دندونامو هم جرم گیری کردم! در مجموع میدونی چیه؟ با توجه به اینکه شبِ عاشقان بی دل درسته که شبی دراز باشد و دیگه اینکه خیام اگر ز باده مستی، خوش باش و هچنین گر با صنمی دمی نشستی خوش باش! اما خب شبِ دراز و دمی و صنمی و اینا رو اگه بهشون عادت کنی خانه ات ویران خواهد شد!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۹
تی رکس

حالا چون همه پُستا رو پاک کردم میگم! ما شیش نفریم، من و مامان و بابا و داداش کوچیکه و آبجی بزرگه و شوهرخواهر. تا سه سال پیش عمه جانم هم بود، حالا دیگه نیست. شیش تایی هر چند شب در میون جامِ تخته نرد داریم! امشب یه جوری همه رو تار و مار کردم که بهم میگن تو تاس ها رو گذاشتی تو جیشِ پسرِ نابالغ :|

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۹
تی رکس