در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

 اون شب تنها بودم، درو قفل نکرده بودم، فقط زنجیر رو انداخته بودم؛ ساعتای دوسه بود، همون شبای دندون درد، همون شبایی که سر هیچ و پوچ با الف دعوامون میشد و من نمیفهمیدم چرا، قبل علوم پایه، شبای بارونیِ اسفند، سرد نبود بندر، خنک بود، دریا عصبانی ولی؛ یه لیوان شیر گرم ورداشتم، اون پیرهن پروانه ایه رو پوشیدم، مامان میگفت اینجوری نرو توی تراس، روبه رو دو تا پسر مجرد دارن؛ واسه همین با تاپ نرفتم، پیرهن پروانه ایه رو پوشیدم؛ تو اون فنجون قرمز گندهه شیر درست کردم، درِ تراسو وا کردم رفتم بیرون، مامان خیلی گفته بود که بیا خونه، من نرفته بودم، گفته بودم من از تنهایی نمیترسم، نمیترسم واقعا؛ بارون شدید بود، از رعد و برق میترسیدم ولی، یکم؛ زل زده بودم به کفِ پارکینگ، پارکینگ خودمون، نور افتاده بود، بارونارو قطره قطره میدیدم که میخورن به زمین و پخش میشن؛ ساختمون رو به رو نه، دو تا اونور تر، ولی رو به رو! در تراس طبقه پنجم وا شد، یه دختری اومد بیرون؛ و خودش رو پرت کرد پایین؛ حتی سه ثانیه هم لبه تراس وانستاد! در رو وا کرد و اومد بالا و خودش رو پرت کرد پایین، بدونِ مکث! فنجون قرمز گنده منم شیکست

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۴
تی رکس

اول کتابی که سپیده و سعیده بهم دادن نوشته شده که به تضمین و تاییدِ کتاب فروشیِ میم! و من میتونم برای اون کتاب فروشی و فروشنده هاش و سپیده که دقیقا میدونه با چی میتونه ذوق مرگم کنه و پازل هزار پونصد تیکه شون بمیرم! و باران و کنجدش که میدونم دنبال پازل طیف رنگ میگردن برام!! و حسین هم که مطمئنم مثل همیشه پازل خریده برام و با قدرت داره تکذیبش میکنه در حالی که وقتی میگم من مطمئنم پازله با خنده میگه نه به جون حاجی؛ و من میدونم حاجی کیه و چرا همه قسم های دروغ به اسمش خورده میشه؛ برای ف و س و میم که پامو گذاشتم تو اتاق اونام جیغ زدن و رقصیدن و بعد خودم زود جمش کردم چون سه تاشون امتحان داشتن امروز؛ برای مامان و بابا و مهدی و امیرعلی؛ برای آیدا و حمید که تولدم رو یادشون رفته و درسا و شاهرخ که ظهر بستشون به دستم رسید؛ برای باباجون اینا و دو قلوهای دو سالمون و گردن بندهایی که هر سال از مامان جون کادو میگیرم؛ و بیشتر از همه اینا برای خوابالو جونم ^_^ دلم برای بغل کردن تک تکشون پر میکشه و از همون دیشب، از همون موقع که بیست و یک سالگی رو فوت کردم و هیچ آرزویی به ذهنم نرسید هی چشام پر و خالی شد

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۳
تی رکس
یه روزی هم شاید یه بچه داشتم؛ بعد بهش میگم ببین من خیلی وخته زنده ام؛ چهل سال مثلا!! ولی یه شب بود؛ اواخرِ بیست و یک سالگی؛ شب قدر بود فک کنم؛ آره، فرداش هم کلاس قلب داشتم! جوشن کبیر رو خوندم؛ بعد بدو بدو رفتم قرآنمو ورداشتم؛ اون آقاهه تو تلویزیون هنوز نمدونم امام چندم بود که دیدم صدای بارون میاد؛ رفتم پنجره رو وا کردم دیدم نه واقعا بوی بارونه؛ بقیه ش رو صب نکردم با اون آقاهه بگم؛ خودم تند تند گفتم و پنشتا طبقه رو دویدم تا پشت بوم!  همون که سیصد و نمدونم چند و نیم تا موزاییک داشت؛ موهامو وا کردم واستادم زیر بارون، مثه شبای اول بهار بود هوا؛ یه سری لباس رنگی رنگیم روی طناب ها بود و داشت تکون تکون میخورد و یه پی ام که هوس یه بوسه رو انداخت تو دلم! میدونی بچه، قد یه نخود لحظه حس کردم اگه خدا بگه همین الان بمیر بهش میگم باشه دمت گرم خیلی چسبید :) دلم میخواد تو هم یه روزی همینجوری یهویی طعم خدا بیاد زیر دندونت

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
 نام تو را به رمز
 رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
 مستی و راستی
 آهسته زیر لب
 تکرار می کنند

 
۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۹
تی رکس

به من پی ام داده که بیدار شو و فلان؛ میگم چرا میگه چون دلم برات تنگ شده و این آخرین پی امشه و حالا یه ساعته خودش پیداش نیست :| فقط اگه خواب باشه ها :||


دیروز از همون اول صب داشتم به خودم فحش میدادم که چرا عملی رو شنبه یا دوشنبه نموندم و چرا همه کلاسام رو گذاشتم برای امروز و چرا کائنات دست به دست هم دادن که منو تبدیل به جنازه کنن و چرا شبا نمیخوابم و چرا حتی روزایی هم که شباشون رو نمیخوابم، نمیخوابم :|
بعد تو راه برگشت، همینجوری که داشتم شهید میشدم و قول میدادم که هیشوخت این رابینز سنگین رو دیگه با خودم اینور اونور نمیبرم و گورِ پدر مسکنِ سِیف و اینا یه خانومه که این سایشه، بهمون گفت که دخترم میشه کمک کنی تا اون ایستگاه بیام منم؛ بعد خب مگه آدم دلش میاد بگه که نه؛ سپیده هم روزه بود گفتم گناه داره طفلک اینجوری لاک پشتی تو آفتاب راه بیاد، گفتم بهش که برو و آی ام دهقان فداکار و اینا؛ خب خیلی آروم آروم راه میومد، نصف وزنش رو هم انداخته بود روی دست من؛ همه ماهیچه های نداشتم اشکشون دراومده :| همینقد طبل تو خالیم من؛ بعد که سال ها طول کشید تا اون مسیر ده دقیقه رو بریم و از چهارراه گذر کنیم؛ (شمام یاد اون آهنگ که میگه در خویش نظر کردم، دل خوابو خبر کردم، از ساقی گذر کردم و فلان افتادین؟ :| )؛ بعد حالا رسیدیم به ایستگاهه، من به شدت متهوع، دلدرد، سردرد، تشنه و خسته ام؛ اون خانومه هم اونقد ضعیفه که حتی از اون ارتفاع پونزده سانتی پیاده رو هم نمیتونه بیاد بالا؛ یه پسره با پوزخند برگشت بهم گفت بد میشه حالشون خب بیار تو سایه بشینه؛ گفتم که تا اونجا اومدن و باز برگشتم سخت تره براشون :| بعد یه خانومه گفتش که دکمه های مامان بزرگت بالا و پایینه، تشکر کردم و خم شدم درستشون کردم؛ گفتم چه خطی سوار میشین؟ گفت که میرم وکیل آباد، تو دیگه برو دخترم و دستت درد نکنه و اینا؛ بهش گفتم که نه دیگه صبر میکنم شما که رفتین میرم؛ اون خانومه باز گفت مامان بزرگت نیست مگه؟ خانومه گفتش که نه طفلک همینجوری موند بهم کمک کنه؛ دروغ چرا دلم خنک شد اون پسره با اون پوزخند بیخودش رفت تو دیوار؛ مدل فرزند ناخلفا :| بهم نیگا میکرد! بعد دیگه اون خانومه گفت که منم میرم وکیل آباد، باهم میریم، تو برو عزیزم؛ منم خیلی خسته تر از اون بودم که به عملیاتِ نجاتم ادامه بدم همچنان، خدافظی کردم و رفتم
ولی خیلی جالبه که از پای ننشستم!! اومدم دوش گرفتم، قهوه درست کردم که خوابم بپره، بعد حالت تهوعم به خاطر کافئینه بیشتر شد متوکلوپرامید خوردم، بعد ژلوفن خوردم سردردم بره، بعد اچ پی ام سی :| ریختم تو چشم که یکم بیشتر ببینم :| بعدم رفتیم حرم؛ بدجوری هوس کرده بودم حقیقتا و خیلی هم چسبید؛ رضا اینا هم حرم بودن، ولی صحن جامع بودن، من اینورِ انقلاب بودن؛ گفت بیا پیش ما؛ گفتم به همین دقائق سوگند :| که اگر همه چی را در دست چپم و بقیه چیزارو در دست راستم بذارن قدم از قدم بر نخواهم داشت آن هم در این جمعیتِ متضرع و ترسناک :)) گفت تو آدم نمیشی دخترعمو :| گفتم نظر لطفته :| بعدم که اومدم پخش شدم رو تخت و هی چرت و پرت گفتیم تا پنج اینا و در نهایت شات دون شدم

پ.ن: تغییر سایز از دو به سه فقط به خاطر پیرمرد بیان، آقاگل :)))
۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۰
تی رکس

سه سال پیش، پدرم دراومده بود وسط اون همه درس و از همه بدتر تازه رسیده بودم به این نقطه که واقعا پزشکی؟ واقعا تجربی؟ مطمئنی؟ که خب خیلی بد موقع بود برای پیدا کردن چیزی که واقعا دوسش دارم؛ اونوختا رتبه آزمون هام زیر پونصد بود؛ تا هفت ماه قبل کنکور تقریبا؛ اینجوری نبود که پزشکی برام هدف بزرگی باشه که خودم رو خفه کنم براش، نه واقعا! هنوزم همینه خیییلی از اینایی که تو رشته تجربی خودشون رو قطعه قطعه میکنن پای کتاب ها مطلقا چیزی از رشته ای که میخوان نمیدونن و فقط توهم عشقش رو دارن؛ نمیگم همه ها، نگین گفت همه :| که خب من حتی جز همون توهمی ها هم نبودم! من فقط از همون پنجم دبستان خیلی غریزی و خیلی سفت و سخت بالاترین رتبه های هر آزمونی که میدادم رو میخواستم!! حقیقتا نمیفهمم اون همه انرژی از کجا میومد؛ شنا و بسکتبال و کلاس زبان و اون همه درس و رفیق بازی و خرابکاری :| به میزانِ کافی!

بعد یه روزی بود، فک کنم اواسط آبان، اواسطِ اواخرِ آبان در واقع! از اون بارونا گرفته بود که قطع نمیشد و باد و همه چی قاطی؛ من بعد از مدرسه نرفتم خونه، رفتم اون پارک خیابون بغلی، با همون مانتو شلوار سرمه ای گشادا؛ شبش تب چهل درجه و فلان و بهمان، استرس قلمچی و کوفت و زهرمار، کلاس های ریاضی و عربی و اینا :| دو تا دستگاه بخور گذاشته بودن تو اتاقم، تقریبا سه هفته طول کشید؛ دیدی خب کلا موقع استرس ایمنی بدن میشه در حد پشه؛ منم دو ساعت زیر بارون نشستم تهش شد عفونت ریه و سه هفته درس نخوندن؛ ترازام از هفت و پونصد رسید به هفت و شیش و هشتصد و مطلقا هیچ انرژی ای نداشتم؛
دقیقا همون موقع بود که جملک رو که فک کنم الان دیگه وجود نداره، نصب کردم! حالا بماند که من هیشوخت دیگه نرفتم بالای هفت هزار، و دیگه ده دوازده ساعت درس خوندنم شده بود شیش ساعت، و رتبه هام روی دو هزار قفل شده بود و مامانم و خانم س و آقای ق و ت :| انواع روش های تهاجمی و غیر تهاجمی رو روم پیاده کردن که من برگردم به قبل؛ من ولی یه عالمه دوستِ مجازی پیدا کرده بودم و خسته بودم از درس خوندن؛ هی چت میکردیم و چت میکردیم و چت میکردیم و اینا! و تمام تلاش های مامان برای جدا کردن من رسید به این جمله که مامان اگه دست از سرم ورنداری بخدا کنکور نمیدم؛ و همه میدونیم که تحریم ها و تهدیدها و هرچی نمیتونه منو از چیزی که روش لج میکنم منصرف کنه؛
میدونی یه وختایی اونقد ذخیره ت زیاده که تموم نمیشه تا لحظه ای که نباید و من اونقدر دوم و سوم و ریاضی و فیزیک و عربی قویی داشتم که نصفِ سال پیش رو نخوندنم هم باعث نشه برم ته جدولِ رتبه ها؛ ولی خب هنوز گاهی فک میکنم میشد که فرق کنه اوضاع! حالا فک نکنی تعریف میکنم از خودم یا چی؛ نه واقعا، درس خوندن همیشه اولین ترین (!) اولویت زندگی من بوده، به جز همون شیش هفت ماه که واقعا شات داون شده بودم از شدت خستگی
حالا از اون وختا سه سال گذشته دیگه؛ از اون جمع کثیرِ دوست مجازیی که اون موقع و اونجا داشتم؛ چار نفر موندن که اصلا نمیشه بهشون گفت مجازی دیگه! البته دلم تنگ شده واقعا برای بقیه هم؛ برای منیر و مهدی که قرار بود ازدواج کنن؛ برای محسن که میخواست کنکور بده دوباره؛ شاهرخ و نگین و سعید و فِری که ازشون هیچ خبری ندارم دیگه!
ولی این چهار نفر همیشه دلیل اینکه من حسرت نخورم بابت اون رتبه سیصدی که به دو هزار رسید، میمونن!
باران که امروز عکس بیبی چکش رو فرستاد و من سر کلاس غدد هی جون کندم که جیغ نزنم و بعد از تو آزمایشگاه زنگ زد و گفت مثبته و من اولین نفر بودم که فهمیدم، حتی قبل از علی! و من میمیرم براشون؛
حمید که در شُرُف ازدواجه و من واقعا و واقعا نمیتونم تصور کنم اون روزای قبل از کنکور و اون حجم خستگی و روزای بعد از کنکور تا نتایج و خیلی از روزای وحشتناکم چجوری رد میشد اگه نبود! و الان هر بار که عکسهاش رو با ثمین میبینم دلم آب میشه واسشون
هاشم که همزمان با علوم پایه ی من سربازیش تموم شد و از همون سه سال پیش با قدرت به عاشق شدن امروز و فارغ شدن فردا ادامه میده و هی میاد میگه این آخریشه و من واقعا دوسش دارم :))
و ثنا کوچولو که تازه دانشجو شده ^_^
حالا من نمدونم چرا این همه حرف زدم؛ شاید واسه اینکه همیشه تو این دنیای مجازی شانس آوردم و بهترین ها رو داشتم؛ شایدم چون دلم براشون خیلی تنگ شده؛ و شایدم چون یکی دوتا چیزِ دیگه؛ کی میدونه!
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۰
تی رکس
ممنوع شده است تئاتر، جشن‌های محلی، رقص‌های مردمی، بازی و رقص به هر شکلی حتی ورزش ساده‌ سرسره روی یخ. چاپ کتاب بدون اجازه ممنوع است. نوشتنِ نامه به خارج ممنوع است. هنر در تمام صورت‌ها و جلوه‌های آن ممنوع است. شمایل‌ها و تندیس‌ها ممنوع است و موسیقی ممنوع. ممنوع، ممنوع، ممنوع.
...کمابیش هیچ؛ جز نفس کشیدن و مردن، جز کار کردن و فرمان بردن و به کلیسا رفتن. و این آخری بیش از آن که مجاز باشد، بـه فرمانِ قانون و با سخت‌ترین کیفرها، اجباری است.

#وجدانِ_بیدار
#اشتفان_تسوایگ

+ امروز زنگ زدم سالن شروع تایم استخرو بپرسم؛ گفت این ماه که فقط افطار تا سحریم، اونم یکی دو تا خانوم بیشتر نمیان کلا کنسل کردیم همش آقایونه!! زنگ زدم به مامان گفتم بهمن مهمان میشم بندر، حداقلش میریم خودمونو پرت میکنیم تو دریا خیلی فشار اومد بهمون دیگه :| قشنگ افسرده شدم رفت :|
++ از زومبا هم که نگم ://
+++ به نوادگانش بگویید، دلیل وجود نداشتنشان این بود که وی ترجیح داد بچه ای را به این دنیای ممنوعه نیاورد :|
۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۸
تی رکس

بابا میگه سِزار، همون سگ مشکیه که یه بار راجع بهش نوشته بودم، که خیلی مشکیه، از نژاد دوبرمن، خیلی میترسیدم اون اولا ازش، گوشت میخورد فقط، چشاش برق میزد، بعد پارس که میکرد تمام محوطه می لرزید، با چشاش دنبالت میکرد راه که میرفتی، به بابا میگفتم ببنده اونو وختی منم هستم؛ اون وختا که خریدیمش من ده یازده ساله بودم، مثه سگ ازش میترسیدم، بعدنا دیگه نه؛ اونقد باهوش بود و اونقد با ماها مهربون و با غریبه ها بداخلاق بود و اونقد زود یاد میگرفت که دلم میخواست بغلش کنم، ولی هیشوخت نکردم! میترسم چون، اونم انگاری میفهمید نباید به من نزدیک شه زیاد، واسه بقیه لوس میکرد خودشو، ولی من نه!! بابا میگه پیر شده دیگه، میگه نهایتا پونزده شونزده سال عمر میکنن اینا، سِزار الان دوازده سالشه؛ بابا گفتش که اون لاک پشت تپله رو یادته؟ گفتم کدوم؟ گفت همون که با هم پیدا کردیم تو باغ، بعد گفتی من که نمیتونم ببرم مشهد، واسه مهدی باشه! گفتم اوهوم خب؟ گفت که سِزار نمدونم چرا زده لاکش رو شیکسته و خورده طفلیو؛ آخه اینجوری نبود اصلا، یعنی میفهمید وختی ما مراقب یه چیزی هستیم اونم باید باشه؛ بعد مهدی کلی اینا رو با هم دوستشون کرده بود!! هنوز نگفتن بهش که سزار لاک پشتت رو خورده البته؛ بابا گفت شمام نگین بهش، غصه میخوره! بابا میگه فک کنم سزار پیر شده و داره مریض میشه، گیج میزنه جدیدا؛ گفتم بابا لاک پشت منو هم سِزار خورد گفتین مُرد؟؟ نکنه اون فنچ کوچیکه رو هم؟ بعد بابا یه عالمه خندید بهم گفت خیلی خری بخدا! گفتم نه واقعا؟ گفتش که نه، عجب غلطی کردما، میخوای میگم به مهدی؟ گفتم که نه غصه میخوره

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۵
تی رکس

امروز داشتیم یه سری تست سی بی سی رو تفسیر میکردیم سر کلاس؛ ما هم خیلی شیک و درس خونده میگفتیم که طرف هموگلوبینش کمه پس فلان؛ ام سی وی، ام سی اچش پایینه پس بهمان و با هر کلمه اشتباهی که هر کی از هر گوشه کلاس میگفت، همه کلاس با خاک یکسان میشد؛ بعد که یه عالمه نق زد که آی اینه صحبت کردنِ مدیکالتون؟ شما فیزیوپاتین مثلا؟ درسم میخونین؟ چرا قصه حسین کرد میگی بچه و یالا بگو این یارو چشه و کمبود گلبول سفید چیه و تو مگه زبان تخصصی نگذروندی و یه سری چیزای دیگه که چون ممکنه باعث خدشه دار شدن اعتماد بین پزشک و بیمار شه نمیگم من! به یکی از بچه ها گفت که خب حالا تو تجویزت برای این بیمار چیه؟ که اونم گفت طبق اینکه این یه فلانِ بهمانه (مثلا هایپوکرومِ میکروسیتیک) بهش قرص ایکس رو میدم و همینجا بود که ما مجددا مورد هجوم ناجوانمردانه جملاتِ تحقیرآمیزش قرار گرفتیم که وا اسفا و وا مصیبتا و این ها به حال بیمارانتون :| آخه لعنتی یه ربع بذار جوهرِ اسلایدهات تو مغز ما خشک شه بعد شروع کن به تخریب

خلاصه اینکه گفت شما فک میکنین ما مریضیم که اون بالا جنسیت و سنِ کِیس رو می نویسیم؟ آیا فکر هم میکنین شما اصلا؟ آیا فکر میکنین که این آقای هفتاد ساله در سیکل ماهانه ش دچار مشکل شده و خونریزیش شدیده؟ یا بارداره یا چی؟ شما به گور هفت جدتون میخندین که بهش قرص ایکس میدین :| این یارو احتمالا سرطان کولونی چیزی داره، بعد شما با این دید محدودتون میسش میکنین، میره میمیره، میان پروانه شما رو لغو میکنن که حقتونه البته
بعدم که قشنگ تمام کلاس توی بهتِ عظما فرو رفت و سکوت حاکم شد خاطر نشون کرد که بسیار کلاسِ فِلَتی هستیم و بی بخاریم و من یک پدری ازتون دربیارم و فک میکنین این تو بمیری (پاتو اختصاصی) از اون تو بمیری (پاتو عمومی) هاست؟ و آیا میدانید که بیشترین مبحث و نمره تون دستِ منه؟

و من از اونجایی که عادت کردم ته انشاهام :| نتیجه بگیرم، عارضم به خدمتتون که: اینقد به همه قرص یکسان ندین بابا؛ یکم نیگا کنین ببینین با کی طرفین بعد نسخه بپیچین :| هی شما فلانا همتون عین همین :| بسه دیگه :|
۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۵
تی رکس

اینجا خیلی گرمه باز؛ بچه ها اومدن چون، کولرو خاموش میکنن قبل خواب، من خوابم نمیبره اینجوری؛ دلم واسه خونمونم تنگ شده. هم خونه هم بندر؛ خونمون که دو تا نخل و دو تا درخت نارنج داره تو حیاط و از پنجره اتاق دیده میشن، دلم حتی واسه صدای کولر آقای آبیار اینام تنگ شده! اون شبایی که تو حیاط میخوابیدیم، بعد من یه پتو دو نفره رو تنهایی ورمیداشتم، مامان دستمو میگرفت، من بهش میگفتم ولم کنه خوابم نمیبره اینجوری، بعد نق میزد که من چیکا کنم با تو؛ بعد دم صبا که دستمو از زیر پتو میاوردم بیرون یا میبردم زیرِ بالش، خنکِ خنک بود! مامان اینا میگفتن پاشو نماز بخون باز من میگفتم ولم کن مامان؛ اون میگفت یه وختی تعیین کن خانوم دکتر من بتونم بگیرمت؛ اون موقعا دانشجو نبودم البته، واسه عینکی بودنم و درس خون بودنم بهم میگفتن دکتر!

بعد ساعتای هشت نه، بیخیال پتو و اینا پامیشدم چش بسته میرفتم تو خونه، کولرو روشن میکردم و خودم پرت میکردم رو تخت، دور تند کولر درِ اتاقمو محکم می کوبید بهم؛ شاید سه دقیقه طول میکشید که خوابم ببره باز؛
بعدازظهرا، اون وختا که مهدی کوچیک تر بود یکم آب بازی میکردیم، یا با بابا میرفتیم سمت باغ؛ اون باغ انگوریه که میشه براش مُرد؛ بعدم میرفتیم خونه باباجی اینا؛ تو یخچالشون کوزه سفالی داشتن، آبش یخِ یخ بود! همیشه هم هندونه داشتن؛
یه وختایی شبا، یازده به بعد مثلا، من و بابا و مهدی میرفتیم شهربازی؛ مهدی میرف جنگولک بازی، من و بابا میشستیم و گپ میزدیم و اینا؛ برمیگشتیم خونه، مامان نقشه هاشو پهن کرده بود رو میز، یه فنجون چاییم کنارش بود، هی مهر و امضا میزد اینور اونور؛ ما هم بلال خریده بودیم؛ همیشه به تعداد ولی مامان و بابا یکیو نصف میکردن با هم میخوردن، من و مهدی یه نصفه اضافه تر میخوردیم؛
بعد مامان میرفت میخوابید؛ من میشستم پای تلویزیون، مهدی و بابا شطرنج بازی میکردن یا تخته؛ بابا همیشه پشتش به من بود، من به مهدی تقلب میدادم، یکم که به سمت باختن میرفت میگفت خیلی شیری خودت بیا بازی کن بچه؛ و هی تا دو سه که مامان نق نقو و عصبانی میومد میگفت من فردا که دارم میرم بیرون همتونو بیدار میکنم بازی میکردیم؛
اون شبایی که والیبال بود، مامان هی استرسی صلوات میفرستاد، من و مهدی و جیغ جیغوی خونواده جیغ میزدیم و بابا کولرو روشن میکرد و درارو میبست که صدا بیرون نره و میگفت آبرو نذاشتین برامون شماها
عمه جانمم اون وختا همیشه رو اون مبل زیر قاب نشسته بود، داشت ذکری چیزی میگفت، یا یه چیزی میاورد برامون بخوریم، به بابا میگفت کمتر سیگار بکش، یا میپرسید چی میخورین فردا؛ دلم واسه اون بیشتر از همه تنگ شده؛ اون پیراهن های خوشکلش و چارقد سفیدش؛
امشب میخواستم زود بخوابم؛ ولی چشامو که میبندم پنجره اتاقم رو میبینم که اونورش ماهه، و باد دو تا نخل رو تکون تکون میده؛ یه صدای ملویی هم از تاس هایی که بابا و مهدی تو تخته میریزن میشنوم! یا دیوونه شدم یا دلم خیلی تنگ شده

+ فرض کنیم اینجا لینک خونه ی ما مرجان فرساد رو گذاشتم!
۱۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۲۸
تی رکس

- you didn't do it, did you? you didn't sleep with him.

+ i couldn't have lived with myself.
- you'd be suprised what you can live with.
 
پ.ن ١: برای همینه که من از کرونیک ها خیلی بیشتر از حاد ها وحشت دارم!

پ.ن ٢: ترجمه
- تو اون کارو نکردی کردی؟ تو باهاش نخوابیدی که؟
+ اگه میکردم نمیتونستم با خودم زندگی کنم.
- باورت نمیشه با چه چیزایی میتونی زندگی کنی!

پ.ن ٣: اینکه ما متوجه سیر هیولا شدنمون، صرف اینکه داره تدریجی اتفاق میوفته، نمیشیم، دلیل بر هیولا نشدنمون نیست! ما فقط کم کم بهشون عادت میکنیم، نه؟

پ.ن ٤: اپیزودِ شیشِ فصلِ دومِ سریال Dr House
پ.ن ٤/١: بر هر دانشجوی پزشکی ای واجبه که این سریال رو تو دوره تحصیلش ببینه!
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۵
تی رکس