در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

به نظر من خیلی فرش زشتی بود! سورمه ای و قرمز، یه جاهایی نزدیک به مرکزش چار تا گل یا نمیدونم برگِ سفید داشت که انگاری قابلمه داغ یا اتو اونجا مونده و سوخته، رنگش با سه تای دیگه فرق داره! تو یکی از اتاقای طبقه بالای خونمون بود. تا اینکه خونه ی مشهدِ من یه اتاق داشت که فرش نداشت، و به نظر من دلیلی هم نداشت که فرش داشته باشه. هر از گاهی میرفتم یه کاپشن از تو کمدش ورمیداشتم و باز چراغشو خاموش میکردم و میومدم بیرون دیگه، فرش واسه چی! کلا من آدم فرش دوستی نیستم، فرشای ایرانی، نقش و نگارها و اینارو دوس ندارم واقعا، از شلوغی و در هم بر همی وسایل خونه خوشم نمیاد. چن وخت پیش که مامان اینا اومده بودن مشهد اون فرشه رو آوردن که بندازیم اون اتاق! من خیلی نق زدم که دوسش ندارم و پر از رنگه و اینها. سپید و هر کس دیگه ای که دیده بودش ولی میگفت خیلی قشنگه، نه قشنگا، با تاکید خیلی قشنگ! بازم به چش من نمیومد. تا وختی مهدی اون بار بهم گفت دس بافته ها! گفتم عه؟ گفت اوهوم، فک کنم مادر جون یا عمه یا نمیدونم کی بافته اینو! گفتم عهههه؟؟ و بعد از اون یکم مهربون تر بهش نیگا میکردم به نظرم بانمک بود، شاید یکمی قشنگ و به خونه هایی که رنگی رنگین میاد احتمالا! یه وختایی میرفتم روش میشستم و دست میکشیدم بهش، نرم نبود، ریشه هاش هم منظم نیست دیگه! یه وختایی وامیستادم گوشه اتاق و زل میزدم بهش و به نظرم دوست داشتنی و گرم میومد! تا اینکه امشب به زهرا گفتم مامان اون فرشه رو چرا نیاورد بندر؟ گفت نمیدونم اینجا یهو رفتیم دو تا فرش خریدیم لازم نبود دیگه، واسه مشهدم چون هال بزرگ بود خودت گیر دادی واسه اتاق فرش نگیریم دیگه! گفتم مامان خوشش نمیاد ازش؟ گفت چطور؟ گفتم آخه قبلا که طبقه بالا بود و بی استفاده و حالام که آورده واسه من! گفت اون آبی قرمزه رو میگی؟ گفتم اوهوم همون که یه جاییش سوخته انگاری. گفت اونو مامان خودش بافته ها!! گفتم عهههههه؟ مطمئنی؟ گفت آره بابا، این و اون تابلو فرشه که قاب گرفته تو اتاق خوابشونه،، حالا دلم میخواد یه روزی یه آقای پیری پیدا کنم که فرشه رو برام درستش کنه، ریشه هاشو و اون جای سوختگی رو! یا شایدم دلم نیاد، همش برم گوشه اتاق وایسم زل بزنم بهش

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۲:۲۳
تی رکس