در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب

آخرین مطالب
۱۵
مرداد
۹۹
هیچ عبارتی در وصف خستگیم پیدا نمیکنم. روزها کش میان و هر روز طولانی تر از دیروز میشه!
روز پونزدهم ماه دوم داخلیه و یعنی این بخش طاقت‌فرسا رو به نصف رسوندم. و همین یک ماه و نیمی که پشت سر گذاشتم کافی بود که بفهمم من برای هیچ بخش ماژوری زاده نشدم. من برای خون دل خوردن برای مریضی که روز به روز به مرگ نزدیک تر میشه؛ برای زل زدن تو چشم همراهش و حرفی برای گفتن نداشتن؛ من برای حرص خوردن و سکته کردن و کل کل کردن با استیشن زاده نشدم. من نه از نظر روحی و‌ نه جسمی ادم مناسبی برای کشیک های طولانی و زیاد نیستم.
مدت‌هاست صبح بیدار شدن همراه با دوش و رقص و سرحالی نیست. اگه ممنوعیت فعالیت های انرژیکی که برام وضع شده رو هم کنار بذارم، احتمالا فقدان امید و انگیزه ناشی از روزهای سخت کرونایی دلیل محکم تری برای این حال خرابه.
بابا و مامان اومدن و ده روز فشرده رو با خوردنی‌جات مقوی و تمرین رانندگی گذروندم و بعد از اینکه رسالتشون رو انجام دادن، برگشتن پیش ابجی جان که نوه‌ی اولشون رو با سایز یک نخود داره حمل میکنه! و شاید فکر کردن به اون نخود تنها چیزیه که کمی انگیزه به من که خاله‌ش هستم تزریق میکنه.

دو روز گذشته اما، تلاش برای رهایی از این حس و حال به غرقه سازی خویش در الکل و نیکوتین و در نهایت گند زدن احتمالی به رابطه دوستیی که تازه شکل گرفته بود منجر شد. گرچه کرختی و بی‌فکری اون لحظات رو باز هم با قیمت بالای خریدارم. اما ته ذهنم افسوس میخورم که یک رابطه با پرانتزی که بازه توی فضا رها شده چرا که یک بار مصرف محسوب میشه. و شاید چرایی شکل بگیره باز هم، و من در جوابش بهت دو تا دلیل میدم. اول مود فلت و دوم فقدان حس اشتیاق!
  • تی رکس
۰۳
مرداد
۹۹
شبیه کرم خاکی به خودم می‌پیچم! نمیدونم دو هفته ست یا کمتر و یا بیشتر. درد شدید، کلینیک، ازمایش و سونو و بیمارستان و تکرار سونو، مصرف بی مهابای مسکن و اصرار به بیمارستان رفتن و سر کشیک ها حاضر شدن و درد و درد و درد. تشخیص نهایی میومی به قطر شش سانت متصل به فوندوس رحمه که اثر فشاریش و شاید کمی پیچیدن دور پایه‌ش دلیل این علایم وحشتناکه. هر چی که هست، در نهایت خونواده‌م رو که خیلی در لفافه بهشون گفته بودم جریان رو به اینجا کشوند. و البته لحظه‌ی رسیدنشون با دیدن رنگ و روی پریده‌م و کمر خمیده‌م (!) تا ته خط رو رفتن.
در وصف دردم باید بگم که بعد از عطسه یا خنده یا هر چیزی که کمی عضلات شکمم رو منقبض میکرد، اشک جمع شده پشت پلکهام میریخت. باید صبر میکردم و مسکن میخوردم و همین! دردهای دوره های پریودی قبلم که به نظر خودم شدید بودن اون روزا در برابر این دوره شوخی به نظر میرسن و من هنوز هم با وجود سه روز خونه نشینی مطلق و بهتر شدن، پتانسیل گریه کردن با هر حرکتی رو دارم.
فردا اما دوباره میرم پیش استادم و تکلیف این اوضاع و این درد سریع تر روشن شه. اگه نیاز به استراحت بیشتره که مرخصی بگیرم یکی دو هفته و اگه قرار به جراحیه دلم میخواد سریع تر انجامش بدم و کمتر درد بکشم.

  • تی رکس
۲۴
تیر
۹۹
میخواستم یه پست مفصل راجع‌به کشیک دیروز و اتفاقاتش بنویسم اما حالا که با کمترین لباس ممکن روبه روی کولر روی کاناپه لمیدم، بستنی توت فرنگی میخورم و هر از گاهی ملو رو که کنارم خوابیده یه ماچ غلیظ میکنم، میبینم حس و حالم با دیروز و دیشب فرق داره و دلم نمیخواد برگردم و اون ساعات پر از استرس و خستگی رو مرور کنم. متوجه شدم که خستگی بعد کشیک جسمی نیست صرفا و بیشتر از اون روانته که درگیره و خواب‌های آشفته‌ی بعدش مهر تاییده. خوشحال و پر انرژی نیستم در این لحظه. اتفاقا لول اضطرابم به شدت بالاست. اما حداقل یه سطح حداقلی از آرامش دارم، که دیروز هیچ خبری ازش نبود.
با ترس و لرز به بابا اینا اوکی میدم که هفته آینده بیان و ماشینم رو بیارن. تصورم از ماشین خریدن یه ذوق بی حد بود که تا مدت ها سرحال نگهم میداره، اما حالا بیشتر از دو هفته‌ست که با خونواده کلنجار میرم نیان و لازم نکرده!
سردردهای مامان این وسط کمی نگران کننده‌ست. سوال ازش میپرسم به امید اینکه یک جایی سر نخی پیدا کنم از میگرن یا تنشن، اما موفق نمیشم. سخت میگیرم تو انتخاب کلمات به خودم برای اینکه ترغیبش کنم به دکتر رفتن اما وحشت هم نکنه. خودم اما واقعا ته دلم ترس بزرگی دارم و دل خوش میکنم به حرف استادم که میگه اونقدر درس خوندی که خل شدی! میگه بعد از سی تی اسکنش یه کتک مفصل از من میخوری و من واقعا دلم کتک مفصل میخواد. 
  • تی رکس
۲۰
تیر
۹۹

یک‌ ماه و نیمه تقریبا سه چار روز یک بار از یه فرد ناشناس یه سری کامنت دریافت میکنم با این مفهوم که خیلی خرابی و خیلی وقته که میخونمت، خیلی تغییر کردی و بد شدی و هر بار با یکی بودی و جنبه‌ی آزادی و تنها زندگی کردن و اعتماد رو‌ نداری و این حرفا. از اونجایی که من هیچ راه ارتباطیی با این آدم ندارم، دلم خواست یه پست رو بهش اختصاص بدم! حالا نه که برام مهم باشه این قبیل قضاوت ها، کم نشنیدم این حرفا رو. اما خب یه حسی بهم میگه ایشون نیاز داره به اصلاح طرز فکرش و شاید یه کمک کوچیک برای شروع. برای همین خیلی دوستانه میخوام باهاش حرف بزنم. لذا ای کسانی که معتقد نیستین من ادمی خالی از عواطف و فقط به دنبال خودنمایی و رفع نیازهام هستم، ادامه مطلب براتون طولانی و کسل کننده خواهد بود

  • تی رکس
۱۹
تیر
۹۹
مثل یه ربات تشریفات ورود به منزل بعد از کشیک رو به جا میارم. کفشا رو بیرون درمیارم، کاری که تا شیش ماه پیش عمرا! کلید و گوشیم رو میذارم رو جاکفشی که محیط آلوده‌ی خونه محسوب میشه. ملو رو میز ناهار خوری کش و قوس میاد و میپره پایین و از پام آویزون میشه. برای اولین بار تقریبا بیست و چار ساعت تنها مونده. غروب دیروز فقط الهه بهش سر زده. ازش معذرت میخوام که بغلش نمیکنم. واقعا و با صدای بلند میگم ملو جونم ببخشید نمیتونم بغلت کنم. ماسکم رو میندازم تو سطلی که کنار جاکفشی گذاشتم. و میرم تو اشپزخونه. همه لباس هام و روبالشی و رو‌تختی و روپوش رو‌ میندازم تو ماشین لباس‌شویی و میرم سمت حموم. درو که وا میکنم ملو روی دمپایی حوله ای ها نشسته. خم میشم و بغلش میکنم، چنگ میندازه احتمالا به نشونه اعتراض به خیس بودنم اما واقعا چه اهمیتی داره. بیست و شش ساعت ملو کوچولو رو ندیدم!
بعد از ناهار دیروز معده درد ولم نکرده. بر خلاف بخش و‌ اورژانس نسبتا اروم طی روز، شب اورژانس منفجر میشه. قربانی جدال اتندهای داخلی و انکال عفونی و کلافگی مریض و همراهاش بابت معطلی اینترن بیچاره و پرستارهای اورژانسن. اصرار میکنن که بیمارشون بستری شه؛ عفونی اما بدون مدرک کافی مثبت نبودن کرونا، اجازه بستری نمیده. مریض ها تو اورژانس رسما تلنبار میشن تا جواب ازمایش هاشون بیاد.
ساعت سه صب برمیگردم پاویون و دلم قهوه میخواد اما معده درد هشدار میده که یه قدم تا تصرف یکی از تختای اورژانس فاصله داری. خودمو پرت میکنم رو تخت و بقیه ماجرا تو هاله ای از ابهام فرو رفته! چون من دیگه یادم نمیاد نیم ساعت بعد که تلفن زنگ خورد و اینترن داخلی رو گفتن بیا اورژانس تا همین الان که نشستم روی کاناپه، با موهای خیس و با پیراهنی که ممنونشم که جای جین و تاپ و روپوش و مقنعه و اون همه چیز رو به تنهایی پر کرده و چای نبات میخورم، چه‌جوری گذشت.
تصورم از کشیک های داخلی، کشیک هایی پربار و سرشار از آموزش بود، که خستگی دل‌پذیری (!) ایجاد خواهند کرد و من با خوشحالی به انتظار کشیک بعدی میشینم. اما حقیقت اینه که تمام مدت به انتقال اطلاعات بین اساتید، پیگیری ازمایشات، توضیحات فرساینده به همراه بیمار، گوش درد ناشی از مداوم از ماسک، ضدعفونی کردن هر یه ربع دست ها، گشنگی بیش از حد (حداقل قبلا میشد تو تایمی که پیدا میشه یه چیز خورد، الان تا خودتو ضدعفونی میکنی و خوراکیت رو هم و محیط رو هم پیج میشی باز)، و کلا داخلی همیشه سنگین به علت اضافه شدن پروتکل های حفاظتی این ویروس بدقلق به کابوس مجسم تبدیل شده.
  • تی رکس
۰۹
تیر
۹۹
اولین کشیک داخلی شلوغ و دوست داشتنی بود برام. با وجود دردسرهایی که این ویروس کوفتی برامون به وجود اورده. لقب اینترن خوش خنده رو گرفتم. با آقای الف، پرستار جوون و خوشتیپ اورژانس و یکی دو تا دیگه از پرستارای دیگه از در دوستی وارد شدم و خوشحالم که به توصیه‌های بقیه عمل نکردم و از همون اول پاچه‌ی همه رو نگرفتم! کلیشه بیمارستان همینه، اگه همون اول دندونای تیزت رو نشون ندی احتمال تیکه پاره شدنت زیاده. من اما همون قبل از ظهر رو به اقای الف که مدام با خنده خواهر و مادر صدا میکرد اینترن‌های دیگه رو دستام رو حبیب‌طور به سمت خودم گرفته بودم و گفته بودم چرا بین این همه آدم فقط به من نمیگی خواهر؟ و استیشن پوکیده بود از خنده.
کسل کننده ترین وظیفه اینترن اما با اختلاف خلاصه پرونده نوشتنه. و برای کسی که نمیدونه کاربن چی هست و چطور استفاده میشه این موضوع دو برابر کسل کننده‌ست! جدا یعنی همه میدونن این کاغذ آبی های لزج چی هستن و چیکار میکنن یا فقط من مثل از فضا اومده ها رفتار کردم؟
و در نهایت کشیک رو با بیمار بدحال ساعت پنج صبح به پایان رسوندم. خونه که رسیدم ملو کوچولوی قشنگم رو بغل نکردم و هی چیز پارچه ای که داشتم رو انداختم تو لباسشویی. دوش گرفتم و حوله پوشیدم و ملو رو که رو دمپایی حوله ای منتظرم نشسته بود رو بغل کردم و چلوندم و ماچ ماچیش(!) کردم. برای اون شیر درست کردم و برای خودم نیمرو. و بعد از انجام یه سری تشریفات دیگه تا شیش عصر خوابیدم.
  • تی رکس
۰۱
تیر
۹۹

پستی که نوشتم اونقدر پر از حس نفرت، بغض، ناراحتی و خشم بود که خودم هم نتونستم تحملش کنم! اما خلاصه، سایه‌ی سیاه ادم هایی که تو زندگیم بودن و هستن امروز اونقدر سنگین بود که ملو رو پشت در اتاق گذاشتم و خزیدم توی تخت، به امید اینکه با حال بهتری بیدار شم! بیدار شدم اما نه با حال بهتر. دست دراز کردم که شاید دستی، دستم رو بگیره و بهم بگه تو روزای بدتر از اینم گذروندی، و تو همون روزا هم لبخند نرفت از لبت. اما رونده شدم. احتمالا نه به عمد اما بد موقع. اونقدر بد موقع که من میخوام چند روزی به خودم وقت بدم. پر انرژی نباشم، خونه‌م مرتب نباشه و درش به روی کسی باز نباشه، لبخند به لب نیارم و به کسی صبح بخیر نگم. شاید این بد حال بودن و بیرون ریختن علائمم دردی که به جونم افتاده رو سبک کنه کمی.

  • تی رکس
۲۸
خرداد
۹۹
بعد سه ماه برای کار غیر ضروری از خونه میزنم بیرون. برای ملو شیرخشک میخرم. لب نمیزنه به هیچ نوع شیر دیگه ای چون. پیشی من رو مثل خودم انگار هیچوقت نمیشه از شیر خشک گرفت. خلوت ترین لباس راحتی فروشی رو انتخاب میکنیم، جز من و سپید و فروشنده کسی نیست و کمی از عذاب وجدانم کم میشه. شلواری با طرح بستنی انتخاب میکنم و نیم تنه لیمویی رو باهاش ست میکنم و یه دونه لاک هم میخرم و به عنوان کادوی تولدم چند روز زودتر به خودم تقدیم میکنم. بهم میان و دوسشون دارم و من خیلی وقته رنگ های تیره تو انتخاب لباس هام جایی ندارن و حتی ماگ قهوه‌م رو هم با لباسای خونه‌م ست میکنم!
لباسم رو به مامان و بابا که پیش هم نشستن و دارن با هم نقشه های مامانو مهر میزنن (!) نشون میدم، جلوی اینه وامیسم و گوشیم رو تنظیم میکنم و شروع میکنم به قر دادن. بابا میگه دختر تو تو خونه هم قرتی میگردی؟ و مامان میگه نافش رو ببین. میگم اقا من برم دور نافم تاتو بزنم؟ بابا با خنده میگه هر غلطی میخوای بکن دخترم و این یعنی حرفشم نزن! و مامان میگه چی میخوای بکشی اونجا؟؟ میگم میخوام دایره ای دورش بنویسم رفیق بی کلک مادر. غش غش میخنده و میگه حتما این کارو بکن فقط حامله شدی فونتش خیلی بزرگ میشه!
امتحان پوست وسط بخش اعصاب روی مخ میره و چقدر حوصله‌ش رو ندارم. حوصله لباس رنگی پوشیدن و ملو رو بغل گرفتن و دمنوش البالو خوردن دارم و صدای سیاوش رو که بگه «اون قهرا و بهونه‌هات، اشکای روی گونه‌هات، که از چشات چکیدن و بارون شدن تو لحظه‌هات..»
  • تی رکس
۲۶
خرداد
۹۹
ویدئو کال رو جواب میدن و یه صفحه سیاه جلوم ظاهر میشه. مامان نگران شده از اینکه دوازده شب بهش زنگ زدم همین که صورت خندون منو میبینه میگه زهرمار دختره‌ی بیشعور. میخندم و میگم حالا هف هش ده بار بیدارت کردم مامان جان، بداخلاقی چرا؟ از همون صفحه تاریک صدای بابا میاد که دختر تو همون موقعم که خونه بودی نصف شب خرطوم فیلت رو میگرفتی و کشون کشون با خودت میاوردیش اتاق ما میخوابیدی، حالام ولمون نمیکنی؟ خنده‌م میگیره. راست میگه. فیل خاکستریم که حالا رنگ و رو رفته شده و خرطومش وا رفته بس که شسته شده و رنگ چشاش رفته گواه ماجراست. میگم عه وا خاک به سرم شما چرا پیش هم خوابیدین؟ و ته دلم ذوق میکنم حقیقتا. من سالها شاهد طلاق عاطفیشون بودم و حالا که مامان رو به زور فرستادم پیش روان‌پزشک و بابا رو غیرمستقیم تحت مشاوره‌ی خودم (!) قرار دادم، نباید کیف میکنم از نتیجه‌ی این تلاش بعد از یک سال؟ بابا در جواب حرفم میگه یعنی هنوز فکر میکنی بچه فقط با دعای پدر و مادر تولید میشه؟ و من غش میکنم از خنده و مامان فحش میده و بیشعوری جفتمون رو علنا بیان میکنه و من میگم خب پس مزاحم نباشم شیطون بلاها و قبل از اینکه سر اینکه این دختره‌ی چش سفید به کی رفته دعواشون شه قطع میکنم.
حالم اما.. حالم حال کسیه که داروی ضدافسردگیش رو قطع کرده، کشیک تا کشیک از خونه بیرون نمیره، وقتش رو با کتاب و فیلم و درس پر میکنه، خوشحال از وجود بچه گربه‌‌ی نازشه و دلخوش به خونواده ای که بعد از چند تا بحران جدی دو سال اخیر حالا که حالشون خوبه مدام دل به دلش میدن و اونو باعث این صلح میدونن.
فکرم اما.. فکرم این روزا از کنترل خارج شده. نه به طرز خطرناک یا هولناکی. از کنترل خارج شده و تغییر کرده! و اونقدر فاصله گرفته از محیط و ادمای اطرافم که از درکشون عاجز شدم. بخشی از فکرم هم در گیر ‌و دار رفتنه. از ایران رفتن که رو که مطرح کردم، خواهرم گفت تو غلط میکنی از اینی که هستی دور تر شی. مامانم گفت خونواده‌ت چی؟ ازدواج و بچه دار شدن چی؟ داداش کوچولو گفت برو و صب کن منم بیام! و بابا، مثل همیشه فکر کرد و بعد گفت تا هر کجا که بخوای پر و بال بگیری و هر جای دنیا بخوای درست رو ادامه بدی حمایتت میکنم، اما دلم میخواد اگه رفتی هم، در نهایت برگردی و اینجا زندگی کنی. و من حس همه‌شون رو فهمیدم، این وسط تنها چیزی که داره محو میشه حس خودمه. منی که هر روز با دیروزم متفاوتم
  • تی رکس
۱۸
خرداد
۹۹
صبح
صب با صدای وحشتناک گنجیشکا و حمله غافلگیرانه‌ی ملو به دماغم از خواب پاشدم. و الان با لیوان نسکافه و یه نخ سیگار جیره‌ی صبحم پای لپ تاپ منتظر شروع کلاسم. شالم رو، رو دسته‌ی مبل گذاشتم محض احتیاط اما از هیچ منظر دیگه ای امادگی‌ آن کردن وب کم رو ندارم! خسته ام، خیلی زیاد خوابم میاد و هیچ بعید نیست وسط تدریس ضایعات عروقی توسط دوس داشتنی ترین استاد تمام ادوار چرت بزنم.

ظهر
کلنجار میرم با دکتر میم و نون و خ و حرص میخورم. کلافه از چاهی که با طناب پوسیده‌شون خودم رو انداختم توش و حالا من موندم و پروپزالی که رد شد و دومی که سنگین تر از اولی به نظر میرسه و لعنت به ساختمان پایان نامه و پژوهش و کارمندای کار راه نندازش.

بعدازظهر
دو تا ساندویچ مملو از کالباس و خیارشور و سس درست میکنم و یه لیوان نوشابه که بیشتر حجمش رو یخ پر کرده. سعی میکنم گرسنگی بابت شام نخورده‌ی دیشب و ایضا صبحونه و ناهار امروز رو جبران کنم و از دل معده‌ی خالی مونده‌م دربیارم. و همزمان فکر میکنم به پوستی که امتحانش گرفته نشد و اعصابی که شروع شده و داخلی که کمتر از دو هفته دیگه استارتش میخوره و از همین حالا برق دندون های تیزش رو میبینم!

شب
شب رو احتمالا به فیلم دیدن و بازی کردن با ملو بگذرونم. به کسی زنگ نزنم و جواب کسایی که زنگ میزنن رو مختصر بدم. کوکو سبزی درست کنم و یه نخ جیره‌ی شبم رو تو تراس بکشم. کولر رو روشن بذارم و ملوی کوچولو و بازیگوشم رو ببرم و قبل خواب تو تخت حسابی با هم کلنجار بریم و در نهایت در حالی که جست میزنه و از تخت میپره پایین و اونقد بدو بدو میکنه تا خسته شه و خوابش ببره، من هم چشام کم کم گرم شه و بخوابم.

یه روز همینقدر یکنواخت و معمولی با دغدغه های یه دانشجوی سال اخر پزشکی که تولدش نزدیکه و کم کم اون روی افسرده و خشمگین روزهای تولدیش داره رخ نشون میده! و منتظر بهونه‌ست که مثل ابر بهار گریه کنه.
  • تی رکس