در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

یاسِ امین الدوله م حسابی بزرگ شده و هی بیشتر و بیشتر میپیچه به میله های فِر خورده تراس. حالا دیگه تقریبا هر شب با ملافه چارخونه نارنجی آبی و یه لیوان چای یا شیرخشک یا قهوه تو تراس میشینم و پیکِ سحریِ سرهنگ زاده میذارم؛ گاهی که من نمیذارم آقای تراسِ پایینی یه آهنگ تو همین طیف پلی میکنه! همین فقط

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۷
تی رکس
سما بعداز ظهر دو روز پیش ساعتای پنج به من اس ام اس داده بود که حالم بده من، میای بریم یه چرخی بزنیم؟ من ولی سایلنت کرده بودم خوابیده بودم! ساعت شیش اینا که پاشدم زنگ زدم بهش که گفت حاضر شو میام دنبالت! منو میگی پوکر فیس که وا :| اما خب مشکوک به اینکه اینا برنامه سوپرایز دارن، خیلی ضایعن همیشه خب. خلاصه خط چش و رژ و جینگول مینگولای مهمونی طور، ولی همینجوری وایساده بودم جلو جاکفشی با خودم میگفتم تخت یا پاشنه بلند؟؟ اگه سوپرایز نباشه ضایع شم این همه تیپ زدم چی؟ اگه واقعا حالش بد باشه چی؟؟ نه بابا تولده! لحظه آخر همونجوری که یه لنگه رو کفش تابستونیِ تخت پوشیده بودم و یه لنگه اون پاشنه بلندارو، و زل زده بودم بهشون رفتم سمتِ تخته و یه تاس ورداشتم و گفتم اگه چار پنج شیش اومد پاشنه بلند، یک دو سه تخت! که خب شیش اومد و من چهارنعل و خوشنود زدم بیرون و دیدم عه! تنها عادی سازیی که کرده اینه که یه آهنگ شکست عشق طور گذاشته و در ادامه مانتو قرمز پوشیده و آرایش و اصن یه وضی! منم کرمم گرفته بود که آره حالا که میریم سجاد، کافه ترنج خیلی خوبه، فری هم هست :)) اونم هی با صدای غم زده ش میگفت یدونه تو این کوچه هست، خیلی تعریفشو شنیدم و خودم تا حالا نرفتم! یکم دیگه اذیتش کردم بعد گفتم خعله خب باشه؛ حالا من کلا آدم سوپرایز شویی نیستم، فرضا خیلی هم سوپرایز شم ری اکشن های خیلی ملویی نشون میدم :| حالا شما فک کن سوپرایزی که کاملا آماده باشم براش چقدر با واکنش ضعیفی همراهه :)) یکم دعوام کردم که ما از چار و نیم اینجاییم که شما بیدار شی قدم رنجه کنی :)) و یکمم نق زدن که خیلی خری که همیشه میفهمی :| گارسن هم هی میومد خاطرنشون میکرد که چقدر دوستات از صب فلان و بیسار کردن، گفتم باشه بابا نمیذارم اونا حساب کنن میزو :| در مجموع ولی خوش گذشت! با اینکه تولدم در واقع سی و یکمه، و منم از روزِ تولد و این حسِ یعنی چی که باز یه دور چرخیدیم دورِ خورشید و این چه زندگییه و چرا من اینجام و کلا همه حس های نا امید کننده و مشوقِ خودکشی (!) رو یه جا با هم تو این روز دارم؛

+ به سوپرایز آیدا هم گند زدم :))) در مجموع راضیم از خودم
++ یه عالمه حرف هست واسه زدن ولی هوای حوصله یه چیزی ورای ابریه
۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۰
تی رکس

دیشب انگار روحم یا هر چی که منی که روی تخت خوابیده بود، نبود، توی اتاق چرخ میخورد! متوجه میشدم، کاملا متوجه بودم که این طوفانی که پرده رو اینجوری تاب میده و همه چی رو بهم ریخته و این منی که توی خونه میدوعه و سعی میکنه پنجره ها و در تراس رو ببنده واقعی نیستیم. اما تنها کاری که کردم این بود که غلت زدم، گرمم بود، روتختی و بالش و هر چی که رو تخت بود رو هُل دادم و انداختم پایین و فکر کردم که باید پاشم و برم آب بخورم و اگه این کارو نکنم تا خودِ صب همین آش و همین کاسه ست! ساعت چنده راستی؟ گوشیمو ورداشتم و به زور چشامو وا کردم؛ دو و چهارده دقیقه. نتونستم باز نگهشون دارم، و همونجوری گوشی توی دست و طاق باز بسته شد چشام باز، حتی میدونستم اینجوری که بخوابم، اینجوری طاق باز و بدون بالش و هیچی قطعا بد میخوابم، اما انگار وزنه بسته بودن به دست و پاهام. بازم باد و طوفان و من که میدویدم توی خونه که ببندم پنجره ها رو، نمیشد اما! خیلی زور زدم که چشام وا شه و پاشدم نشستم توی تخت، ساعت چند بود؟ دو و بیست و چهار دقیقه؛ ده ساعت گذشته بود ولی! خودم کشیدم سمت دیوار و تکیه دادم به دیوار، پوستم که به دیوارِ خنک خورد یکم خوابم پرید! دور و برمو نیگا کردم، پنجره باز بود ولی حتی یه ذره هم تکون نمیخورد، نورِ زردِ آشپزخونه یکم میومد تا اینجا؛ به الف اس ام اس دادم و فکر کردم کاش بیدار باشه؛ و پاشدم و پنجره رو بستم و رفتم بطری آب رو ورداشتم و همونجا بغلِ درِ بازِ یخچال نشستم و نصفش رو سَر کشیدم! و ترسیدم که بخوابم، واقعا ترسیدم از اون خستگی و دردی که میکشیدم توی خواب؛ فکر کنم یک ساعتی متر کردم خونه رو و نمیدونم کی خوابم برد روی کاناپه! ساعت هشت بود که بیدار شدم، اس ام اس الف رو جواب دادم و سین که گفته بود من نمیام و قبل از اینکه بتونم تصمیم بگیرم که میتونم برم بیمارستان یا نه خوابم برد

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۱
تی رکس

این شبا زیاد پیش میاد یه فنجون قهوه یا شیرخشک وردارم بیام چارزانو با یه پتوی کوچیک بشینم لبه ی تراس، زل بزنم به نورهای رنگیِ رنگیِ پا.ژ! ولش کن ولی، یکم از داخلی بگم


١. کلا آدمِ بد کشیکی هستم من! مریضای زیاد و بد قلقی که میان و اونقد میمونن که بومیِ بیمارستان میشن کم کم. دیروز هم همینجوری شد. میدونی خب کلا ما انتظار نداریم یه بیمارستانِ خصوصی این تعداد مریض رو بستری کنه به طورِ معمول؛ برای همینه که دو سه ساعت طرفای ظهر میریم خونه و برمیگردیم، که خب من متوجه شدم من نباید اینکارو بکنم دیگه! خلاصه که امروز سرِ راند متوجه شدم که بله میتونم همینجوری که وایسادم و دارم نوت ورمیدارم حتی، چشام بازه و گاهی هم به سوالا جواب میدم، بخوابم! فقط یه جایی توی گردنم ورم کرده بسکه خمیازه هارو تو خودش نهفته امروز
واضحه که از وقتی که اومدم خونه تا الان خوابیدم دیگه نه؟

٢. امروز صب ساعت هفت و بیس یه مریض اومده بود که سرتو میچرخوندی در میرفت! من وقتی رسیدم اینترنِ کشیک گفت که ببین میتونی گیر بیاری اینو یه شرح حال بگیریم ازش، میاد دکتر الان! حالا به هزار و یک بدبختی یه شرح حالِ ناقص گرفتیم که بماند؛ دکتر که اومد و بچه ها رو پیج کردیم گم شد باز! نیم ساعتی همونجا یکم پرزنتش کردیم و اینا که پیدا شد اما اومدن نوار قلب بگیرن و ما گفتیم خعله خب حالا پنج دقیقه دیگه میریم. پنج دقیقه بعد رفتیم دیدیم باز نیست :|

٣. داشتیم با دکتر ص میرفتیم بخشِ اعصاب که تو راه دکتر میم رو دید و وایسادن یه عالمه حرف زدن و اینا؛ دکتر میم رو یادمه جراحی که داشتم یه عالمه ازش گفته بودم ولی همه اون پستا تو جریانِ خشمِ اژدها پاک شدن خب! یه سری القاب داره، به طورِ خلاصه، خداوندگارِ آناتومی، جراحِ زبر دستِ دوران، یوزارسیفِ زمان و غیره و غیره! بزرگوار با اون حجم از جذابیت و سخنوری و خوشتیپی و اینا تنها ایرادی که بهش وارد بود تراکمِ یکم کمِ موهاش بود که امروز متوجه شدیم بله مو کاشتن و به تمامیتِ خویش کمال بخشیدن!
آره خلاصه اونا وایسادن به حرف زدن اونور، ما هم همونجوری اینور، یه ربع بعد همراه مریض از یکی از اتاقا اومد بیرون گفت اینجا بیمارستانه ها :| خدا شاهده

٤. قسمتِ غمگینِ ماجرا آقای شینه! همون آقای شینی که باید برای همیشه یادم بمونه "چقدر چیز بر بالینش آموختم" و چقدر دوسش داشتم و چقدر درد کشیدم با درد کشیدنش؛ 

٥. امروز جلسه سوم کلاس اخلاق پزشکی بود! این کلاس و پزشکیِ قانونی به طرز وحشتناکی برای من جذابن و نمدونم چرا. موضوع رازداری و حقیقت گویی بود و بحثای جنجالیِ اگه بیماری اچ آی وی مثبت بود و نمیخواست به خانومش بگه چیکار کنیم و اگه سیفلیس داشت و.. حالا اگه قبل ازدواج بود و اگه وسط ازدواج بود و فلان و بیسار! نکته اینه که توی سوال ها هم همیشه اونی که یه بیماری مقاربتی داره و حالا چیکار کنیم، آقاهه ست؛ یعنی میخوام بگم حتی اینجا هم :|
حالا دو تا سوال!
یک. آیا شما اگه قبل از ازدواج متوجه شین طرفتون یک سال پیش مبتلا به سِل بوده و الان کاملا درمان شده باهاش ازدواج میکنین؟
دو. آیا شما در صورتی که متوجه بشین مبتلا به ایدز هستین اینو به همسر و فرزندانتون میگین؟
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۵
تی رکس

* فروهرِ پیر رو که یادتونه؟ امروز باز من داشتم تو همون حیاط کوچولوعه هایپ میخوردم، همونجوری خندون و پیر و خموده و یواش یواش اومد گفت تو که باز داری روزه خواری میکنی! بدم شلاقت بزنن؟ گفتم ای بابا دکتر هر بار آخه؟ گفت میدونی؟ اونا یه ناسا دارن تو سیاره های دیگه دنبالِ آب میگردن. ماعم یه ناجا داریم دنبال آدمایی که آب میخورن میگرده! بعد باز همونجوری نقلی خندید و یواش یواش رفت!


* میدونی من واضح تر از این تا حالا افسردگی رو ندیده بودم تو خودم! شاید تو تیرِ آخر باشی توی اتفاقای سریالیِ این یک سالِ من؛ اما خب من کتونیِ و ساعت زرشکیم رو با هم ست میکنم هنوز، موهامو به جای کج، محکم بالای سرم میبندم، قبل از همه میرسم بیماستان و آمار همه مریضا رو میگیرم و سرِ راند ها نوت ورمیدارم! و تو نمیبینی زیرِ این ماسک رو، یا نمیخوای که ببینی

* یه مریضِ خوش قد و بالای خوش چش و ابرو داریم، سنش بالا نیست، اما خب به عوارضِ دیابت رسیده! زیاد دیدمش که عصا زنون میاد تو همون حیاطه، بغلِ نرده ها وامیسته دو نخ سیگار میکشه و میره. امروز دستم رو زده بودم زیر چونه م و زل زده بودم بهش که پشت به من واستاده بود، موهای بلندِ جوگندمیش و سیبیلش و..! عکسِ اخوانِ ثا.لث رو دیدین روی جلدِ دیوانِ اشعارش؟ همونه دقیقا

* شده هی یکی تو سرت حرف بزنه حرف بزنه حرف بزنه، بگه بگو اینارو بگو بهش، تا دیر نشده بگو، و یکی دیگه بگه نه الان وقتش نیست، نه صب کن، نه یه روز دیگه هم صب کن و تو به خودت بیای و ببینی دو هفته ست داری صبر میکنی و مدت هاست تو سرت دعواست، اما تو کفش و ساعت ست میکنی و میری و میای و ....

** گوش کنین آهنگش رو
[امروز از هم گسسته م
اگه بال و پر شکسته مو
به پرتگاهِ غم رسیده گام های من
چو غرقِ خاطراتمو
غریقِ بی نجاتمو
بی خواب و زابراهمو 
طوفانه حالِ من
تاریکم
فردا سراغِ من بیا]
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۸
تی رکس
وخت گذروندن با خونواده احتمالا توی لیست انرژی گیر ترین کارهایی که انجام میدم، دومه. نمیگم اولیو فعلا، شایدم گفتم، نه میگم! نه ولش کن :)
حالا جدا چرا باید اینقد انرژی گیر باشه! همیشه همینجوری بوده چون، همیشه من باید میگفتم مامان هسته هلو رو نذار اونجوری روی میز، مهدی لطفا با لباس بیرون روی تخت من نشین، بابا سیگارت رو توی فنجون خاموش نکن، مامان نقشه هات رو از وسط جم کن، مهدی حوله ت رو باید بندازی رو رختآویز، بابا جوراب هاتو تو اتاقتون درار، کفشاتون رو بذارین تو جاکفشی، اون سبد کوچیکِ توی سینک برای تفاله چایه نه هر آشغالی، ظرفارو قبل از اینکه بذارین توی سینک، باقیمونده چیزی که توش بوده رو بریزین دور، لباساتون رو پخش و پلا نکنین، به شالِ من، کفش من، برس من، گیره موی من، به خودِ من، به من این همه دست نزنین! بله من به طرز وحشتناکی وصله ناجورِ خونواده ای هستم که شاید به نظرِ شما زیاد هم شلخته نباشن، اما از نظر من فاجعه ن! خونواده ای که فقط وقتی مهمون داره اصولی خونه رو جم میکنه و در بقیه موارد همینجوری سرسری! فارغ از این، هیچوقت، هیچکس توی اون خونه من رو درک نکرد. هنوز بعد از بیست و دو سال هررر بار بعد از اینکه به مامانم گفتم مامان با من ور نرو موقع بیدار کردنم، وقتی پیش هم نشستیم دست نزن این همه به من، به موهام، به دستام نمیتونه بپذیره! هنوز هم مهدی بعد از اینکه بهش میگم برو اونور تر بشین یا خودم قدِ اینکه دستامون بهم نخوره توی ماشین یا روی مبل ازش فاصله گرفتم، میگه چرا؟ چرا اینجوری میکنی؟ هنوز هم مشکلاتمون همون مشکلاتیه که از خیلی سالِ پیش داریم!
من هیچوقت نمیتونستم اون خونمون رو یه تنه بسابم!! تمام اینجا احتمالا یکمی از حیاط اونجا کوچیکتره و آشپزخونه ش قدِ هالِ اینجاست و من هیشوخت موفق نبودم تو تمیز کردنش و رسوندش به حد ایده آلم و میدونی؟ اگه صد نباشه دیگه مهم نیست بینِ صفر تا نود و نه چند باشه! خودم بودم و اتاقم و یه حرصی که از شلوغ بودنِ اطرافم همیشه میخوردم. همه حرکت ها برای من بولد بود، همه چی نشونه بی نظمی بود، از میزِ ناهارخوریمون که یه شکلِ عجیب غریبِ غیر قرینه بود تا لوسترایی که نصف لامپ هاشون سوخته بود! از نقشه های مامان که همیشه روی اپن بودن تا کتابِ تعبیر خواب بابا که هر بار میذاشتمش توی کمد، دو ساعت بعد باز روی میز تلفن بود.
حالا اینجا این خونه هشتاد متری قلمرو منه! کشوهای فریزر، یخچال، کابیت ها، کمد ها، مبل ها، گلدون ها و همه چی و همه چی همونجایی قرار میگیره که من خواستم و میتونم نادیده بگیرم بی نظمی هایی که توی ساختش هست و نمیتونم کاری کنم براشون و فقط گاهی سعی میکنم بپوشونمشون! بله قلمرو من مدام داره جارو میشه و دستمال کشیده میشه و مرتب میشه و هر چی حال من بدتر میشه چیزهایی که فکر میکنم نامرتبه بیشتر و نامرتب تر به نظر میرسه؛
این چند روز، این چند روزی که تحت فشار امتحانی بودم که ندادم و وضعیت نابه سامانی که خودم و شین داریم، حالِ بدِ بابا و سرفه هاش، آسمِ وحشتناک مامان که من تو این سالها هیچوقت اینجوری ندیده بودمش، فکرهای درهم برهم خودم و درسای روهم شده و تصمیم هایی که باید بگیرم و نمیگیرم و کاری که باید بکنم و نمیکنم و بلاتکلیفی و این افسردگیی که امید دارم با کلاس سنتور رفتن از پسش بربیام! این چند روز من کوه کندم انگار، و نمیتونی حدس بزنی چقدر وقتی خوابم خستم، وقتی بیدارم خستم، وقتی به گل هام آب میدم خستم، وقتی هر کاری میکنم خسته و کلافه و درمونده ام
۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۴
تی رکس

دکتر ف خیلی پیره! معنای واقعیِ کلمه پیر؛ بدونِ مو و چروک، با یه صدای آروم و خشدار، آروم راه میره و یکم خمیده س؛ اما شما نمیتونید بفهمید چقدر فوق العاده ست! چون ندیدین که نبض مریض رو بگیره و بگه این اِی اِفه (فیبریلاسیونِ دهلیزی) و گوشی رو بذاره و یه کانون رو سمع کنه و بگه این اِم اِسه (استنوز یا همون تنگیِ میترال که همون دریچه بین دهلیز چپ و بطن چپه :دی)! بله شما ندیدین چقدر بدون دیدن اِکو و نوار قلب و هر چیزی تشخیص های قطعا درست میذاره روی مریض؛ و ندیدین چقدر عاشقِ پیانوعه و همسرش رو چقدر عاشقانه میپرسته و راجبش حرف میزنه؛ بیمارستانِ آریا رو ماریا سیو کرده که توی لیست مخاطب های اول نباشه؛ شوخی هاش در مورد دوست دختر های رویاییش، سفرهای خارجیش، شیطنت هاش رو ندیدین؛ و امروز ندیدین چطور وختی من رو دید که تو حیاطِ کوچولوی بین بیمارستان و کلاس ها داشتم هات چاکلت میخوردم راهشو کج کرد به سمتم؛ پاشدم قبل از اینکه برسه و گفتم سلام آقای دکتر، حالتون خوبه؟ گفتش که روزه خواری تو روز روشن؟ :)) گفتم شرمنده دکتر! گفتش که به طرف گفتن چرا روزه نمیگیری، گفت من مشکل دارم، گفتن چه مشکلی؟ گفت گشنم میشه!! و با اون صدای آرومش نُقلی خندید و گفت نوش جونت و خب خدایا چرا این آدما رو تولید انبوه نمیکنی آخه؟ یدونه کم نیست؟

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۳
تی رکس

تو فکرم بود یه پست راجب (من واقعا میدونم راجع به و یه سری چیزای دیگه چه جوری نوشته میشن، ادبیات_زبان فارسیِ من یکی از بالاترین درصدهای کنکورم بوده، بالاتر از ریاضی حتی! اما قصدم نوشتن با رعایتِ قواعدِ نوشتاری نیست! بذارین آدم راحت باشه تو وبلاگ خودش لطفا)، آره یه پست بنویسم راجب این بساطِ این سهمیه جدید و احمقانه و به معنی واقعی کلمه ناعادلانه ی آزمون دستیاری که حقیقتا آدم رو انگشت به دهن میذاره از این همه ناتوانیِ تصمیم گیرنده ها در درست فکر کردن، و اصلا نه، در فکر کردن! بعدا میخواستم یه پست بذارم مثل پارسال در مورد روز جهانی پریود، یا حتی امروز، عدمِ مصرفِ دخانیات؟ ولی میدونی، واقعا دلم نمیخواد از اینا بنویسم! میخوام یه پستِ طولانی بنویسم از نمدونم چی! هر چی که به ذهنم بیاد.


آخرین امتحانی که من به معنیِ واقعی کلمه در رفته بودم از زیرش، یه امتحانِ ریاضی بود، فکر کنم دومِ مهرِ سالِ دومِ راهنمایی. آیدا اگه اینجا رو میخونی باید یادت باشه! اون دفترای دویست برگی رو که پر کرده بودیم از اون چرت و پرتایی که خانوم عین تابستون دهنمون رو سرویس کرده بود که یاد بگیریم، مبنا و مثلثات و این دری وریا؛ الان حتی نمیدونم مبنا چی هست اصلا و باهاش چیکار میکردیم! تیزهوشانی بودیم ناسلامتی، تابستونا کلاس فوق برنامه داشتیم. خانوم عین یکی از وحشت بر دل انداز ترین معلم های ما بود، حالمون رو بهم میزد و به زور ریاضی رو تو مغزمون فرو میکرد و مدام امتحان میکرد و تنبل هارو هم اصلا دوست نداشت! من دومِ مهر نرفتم مدرسه و بهم صفر داده بود، وقتی که قرار شد دوباره امتحان بگیره من تمام قد استرس شده بودم، چون نمیتونستم فرار کنم دیگه و بهم هشدار هم داده بود، امتحان کی بود؟ دو روز بعد! من اون یک روز و نصف رو مثلِ.. هیچ مثالی نمیتونم بزنم واقعا. اون دفترِ دویست صفحه ایِ صورتی که تابستون فقط از رو تخته رونویسی کرده بودم و هیچوخت حتی یه ذره هم نخونده بودمش رو تو همون سی و شیش ساعت خوندم و نوزده و نیم شدم در کمال ناباوری! حالا بعد از نُه سال، امروز از یه امتحان دیگه در رفتم، کلاسی که کلاس هاشو رفته بودم و میتونستم بخونم ولی نخوندم! ولی امروز دلیلم شیطنت و کلاس شنا و بسکتبال نبود؛ من با تمام وجودم این روزا حسِ شکسته شدن و پخش شدنِ قطعه قطعه هام رو دارم! اونقدر بند زده که یکی صد متر اونطرف تر پاش رو بکوبه زمین من ریز ریز میشم و دوباره چند روز زمان میبره که جم کنم خودم رو
دلخوشیم آقای شینِ نود ساله ست که رو تختِ شیشِ سی سی یو خوابیده، هر صب و ظهر میرم دستش رو میگیرم و صداش میکنم؛ میگم سلام آقای شین، امروز چطورین؟ و اون حالا بعدِ یک هفته دیگه میتونه سرش رو تکون بده و بدونِ صدا لب بزنه که معمولیم و من بپرسم درد دارین؟ و اون بگه نه و من میدونم که اینا رو میگه که بره خونه! روزهای اول اونقدر بیقرار بود که دستاش رو فیکس کرده بودیم که جدا نکنه دم و دستگاه رو از خودش و اونقدر تقلا میکرد که کبود میشد دستاش؛ گوشیم رو ورمیدارم و صدای قلبش رو گوش میکنم، هر چهار کانون رو، بعد ریه رو چک میکنم و میبینم هنوز هم رونکای و کراکل (صدایی که وقتی ترشحات توی ریه تجمع داره شنیده میشه) داره، آزمایش های جدیدش رو میبینم، ملافه رو میزنم کنار و اِدِم (یه جورایی همون ورمه) پاهاش رو چک میکنم، خلاصه هر چیزی که به ذهنم میرسه رو چک میکنم و تو دلم قربون صدقه ش میرم و مگه میشه من فراموش کنم مریضی رو فیزیکال اگزم (معاینه فیزیکی) و دِیْلی نوشتن رو ذره ذره باهاش یاد گرفتم! مریضی که البته با این حجمِ پیچیدگی و مشکلاتِ مختلف باعث میشه هر صب از همون روزِ اول بخش دکتر مچم رو بگیره سر یه چیزی و ده تا موضوع ردیف کنه برای روزِ بعدم
امروز اما نه رفتم امتحانِ اپیدمیولوژی رو دادم و نه آقای شین رو دیدم؛ امروز برای بارِ هفتم تو این هفته که یه روزش مونده هنوز خونه رو جارو زدم! جدیدا برای اینکه حرص نخورم که بعد از اینکه جارو برقی رو جم کردم یه کانونِ جارو نشده پیدا شده، دو بار جارو میزنم! اینجوری که دفعه اول که تموم شد در مقامِ یک مهمون از کنارِ در ورودی شروع میکنه و به همه جا سرک میکشم و در نهایت کانون های جارو نشده ی شناسایی شده رو دوباره جارو میکنم! یه سری بهم ریختگی های مصنوعی البته ایجاد کردم تو خونه؛ مثلا روی کاناپه ی روبه روی تی وی یه کوسن گذاشتم و روی اون یکی سه تا، یعنی برام مهم نیست مثلا، یه لیوان و قاشق و خورش خوری نشسته هم تو سینکه، چندتا کتاب و اینا بغلِ تخت، و یه لیوانِ تا نیمه آب شده روی میز! برای چی؟ مامان و بابا فردا میرسن و ما قطعا نمیخوایم این چند روز در مورد وسواسی بودنِ من بحث کنیم؛ به خودم قول دادم مسلط عمل کنم این چند روزو؛ گوشه های شومینه و تراس رو هم جارو زدم و دستمال کشیدم و نهایت سعیمو کردم همه شواهد سیگار میگار رو ریشه کن کنم!! خلاصه که امیدوارم اونقدری که برای خودم متظاهرانه به نظر میاد همه چی برای بقیه نیاد؛
+ دوباره نخوندمش که ببینم غلط غلوط :| داره یا نه
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۷
تی رکس

اگه یه سوییت تو هتلِ ریتز بهم بدی نمیخوامش

جواهراتِ شنل هم باشه، نمیخوامش
اگه یه لیموزین بهم بدی، میخوام چیکار؟
اگه برام خدمه استخدام کنی، میخوام چیکار؟
یا یه کاخ تو نوشاتل، نمیخوامش
اگه بهم برج ایفل هم بدی، میخوام چیکار؟
بَ بَ بَرَ بَ بَ بَرَ
من عشق میخوام، شوق میخوام، یه روحِ باز
این پولِ تو نیست که منو شاد خواهد کرد
من میخوام با یک دست روی قلبم بمیرم
بیا با هم بریم، بیا آزادی رو کشف کنیم
همه تعصب ها رو فراموش کن
به حقیقتِ من خوش اومدی

+ یه بخشی از ترجمه یه ترانه فرانسویه
++ دارم اپیدمی میخونم، به مریضم آقایِ شین که بدجوری دل بستم بهش فکر میکنم، چشام خسته ی خسته ست اما باز هم "من میخوام با یک دست روی قلبم بمیرم"
+++ میدونی؟ شاید واقعا هیشوخت نشه با قطعیت زندگی کرد! شاید من باید یه عالمه از گرمامو بدم تا یخِ دستای تو وا شه؛ شایدم نشه و جفتمون یخ بزنیم
۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۰
تی رکس

عشق اصلنم این نیست که تو این هوای معرکه برین یه پیاده رویِ دو نفره و بعدم یه چاییِ مشتی و یه گپِ حسابی!! عشق اونه که بشینین تو این هوای معرکه بهداشت بخونین :| میگن بازدهی خیلی هم افزایش پیدا میکنه وقتی که هم بهاره، هم بارون زده هوا رو یکم نم دار کرده، هم هفته دیگه مامان و بابا و مادرجون پدرجونتون میخوان بیان (ده روز زیاده خدایی!)، هم به هر حال همین که میدونی جفتتون به یه صفحه زل زدین خودش خیلی انگیزه دهنده ست! فقط یه سوال؛ خدایا تا کی اینجوری میخوای نفس امّاره مونو به چالش بکشی؟ :|

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۵
تی رکس