در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

چشامو که وا کردم تمام ذهنم پر بود از کلمه ای که دیشب ساعت چار خوندم تو جلسه نمیدونم چندم جزوه! خوانا نبود زیاد و من فقط متوجه شدم یه ترکیبی از حروف واو و یا و ت و لام و کاف و ر هستش و حوصله نداشتم پیداش کنم و سرچ کنم ببینم چیه اصن. در واقع به خودم گفتم حفظ کن بره بابا، همش مونده بدبخت! و هنوز دارم بهش فکر میکنم. چون که من اساسا برای جزوه خوندن آفریده نشدم. بنده اصلا دارم زیر فشار امتحان های مهر له میشم اما معتقدم که خاک بر سرم با این درس خوندنم و این حسیه که از همون دوران طفولیت در تمام مقاطع با من همراه بوده! کتاب بخون و خیلی کتاب بخون و اونقدر کتاب بخون که بمیری؛ جزوه خره و دست نویسه و غلط غلوطه چون


یه قهوه تو خونه خوردم و یه موکا تو راه گرفتم و اومدم کتابخونه بیمارستان. چون که اگه به مامان اینا میگفتم درمانگاهو کنسل کردیم میگفت بشین همینجا بخون، و من نمیتونستم. چون که چارتا آدم توی خونه هستن که نمیفهمن امتحان اورو وسط بخش پوست، بعد از امتحان جراحی یعنی چی! و اگه تظاهر کنن میفهمن نتیجه ش اینه که چارتا آدم داریم که میخوان سعی کنن فضا رو برای من آروم نگه دارن؛ در صورتی که اصلا همین که تراکم آدم تو اون خونه زیاد شده، یه عالمه کفش هست، چمدون هست، خوراکی هست و در اتاقم مدام باز میشه و یکی آروم ظرف میوه یا چای یا کلوچه میاره و لبخند میزنه و میره :| و غیره و غیره که باعث میشه من بخوام خودم رو پرت کنم از تراس بیرون! به همین دلیل مجبور شدم ساعت هفت بیدار شم و سعی کنم به خودم بقبولونم حالا کمیت خوابم کم بود درست اما عوضش کیفیتش خیلی بود؛ و نخیر نبود! تمام طول خوابم هم تو کتابخونه بودم و حتی یادمه کجا نشسته بودم و ندا کجا نشسته بود! و بله جالبه که قسمت کنسر پروستات و بی پی اچ رو قشنگ مرور کردم تو خواب؛ چون کانشس و آنکانشسم فقط همین مبحثو بلده!

همین الان اینترن داخلی رو پیج کردن و یه صدای آروم اما حرصی از یه قسمتی از کتابخونه اومد که گفت فاک (!) و کتابش رو با عصبانیت بست و رفت :))
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۰۹:۴۰
تی رکس

به محسن میگم بی عرضه بازی درنیار تعطیل کنیم فردا و یکشنبه رو بشینیم بخونیم، بخدا من اینقدر امتحان داشتم این مدت که نمیکشم دیگه. میگه کنفراسا تموم نشده. میگم ول کن بابا! نرگس (اینترنمون) یه کامنت میاد اون وسط که با شوخی خنده نمک ریزی بهش بگین قبول میکنه! کلا از همون اول دوست داشت منو دکتر سین. روز چارم پنجم گف واستا بعد کلاس و گفتش که به نظر دانشجوی مستعدی میای و اگه فلان و بیسار کارو خواستی بکنی حتما بیا و.. خلاصه مریضا که تموم شد امروز، بهش گفتم آقای دکتر ما دوشنبه امتحان پایان بخش داریم، پس فردا امتحان اورو داریم، میشه اگه اجازه بدین نیایم؟ با خنده گفت دو سه ساعت به جایی برنمیخوره گفتم اُسستااااد ما خب خیلی میخوایم بخونیم! گفت حالا بعدا میگم بهتون. با خنده گفتم خب پس یعنی نیام؟ گفت نیاین. به محسن گفتم یکشنبه رو من تعطیل کردم فردا با تو. حالا نمدونم به خانوم دکتر بگه اُسسستااااد میشه ما فردا نیام جواب میده یا نه :)))

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۱
تی رکس

آخ از دختربچه ی چارده ساله ای که شیش ماه از عقدش میگذره و مامانش با ذوق بهش میگه عروس کوچولو و خودش با خجالت میخنده! و چه جنایتی بزرگ تر از اینکه دنیایی رو از بچه بگیری که هنوز نمیدونه وجود داره؟


+ این سردردای بعد از خوابِ بعدازظهرِ پاییز با اختلاف بیخود ترین چیزای جسمیِ این روزان!

* معلومه تئوریِ ارتوپدی شروع شده یا بیشتر توضیح بدم؟

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۰
تی رکس

دیشب که تو اون سرما رو اون نیمکتِ چوبیِ نیم دایره، رو به میدون نشسته بودیم، گفتش که امیر گفته داره دیوونه تر میشه! و البته اینم گفته که تیرانو زنِ زندگیه. و بعد با خنده گفت آخه تو زن زندگیی؟ حالا من نمدونم زن زندگی دقیقا چیه اما از همون دیشب فکر کردم واقعا بهم نمیاد؟ ولی امشب که یک ساعت با این سردرد وحشتناک پیش آرشای پنج ساله گریون نشستم رو پله های پروما تا مامانش بیاد و پیداش کنه و برای اینکه گریه نکنه کلی دلقک بازی دراوردم فهمیدم چقدر میتونم مامان باشم! حالا نه به خاطر این موضوع فقطا. نمیدونم جریان چیه کلا و چی تو بدنم یهو زیاد شده که دلم بچه میخواد این روزا همش :)) اونم منی که یه بچه یه ذره بدقلقی کنه دلم میخواد بذارمش توی کمد و درش رو قفل کنم!


+ وجدانن کی امتحان اورو بده پنجشنبه؟ #اسیر_شدیم!

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۲
تی رکس

آنگه تسلی میدهم خود را

که ای خواب و خیالی بود اما
من گر بیارامم
با انتظار نوشخند صبح فردایی
این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
تسکین نمیابد به هیچ آغوش و لالایی

+ از اخوان
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۱:۱۵
تی رکس
مدت هاست تنها صحبتی که بینمون رد و بدل شده این بوده که اون پرسیده کدوم جزوه جراحی رو گرفتی شما؟ و من گفتم مصطفی! بیست روزه شاید باهاش چشم تو چشم نشدم، هم کلام نشدم و دور ترین صندلی هارو تو کلاس های تئوری انتخاب کردم. و فکر آبان و بخش قلب بهمم میریزه! ولش کن حالا
بابا مشهده و من امتحان جراحی دارم و دیر میام خونه و اون فکر کنم همینجوری پیش بره هزار و یک شب رو تموم کنه چار شبه! من فقط میدونم خیلی زیاد دوسش دارم و از وقتی که بابای حسین فوت کرده، ترس از دست دادنش بدجوری افتاده به جونم، اما اون صمیمت و رفاقتمون انگار جا مونده پشتِ زمستونِ سالِ پیش. و من چه حال بد و برزخی دارم این روزا با همه. بابا غذا درست میکنه و خرید میکنه و کنار شومینه میشینه سیگار میکشه و هزار و یک شب میخونه و من تو اتاق درس میخونم و روز میشمارم تا مهر و این همه امتحان تموم شه و گاهی یه گپ کوچیک با بابا میزنم، بیشترش رو با علی حرف میزنم اما! دیروز رفته بود پارک و همون همیشگی رو خریده بود و عکسش رو فرستاده بود و زیرش نوشته بود به سلامتی تو و پارکمون! و حالا قول داده اگه درسمو بخونم (!) جمعه صب بریم یه جایی که سرد باشه و یه عالمه چایی بخوریم

خیلی دوس دارم از مریض های پوست بگم! من حقیقتا عاشق این بخشم؛ و عاشق اساتیدش اما فرصت نمیشه. همینقدر بدونین که اومد جز گزینه های روی میز برای تخصص حتی
۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۸
تی رکس

سر دو راهی امتحان جراحی بدم یا ندم ایستاده ام! تعداد کثیری از دوستان و هم کلاسیان با عبارتِ تو هم که همیشه میخوای همه چیو حذف کنی، تهشم میشی نوزده و هفتاد و پنج مشت محکمی بر دهانم کوبیده اند! اما خب آمار کجا و جراحی کجا؟


+ حالا وجدانن کی باورش میشد من آمار بشم نوزده و هفتاد و پنج؟
++ وجدانن تر، یه استاد چرا باید اون بیست و پنج صدمه رو نده؟ یعنی خودش اذیت نشد وقتی داشت ثبتش میکرد؟ یه دو و یه صفر آسون تره یا یه یک یه نه یه ممیز یه هفت یه پنج؟
۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۲
تی رکس

در تمام تاریخ و جغرافیا بگردی هیچ منطقه ای رو از نظر آب و هوایی اینقدر خر نخواهی یافت! بابا لعنتی همه لباس گرمامون ته کمده هنوز خب. هیچ لباس جدیدی نخریدیم. شوفاژ ها سرویس نشدن. بابامون اومده بدون لباس گرم داره فریزه میشه! حالا میدونما، از اون سرماهاییه که منتظره همه این کارارو که کردیم، بذاره بره و شصت روز بعد برگرده


+ میفرماید که خط چش که خراب شد، یقین بدار اون روز همه چی خراب شده! و برای همینه که من ساعت نه و ربعه و من هنوز وسط ترافیکِ امام خمینی ام! خیابونی که اصلا معلوم نیست چرا داریم ازش رد میشیم و چه ربطی به سر و ته ماجرا داره

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۷
تی رکس

خیلی وخته هیچ وبلاگ جدیدی اضافه نکردم به خوندنی هام و همیشگی هارو مدت هاست خاموش میخونم؛ وبلاگهایی که از خوندنشون لذت میبرین معرفی کنین اینجا، شاید یکم منم از این کِرختی دربیام!


+ جمعه سرشار از درس و خواب و چای و ور رفتن با گوشیی بود!
۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۰
تی رکس
دیشب پارک بودیم و طبق معمول چرت و پرت میگفتیم! من عین یه پسر دخترا رو دید میزدم و نظرم رو میگفتم و اون عین یه دختر از ریش و هیکل پسرا میگفت. یه وختایی یه جوری قهقهه میزدیم که یه سری ها برمیگشتن نیگامون میکردن. همه چی خوب بود تا اینکه امیر زنگ زد بهش. دلیلش رو بیخیال، بهم ریختم من، و هوس کردم یه نخ از بهمنش بکشم و بعد راه افتادیم سمت خونه، ساعت دوازده بود. صدام میلرزید، از حرص، عصبانیت، بغض! گفت استرس داری، با خنده. گفتم نه سردمه یه نمه. نیم ساعت بعدش گفت نیومد امیر، و من بهش گفتم که چقدر خودخواهه این پسر، چقدر خودخواهن همه، چقدر..! چرا من همیشه درک میکنم همه رو؟ چرا داد نمیزنم؟ چرا حق به جانب نیستم هیچوقت؟
میدونی در نهایت چی شد؟ پرسید تا حالا هیشوخت نشده یه چیز کوچیک بخوای از من! فردا بعد از چشم پزشکی میام دنبالت، مگه نمیگی سردردی میشی و دیدت تاره بعد از اون قطرهه؟ و من گفتم نه و اون گفت میام و تو تعارف نمیکنی و واقعا توقع داشتم خودت بخوای یه سری چیزا رو از من. و من امروز یه عالمه نه گفتم به همه، و اعتراض کردم به بعضی حرفاشون و درسته که یکم حالم بده از اینکه فکر میکنم اون طرف، حالا سپید یا سما یا امیر، ناراحت شده یا چی؛ اما برای اولین بار حس میکنم احترام قائل شدم برای خواسته ی خودم و دهقان فداکار نبودم
گفتم بهش سرم خیلی درد میکنه، یه قهوه بخوریم؟ و یکم بعد یه صحنه خیلی فیلمی وسط بلواری که داشتیم ازش رد میشدیم اتفاق افتاد!! از اینا که یه آقای گل فروشی اصرار میکنه به پسره که گل بخر براش، اما خب ما به جای لبخند و نگاه عاشقانه، زدیم زیر خنده و بعد هم گل رو جای اینکه بده به من گذاشت رو داشبورد :|
تولدش بود امروز، یه دیوانِ حافظِ کوچولوی جلد چرمی خریده بودم براش و تهش نوشته بودم بماند به یادگار برای ...ِ عزیزم، مهر نود و هفت. و بعد سعی کردیم قبله رو پیدا کنیم، یکم شمال و جنوب کردیم و در نهایت با خنده گفت رو به خودته :) و من چشامو بستم و نیت کردم و صندلیش رو کج کرد رو به من یه نمه
پیاده که داشتم میشدم، گُله رو داد بهم! میدونی؟ امروز پر از صحنه های عاشقانه ای بود که فقط دوستانه بودن :)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۸
تی رکس