در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

وسط فایل واکسیناسیون بودم. همونجا که میگه بدو تولد، ب ث ژ، هپ بی و پولیو خوراکی، دو ماهگی، پولیو خوراکی.. سعی میکردم تو ذهنم بمونن و اینستاگرامم رو وا کردم و اولین استوریو دیدم. نوشته بود "how do you lose a woman? be a good guy. they hate that shit" با دو تا گزینه true و very true! ریپلایش کردم با یه پوزخند و اون نوشت که میدونم و یه خنده گذاشتم. قهقهه گذاشتم در واقع. و اون میدونه؟ نمیدونه که چیکار کرد و نمیدونه که چیکار کردم.
کلیت ماجرا همینه ولی انگار. من همیشه همینم که تمامم رو میذارم برای کسی که بهش میگم عزیزم و اون عزیزم هم دقیقا همونجا که وقتش نیست، یهو دیگه نیست. من همیشه همین احمقِ اعتراض نکنِ تا آخرش پای همه وایسای عصبانی نشو هستم که با یه عالمه حرف باقی میمونم برای خودم.
لپ تاپم رو گذاشتم روی میز و گوشیم رو گذاشتم کنارش و در تراس رو وا کردم و یک ساعت تو هوای سه درجه ایِ سوز دارِ مشهد نشستم و زل زدم به ستاره ای که ابر ذره ذره اومد محوش کرد! و حالا میرم بخوابم
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۳
تی رکس

به امتحان خیلی نزدیک شدیم و من همچنان کوچیکترین تمایلی به خوندن اسلاید های بهداشت که از ترم یک دارن عیناً تکرار میشن نشون ندادم هنوز. خانه بهداشت هم نرفتم امروز. حوصلشو نداشتم چون و حیفم اومد از آخرین غیبتم بگذرم.

متوجه شدم که من مریضِ تو بیمارستان بودنم. مریض کوهی از آزمایش و علائم رو کنار هم گذاشتن. شاید حتی مریضِ مریض های بدحال. کسل میشم توی بیکاری و خلوتی و بین مادرهای باردارِ احساسی پرسه زدن، کسل میشم توی آرامش انگار. کسل میشم کنار مریض های فش فشوی سرما خورده. مریضِ بودن تو بخش داخلی و جراحیم. عجیبه اما دلم برای سی سی یو هم تنگ شده. حالا فهمیدم پوست با اینکه خیلی دوست داشتنی بود برام، اما زیادی آروم و بی دردسر بود برام.
و از اونا مهم تر من آدمِ موندن بین آدم هایی نیستم که برای بچه دار شدن، برای معاینه شدن، برای آمپول زدن، برای پیشگیری و آب خوردن، منتظر اجازه شوهرشون میمونن. بخش بهداشت، گذروندن این یک ماه توی روستا حقیقتا منو فرسوده و کلافه کرده، دیدن این سطح زندگی -حتی اگه خودشون راضی و خوشحال باشن- من رو بهم میریزه.
حالا متوجه حرف علی میشم. میگه خیلی از خواسته هام رو بیان نمیکنم، نمیگم با دوستات نرو، فلان مهمونی رو نرو، قلیون نکش و سیگار کمتر بکش، فلان کارو نکن و اینها، آدم منعطفی نیستی چون و من هم بدم میاد از نه شنیدن، و از بحث کردن و.. . بهش گفتم اگه از ده باری که سیگار کشیدم دو بارش رو بهم بگی، بدونم برای این میگی که نگرانی و جفتمون میدونیم چرا نگرانی، خیلی هم منعطفم. برای اینکه دلت نمیخواد سیگار بکشم و تا وختی که خودت میکشی نخواه ازم ولی. حالا نه صرفا این موضوع، برای همه چیزایی که میخوای بگی و نمیگی. با دلیلی غیر از ادا اطوارای زن و مردی تو فرهنگ جامعه مون بگو، و میدونی؟ خوشحالم که میفهمه حرفم رو. و مثل همه کسایی که تا حالا بودن، نباید آخر حرفمون با غصه و خستگی بهش بگم چرا نمیفهمی؟
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۳
تی رکس
اینجا پر از حرف هاییه که نیمه کاره ولشون کردم. پر از تصمیم هایی که گرفتم و به بعد موکولشون کردم. پر از یک عالمه چیز.. جِنگا بازی کردی تا حالا؟ انگار که یکی یه قطعه از بدترین جای ممکن بیرون کشید و همه چی ریخت پایین یهو.
خوبما. همه کارامو میکنم و همه کلاسامو میرم. وقت خیلی خیلی زیادی رو با علی میگذرونم. حداقل سه چار ساعت سریال میبینم. کلاس هارمونیکا میرم. به مامان اینا زنگ میزنم. آشپزی حتی گاهی. اما یه چیزی، یه گوشه وجودم انگار مدام تیر میکشه.
حرف برای گفتن خیلی خیلی زیاده اما تمایل به گفتن هیچ.
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۴۹
تی رکس
نوت گوشیم پر شده از نوشته های نصفه و نیمه که فرصت نکردم پستشون کنم. این روزا چون نمیدونم چرا با اینکه بخش بیخود و بی جهتی دارم و درس تئوری هم ندارم، وقت کم میارم مدام.
همین الان که تکیه داده بودم به دیوار کنار هیتر، و داشتم مینوشتم یه لحظه چِشَم افتاد به یه پسر کوچولو که دستش به لیوان های کنار آب سرد کن نرسید، یه نیگاهی کرد به سطل زباله همون بغل که درش باز بود، و یه لیوان برداشت! و من که دیدم صحنه رو بدو بدو رفتم سمتش و اون لیوانو ازش گرفتم و یه لیوان پر کردم دادم بهش
و وسط پاراگراف بالا، یکی از بهورز ها اومد ازم پرسید که من دو هفته پیش قهوه خوردم و هنوز مسمومم، چیکار کنم خانوم دکتر؟ :|
موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۰:۵۶
تی رکس

اولین بچه کوچولویی که قد و وزن و دور سرش رو اندازه گرفتم، و فونتانل هاش رو لمس کردم، و رفلکس هاش رو چک کردم و ..! آخ نمیدونی چقدر نرم بود

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۲
تی رکس

ساعت چارو نیم صبحه و هشت ساعته که نشستیم پای ورق، رقصیدیم، فیلم های عقد مهدیه رو دیدیم، تو تراس سیگار کشیدیم، بستنی خوردیم، غیبت کردیم، گریه کردیم، خندیدیم، اونقدر خندیدیم و اونقدر رکیک حرف زدیم که..! میدونی، یه وقت هایی خونه ساکت و آروم و مرتبم باید تبدیل بشه به جایی که وسط سالنش چار تا فنجون و سه چار تا لیوانه. چیپس و زیتون و ماست و ورق و تخته نرده. بالش و کوسن های مبل اینور اونور افتاده و چار نفر که دارن فریاد میزنن، کُری میخونن، گاهی جدی دعوا میکنن و برای جلوگیری از دعواهای بدتر، یار عوض میکنن! تبدیل بشه به جایی که آهنگ قری توش با صدای بلند پلی بشه و برقصی و برقصی و برقصی

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۰۴:۲۶
تی رکس

باز همه اون اسلایدهای وبا و لشمانیوز و تب کریموکنگو رو میذاره برامون، تو یه کلاس تاریک و هی حرف حرف حرف.. این بهداشت لعنتی تا کجا میخواد با ما بیاد؟


+ اونقدر خمیازه هام رو خوردم که احساس میکنم چشام داره درمیاد

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۰۹:۲۱
تی رکس

وقتی که استاد هارمونیکات ده شب بهت زنگ میزنه و میگه دختر کوچولوی یازده ماهش داره دندون درمیاره و بیقراره و چهار روزه که اسهاله و حالا چیکار کنه و چیکار نکنه؛ مامانت اینا ته صحبتا هر بار از درد پاشنه و شونه و گلو مینالن؛ دوستت سه صبح بیدارت میکنه، که ای وای من سکس محافظت نشده داشتم، حامله نشم یه وخت.. یهو متوجه میشی شوخی شوخی داره جدی میشه

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۱۶
تی رکس
بارون میباره، نمیدونم از کی. میدونم هر بار که چشامو وا کردم و غلت زدم تو جام میشنیدم صداش رو.

ساعت هفت و ریع بیدارش کردم بره بیمارستان و خودم از اونجایی که نماینده خیلی قابلی هستم، تعطیل کرده بودم بخشمون رو. خوابیدم تا دوازده که زنگ زد. و بعد پیام هام رو چک کردم و دیدم که ساعت چار که من ناراحت شده بودم که رفته تو هال چرخیده و بعد اومده رفته تو گوشیش، پی ام داده که الان که رفتی زیر پتو برا خودت به این فکر میکنم اگر یک شب باهام قهر باشی چقد دنیا رو سرم خراب میشه
موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۲
تی رکس
قلب تموم شد. امتحان خوب بود. یه عالمه بیرون رفتیم. یه عالمه حرف زدیم. یه عالمه قدم زدیم. یه عالمه خوابیدیم. یه عالمه دوسِت دارم گفتیم. یه عالمه همه رو پیچوندیم. و حالا اون درس میخونه و من سوییشرتم رو برمیدارم و چایی دم میدم و میرم تو تراس. و نمیدونم میخوام به چی فکر کنم. میدونم که این سه روز رو جوری استراحت خواهم کرد که تمام بیخوابی هام رو، بی کتابی هام، بی پازلی هام، بی هارمونیکایی هام، بی آشپزی هام رو بشوره ببره!

دیدین یه وختایی باباها تو آشپزخونه خم شدن تو کابیت سینک و دارن یه کارایی میکنن که دیگه چیکه نکنه و اینا؟ من الان دقیقا میدونم چیکار میکنن! با آقای ب، مدیر ساختمون، درستش کردیم. و بعد که من از شدت سردرد و تهوع ناشی از مواد شست و شویی و اسید و اینا نمیتونستم از جام پاشم حتی، علی هی کنارم نق میزد که من نمیفهمم چرا صبر نکردی من بیام واقعا و چه بچه بدی هستی و الهی بگردم و اینا! اما میدونی؟ بدم میاد از خودم اگه برای هر چیزی بخوام منتظر باشم بابا باشه، یا علی باشه، یا شوور خواهر (!) باشه. حالا درسته که آقای ب بود عوضش!! اما خب بخش بزرگی از کارو من کردم. اونا اگه بودن نمیذاشتن

مامان امروز میگفت یکی از لباس هاتو دادم به سارا برای عروسی پسر عمه ش، گفتم عه اندازه ش میشه؟؟ سارا کی به بلوغ (!!) رسید؟ :)) مامان میخنده میگه جوجه جان تو پنج ساله مشهدیا. راست میگه! بعدم یه کم راجع به کمدمون حرف زدیم. کمد لباس های من و مامان و آبجی بدون اغراق روی هم یه مزون بود. لباسایی که خیلی خیلی زیاد وقت و وسواس صرفشون شده بود، چون مامان همیشه میخواست توی همه چی بهترین رو برای ما انجام بده. اونقدر که گاهی کلافه مون میکرد. میدونی؟ با وجود همه اختلافاتی که با هم داریم، واقعا فکر میکنم مقاومه و دلسوز و مهربون و خستگی ناپذیره! یه وختایی اینجا خیلی دلم هواشو میکنه. وقتی که در فریزر رو باز میکنم و پر از غذاهاییه که تو ظرفهای یک نفره فریز کرده برام. تو کابینت پر از طرفهاییه که با وسواس انتخاب کرده. ادویه جات و سبزیهایی که برچسب خوردن. شیرینی ها و کافئین جاتی که یکی دو ماه یک بار توی بسته خیلی سنگین به دستم میرسن. حتی قره قروت هایی که همیشه دعوام میکنه که نخورم، اما چون میدونه دوست دارم برام میفرسته

خیلی جسته و گریخته حرف میزنم امشب!
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
تی رکس