در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

تا حالا هیش شبی با اون شبی که تو هیفده سالگی از بابا یه چک خوردم رقابت نکرده بود؛ بعدِ اون شب هر سالِ نو، قبل از هر سفرم و قبل از هر سفرِ بابا، شنیدم که بغضی پرسید بابا رو حلال کردی؟؟ و من صد بار دیگه هم برگردم عقب بازم همونقد یاغی وامیستم حرفم رو میزنم و چکم رو میخورم!!! هر چند که تا ابد تو ذهنم بمونه که "بابا"ی من! "بابا حمید" که بابت فاجعه بار ترین کارایی که کردم بهم اخم هم نکرد، اما به خاطر یه نفر دیگه به من چک زد! و اون گرون ترین دردی بود که تو ذهن من مونده بود، نمیگم غم، میگم درد؛ خیلی فرق دارن چون؛ تا امشب که من متوجه شدم شاید فیزیکی نه، ولی متافیزیکی قطعا، یکی از عزیزترین آدمای زندگیم رو از دست دادم؛ و اینم میشه درد، نه غم، چون هست و نیست

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۲
تی رکس

یارو اومده رو داروی تقویتِ قوای جنسی شونصد تا قلب قرمز کشیده، اونوخت همه رو چیده قفسه بالای داروهای قلب و عروق؛ این یعنی افزایشِ احتمالِ اشتباه برای آدمِ گیجی که چهل دقیقه تو محوطه بیمارستان گم شده بوده و در نهایت توسط نگهبانی خیّر به داروخونه تحویل داده شده به میزان نود و هش درصد؛ لعنتی ما هف سال چش تو چِشیم با هم کلاسیامون، بی آبرو نکن آدمو این چُنین :|


داروخونه خیلی دوس داشتنی بود برام، به جز قسمت گیاهی، پدرِ آلرجیِ ایران هستم من چون :|

میدونستین عسلِ گَوَن سرده، عسل صدر گرم، یا برعکس؟

داش میگف این دیازپام، اون اگزاسپام این فلان اون بهان این برای این و اون برای اون و دوز ها رو هم ازتون میخوام، بعد یه اشاره کرد به یه نقطه نامعلوم و زود دستشو آورد پایین، اونم که ریتالینه و از محل دور شد! مام یه رب تمام قفسه رو زیر و رو کردیم دنبال ریتالین، نبود که نبود :| چار تا ترامادولم کِش نرفتیم؛ همینقد بدبخت

یکی از فانتزیام اینه اون داروئه که جز سِداتیو-هیپنوتیک هاست و اگه بخوری و نخوابی توهم میده و الان اسمشو یادم رفته رو یه بار امتحان کنم :| قبلش ولی یه داوطلب میخوام مواظبم باشه و اینا؛ نبود؟

دیگه اینکه روش تظاهر به خودکشی رو هم آموزش دیدیم؛ و لازم میدونم از همین تریبون اعلام کنم به جونِ جفتمون اگه نیای خودمو میکُشم؛ همینقد نچسب :|

 قطعا اینجا نمیخواستم از دستم که یه دسمالِ مچاله شده، جهتِ جمع نمودن آب دماغِ :// ایجاد شده به علت استقرار نیم ساعته تو یه اتاق کوچیک پر از اسطخودوس و دمِ اسب و دمِ گیلاس و ختمی و این دری وریا... واقعا از جمع کردن جمله عاجزم، نمدونم با چه فعلی تمومش کنم! میخواسم بگم که نصف عکسا اینجوریه چون که استاد به شدت اصرار داشت هر چیو من ورمیدارم عکس بگیرم، قبل از ثبتِ پیکچر :| بگیره توضیح بده :| من و دستمم همش اینجوری
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۳
تی رکس

از سر کلاس دکتر میم باهاتون حرف میزنم؛ شُل و وِل ترین متخصص قلبی که یونیورس تا حالا به خودش دیده؛ بنده خوابِ خوابم؛ کلاس به طرز وحشت آوری کسل کننده ست؛ عبارت "در واقع" به طور متوسط پنج بار در دقیقه تکرار میشه؛ قابِ عکسِ آقاها دوباره کج شده؛ و میکروفون نویز های بسیار بیخودی تولید میکنه؛ تف تو شرفت یکشنبه :|

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۵۷
تی رکس

من داشتم با خودم کنار میومدم؛ عادت کرده بودم دیگه، تقریبا مثه جریان قهوه، نخورم نمیمیرم که؛ اونم نبود منم نمردم که؛ بعد تازه بهم گفته بود تو عادت کردی و فقط میخوای یکی باشه و اینا؛ میدونی اونقد که حرفاش واسه من گرون تموم شد، نبودنش نشد؛ میفهمی چی میگم؟ یه آدمایی با رفتنشون باعث میشن هی دلت تنگ شه هی غصه بخوری هی بگی کاش بود هی امید داشته باشی که برگرده و فلان؛ ولی یه آدمایی بیشتر از اونکه حس دلتنگی برات جا بذارن، حس شکستن میذارن؛ اینجوری که با خودت میگی عه من اینجوری بودم؟ من که خودم گفته بودم نگفته بودم؟ بعد هی فک میکنی مبینی آره گفته بودم من لیوانم مثلا، چون دوستت بود گفته بودی بهش من لیوانم، بعد اون لحظه آخر یه جوری بهت میگه تو یه لیوانی در حالی که جبهه گرفته و انگار داره فحش میده؛ اون جدا شدنه یه جدا شدن طبیعی نیس، یکی همش این وسط هی از خودش می پرسه و هی نمیفهمه

ولی اون بُهت رو من بیشتر دوس داشتم؛ این خیلی گرون بود برام؛ چون من دو هفته جیلیز و ویلیز کردم و خاموش نشدم، و بعد بهش حق دادم و بعد سعی کردم یادم بره و بعد فهمیدم که عه من توی جعبه بودم، یه دونه رتِ کوچولو مثلا، چراغو خاموش میکنه، درجه حرارتو عوض میکنه، نیتروژنو زیاد میکنه و اینا، بعد منتظر میمونه ببینه رتِ کوچولو میپره بالا و دکمه رو پیدا میکنه تا محیط رو به حالت اول برگردونه یا نه؟ بیرون نشسته و متغیرها رو تغییر میده و غصه میخوره برای اذیت شدن رتِ کوچولو؟ نه واقعا، اون فقط منتظره ببینه رت کوچولو چیکا میکنه، نجات میده خودشو یا نه؟ بعدم مثلا یه آقایی زنگ خونش رو میزنه و میگه پیتزاش رو آورده و اون میره و شیش ساعت بعد که میاد رت کوچولو مُرده؛ مهم نیس براش خب، چون رت زیاده و میتونه یه دونه دیگه ورداره بندازه اون تو! فقط مواظب باشه این دفعه اکسیژن رو زیاد کم نکنه
ولی میدونی، ما آدمیم، طرحِ آزمایش ناجوانمردانه ست، حتی تو قانون های تحقیق هم نوشته شده که کسی که داره مورد آزمایش قرار میگیره باید بدونه موضوعو، هدف آزمایش و موضوع تحقیق و عوارض و اینارو!! میدونی میشه به جای همه اینا حرف زد، و میشه زل نزد به بالا و پایین پریدنِ یه رت کوچولو؛ چون اون نمیدونه چه بلایی داره سرش میاد و نمیدونه باید چیکا کنه و طرح آزمایشِ لعنتیِ تو میتونه به قیمت از دس دادن ارگانای حیاتیش تموم شه!!!
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۵
تی رکس

حداقلش این بود که منِ شوک زده، منِ موشِ آسماتیک شده ی حبس شده توی قفسِ شیشه ای؛ منِ رها شده وسطِ امتحانِ از پیش طراحی شده؛ منِ تمام قد زیرِ سوال رفته؛ امروز وسط اون همه رنگِ بنفش حالم بهتر شد

خیلی دوس دارم بگم البته، یه عالمه عکس دلم میخواد بذارم با هم ببینیم، دیگه اینکه دلم میخواد بگم من نمُردم هنوز و بنفشو دوس دارم و دلم مشهد رو این رنگی میخواد و برام مهمه نتیجه ولی میدونی من بدجوری خسته م الان؛ چون که الف بلده ضربه هاش رو تو روزای خستگی من بزنه و چون خاله زری لنفوما داره و چون مامان حرفم رو نمیخواد بفهمه و چون من حرف نمیزنم من میشینم تا بقیه مثه یه موش آسماتیکم کنن بعد ببینن میمیرم یا نه!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۴۷
تی رکس
فک کنم افزایش دما زیادی داره ازم انرژی میگیره، یکم وعده های غذاییم زیاد شده، البته یه فرضیه دیگه م هست که چون نیست، منتفیه! الان رفتم سر یخچال و دلم نیومد پلو و مرغم رو بخورم، خیلی چون سختی کشیدم تا درست شد و باید به عنوان یه وعده غذایی بخورمش و تو ذهنم تا ابد نگهش دارم، شام مثلا؛ دیدم سه تا قارچ دارم، یه دونه گوجه و یه دونه تخم مرغ و یه باکس سون آپ!! نمدونم میشه بهش گف املت یا نه، چون گوجه هام گردال گردال هایی با شعاع دو سانتن و قارچ ها هم کم و بیش همینطور و ممکنه دلم نخواد تخم مرغ بشکونم اون وسط
دیروز البته خیلی گرمتر بود و من همش گشنه و تشنه بودم؛ رفته بودیم نمایشگاه گل و گیاه؛ اینا رو خریدم: این اسمش کیوانه، این یکی هم بچّه ست
سپیده میگه نمیشه اسم هر سه تای اینا کیوان باشه ولی من میگم میشه؛ کیوان البته دچار یه ترومای خیلی شدید شد همون دیروز و صندلی عقب ماشین مسعود هم به تبعِ اون، ایضاً :/// ولی خب چون مسوولیت بچّه از ابتدا تا انتها با مسعود بود خیلی سالمه هنوز، اونقد مسوولانه و شرافتمندانه تمام مسیر اینو صاف نیگهش داشته بود که اگه بهم پیشنهاد میداد به فرزندی قبولش کنه قطعا میپذیرفتم! پردیسم یه تخته سنگ خرید، منظورم دقیقا تخته سنگه ها، که یه ریزه توش خالیه و سه تا کاکتوس کاشته شده اون تو، و خیلیم سنگینه، درکش نمیکنم واقعا ایده دهنده این طرحو؛ هم بیریخته، هم سنگین، هم زشت و هم سنگین؛ دیگه اینکه بعد سه سال ثنا رو دیدم، چقد بزرگ شده بود پسر، غافلگیر شدم واقعا! علیم شهریور دفاع میکنه و معلوم نیست طرح کوجا میره، تنگ میشه دلم براش؛ بقیه رو چیز خاصی ازشون به ذهنم نمیرسه که بگم

در پایان یه نکته درسی بگم؛ آیا میدونی بهترین راه درمان زگیل اینا شیره درخت انجیره؟ و اینکه برگ درخت زیتون هم برای کاهش فشار خون خعلی خوبه؟ فقط ورنداری همینجوری از درخت بچینی بخوری، فک کنم باید تو چارتا لیوان آب بجوشونی تا وختی یه لیوانش تبخیر شه، بعد اون سه تا رو در طول روز بخوری؛ فک کنما؛ استادمون میگف خعلی خوبه که، ولی من ترجیح میدم به داروسازای صنعتی اعتماد کنم
۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۳
تی رکس

این سه چار روز قد سال گذشت برا من؛ یعنی میدونی خیلی وخته که خیلی وختا قد سال میگذره ولی بازه های زمانیش اینجوری نبود قبلنا؛ مثه میگرن دقیقا؛ مثلا کل دوره پیش دانشگاهی و کنکور من دو بار از اون سردردا داشتم، بعد مثلا سال اول دانشگاه شد سه چار ماه یه بار، الان دیگه نمیتونم بگم چن وخت یه بار دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار؛ نکته درسی این که امروز دکتر ز میگفتش پروپرانول واسه سردردای میگرنی خیلی خوبه! شاید به دردتون خورد، حالا خودم امتحان میکنم نتیجه رو میگم؛

بعد میدونی، من اصلا دارم اعتقادمو به استراحت از دس میدم؛ یعنی تا همین دو سال پیش میگفتم میرم خونه سه روز استراحت میکنم میام ، یا میرم بندر یا شیراز و جدا ری استارت میشدم؛ ولی الان نه واقعا، همین یه هفته پیش مگه تهران نبودم؛ همون چار روز خوب بودا، ولی فقط همون چار روز؛ دقیقا از لحظه تموم شدنش من برگشتم به ادامه دوشنبه شب با این تفاوت که شنبه صب بود؛ یه چیزی کات شد فقط، از شدت و حدت چیزی کاسته نشد در واقع
پریروزم یه چیزی شد که کلا قید دکتر خ و کار و اینا رو زدم؛ یعنی مغزم به یه جایی رسیده که هی میگه بسه بسه؛ منم گفتم باشه بسه، رفتم دو تا مقوا خریدم چسبوندم بهم، یه پازل هزار تیکه خریدم پخشش کردم رو تختِ بالا؛ بعد هی سینا حجازی خوند ما وام داشتیم، شما نداشتین، شما وان داشتین ما نداشتیم و اینا منم هی قطعه هارو اینور اونور کردم؛ چسب رو هم سعیده تاکید کرده بود مواظب باشم نریزه رو دستم، عجیبه هنوز بعد از سه سال نفهمیده نباید چیزیو تاکید کنه؛ رینگم که چسبیده به انگشت اشاره م، یکمم ریخته رو ساعدم، خیلیم بدمزه س لعنتی؛ ز هم که زنگ زد گفتم من تا وختی که این جریانو جم نکنین نه میام بندر نه میرم خونه، حتی اگه مجبور باشم تموم تابستون رو تو این خراب شده بمونم؛ با وجود اینکه میدونم چقد حال همشون بده و چقد می ترسن باهام حرف بزنن؛

قسمت متنوع (!) این روزا اینه که یکی از طلبه های حوزه بغلِ دانشکده بهم پیشنهادِ حالا دقیقا متوجه نشدم دوستی بود یا چی داده؛ دو هفته پیش بش گفته بودم بابا اینی که تو میگی یه ماهه میبینی و فلان من نیستم عزیزم، من دو هفته ست از تعطیلات اومدم، برو بگرد ببین عاشق کی شدی واقعا، سرشو بالا نمیگیره اصن خب، بعد گفتم خب میخوای اگه کفشش یا لباسش شبیه من بوده بگردم پیداش کنم؟ نمدونی رشته ش چیه؟ گفت نه من به شناختم شک ندارم، گفتم باشه، اگه اون دختره منم جوابم نعه؛ بعد امروز صب دیدمش تو کافه روبه رو دانشکده؛ ظهر داشتم میرفتم لوازم تحریری همون کنار مقوا بخرم، اومد گفت ببخشید خانوم..؟... گفتم ببین من خیلی کار دارم، هوام خیلی گرمه، اینجام قطعا بدترین جاییه که میشه وایساد و حرف زد، خدافظ؛ این چه وضع عاشق شدنه خدا وکیلی

*سینا حجازی میگفت
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۰
تی رکس
اسیر شدیم بخدا؛ هی من کولرو روشن میکنم هی این دختره پا میشه خاموش میکنه، بعد بهش میگم بابا لامصب گرمه، میگه من سرما خوردم، میگم منم سرما خوردم، تبم دارم، حالمم خیلی بده ولی گرمه لعنتی، گرمه؛ بعد قشنگ تمام اوروفارنژ تا معده م فریز شده بسکه بستنی خوردم و یخ جویدم، خیلی جالبه که تاکسی ماکسیام اعتقادی به کولر ندارن اینجا؛
وسطای کلاس دکتر ظریف پاشدم زدم بیرون که برم بانک، نمدونم چه منطقی پشتِ دوباره پوشیدن این کفشا دارم جدا، بعد خب لعنت به این سعدیِ یه طرفه، بانکِ ملیم که اون ته، قشنگ شت و پت شدم؛ حالا میدونی چی از اون کسل کننده تره؟ کلاس دکتر ط؛ میشینه یه ساعت روایت از سعدی و جامی و خاطراتش میگه؛ من فقط یه لحظه حواسمو جم کردم دیدم داره میگه نه اینکه ما گداییم یا چی و دو تا مصرع این وسط تهشم گفت ما حدس بزنیم بچه هام زده بودن به در مسخره بازی میگفتم چاکر شوماییم، خیلی مخلصیم آقا و از این چرت و پرتا، بعد گفت مختون نمیکشه؛ میخواستم بگم لعنتی دو ساعته دمِ ظهر ما رو نشوندی اینجا از این چرت و پرتای اس ام اسی می خونی بعد مخِ ما نمیکشه؟ :|
اوضاع درهمیه خلاصه، از وختی که از تهران اومدم یه جور عجیبی ناله ام؛ بعد به چشم اندازِ این ترمم که نیگا میکنم کلا امید به زندگیمو از دست میدم؛ حالا شاید واسه اینه که خیلی وخته قهوه نخوردم، برچسب کافئین نداریم؟ یا شایدم واسه اینه که دلم شیش تیکه شده هر تیکه ش واسه یه نفر تو یه جا تنگ شده؛

+ با این تی رکسه مثکه کسی نتونسته ارتباط برقرار کنه؛ اسمم بشه همون نقره ای راحت ترین نه؟
۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۴
تی رکس

الان چارزانو نشستم روی تخت؛ کمرم نمدونم چرا ترق تروق صدا درمیاره از خودش؛ پتی بورِ سعیده رو دارم میخورم؛ خودش دوس نداره چون، منم گشنه نیستم ولی نمدونم چرا دلم میخواد همش بیسکوییت و آب و یخ بخورم!

قبلش چمدونمو وا کردم و همه چیو ریختم بیرون، لباسایی که نپوشیده بودمو جدا کردم، و لباسایی که زیاد پوشیده بودم و لباسایی که کم پوشیده بودم رو هم جدا کردم، بعد ملحفه ها و حوله ها؛ کتابارو هم چیدم توی کمدم؛ بعد رفتم لباسا رو انداختم تو ماشین و خودم رفتم حموم و بعد زنگ زدم به آل رضا گفتم کوبیده و سالاد بیاره؛ چون از دیشب بعد از اون شامی که ساعت یک و نیم تو هواپیما خوردم هیچی نخورده بودم؛ که البته مطمئن نیستم خوردم واقعا یا خواب میدیدم که دارم شام میخورم؛
پرواز دیشب قرار بود هفت و نیم باشه، هی یه ساعت یه ساعت تاخیر میخورد تا یک، بعد میدونی، من لهه له بودم، اون موقع که نم نم بارون میومد با دال باغ فردوس بودیم، یکم راه رفتیم بعدم رفتیم کافی شاپش و دمنوش و رولِ دارچین خوردیم؛ قبلشم با ه ناهار رفتیم نمدونم کوجا پاستا خوردیم، قبلشم که تازه از خواب بیدار شده بودم! ولی اون موقع که رگبار و اینا بود با ف تو خیابون میدویدیم و خیس میشدیم و چقد کیف داد؛ بعدم رفتیم وسایلمون رو ورداشتیم و ماشین گرفتیم تا فرودگاه؛ تو فرودگاهم دیدم اینجوری نمیشه، زورکی از تو چمدون ماجرای عجیب سگی در نیمه شب رو دراوردم و چارزانو نشستم رو صندلی و خوندم و با میم حرف زدم و اینا، دیگه ده به بعد خوابم داشت میبرد ولی، فک کنم اوایلِ سرما خوردگیم همونجا بود، چشام داغ بود، دستام یخ کرده بودن، ورداشتم سوییشرت جینمو پوشیدما ولی بازم سردم بود، گشنه هم بودم ولی انرژی پاشدن نداشتم! این ف هم یه استرسای عجیب غریبی داشت، هی فک میکرد من کارت پروازمو گم میکنم و اینا، گفتم بابا من سه ساله دارم میرم و میام؛ اون کارتی که تو نمایشگاه گم کردم یه استثنا بود؛ واقعنا، اینجوریه که من همیشه همه چیو تو دستم نگه میدارم!!! کارت بانکم در عرض سی ثانیه غیب شد؛ باور کن دستم بود و داشتم میدیدمش و یه لحظه چرخیدم و دیگه ندیدمش، واسه همینم دیگه فرصت نشد برم نشر قطره و چشمه؛ تو همون نیلوفر متوقف شدم؛ ولی خب قبلش تو قسمت کودکان و نوجوانان و کتابای پزشکی حسابی چرخوندم بچه درون و پزشک درونم رو؛ خودِ درونمم تخصیر خودش بود که کارت رو گم کرد دیگه
بعدم ساعت شیش هف با میم قرار گذاشته بودم ولی اونقد گیج بازی دراوردم که یه ربع به هشت رسیدم، منتظر بودم نصفم کنه کاملا یا هر چی، ولی خیلی آقا بود خدایی :)) یه سری چیز میزم برام خریده بود که خیلی دوسشون دارم و خیلی پشیمونم که بغلش نکردم! اصن ملوم نیس که کی میبینمش، یا اصن دیگه میبینمش یا نه! بعد از کافه هم باز قدم زدیم بعد یکم مترو سواری، و بعدم پیاده روی و بعدم خدافظی؛ فک نمیکنم هیجوری من بتونم بگم یا شوما بتونین بفهمین که چقد اون شبو دوس داشتم!!
تا حالا فک کنم الان که شنبه س رو گفتم و دیروز که جمعه بود و پنشنبه؛ نمدونمم چرا دارم از ته به سر میام
شبا هم جنازه بودم کلا؛ دوش میگرفتم و میشستیم رو مبل دو نفرهه که چرخونده بودیمش سمتِ تلویزیون و یه دونه عسلی گذاشته بودم جلوش که پاهامو دراز کنم؛ ف خندوانه میدید و همش هار هار می خندید منم گوشیمو اینور اونور میکردم؛ یه صندلی هم میذاشتیم پشت در ورودی، لعنتی خیلی صدا میداد چون، تراسم نمدونم چرا با اینکه یه فضای خالی بین دو تا پنجره در جداره بود انگاری یه چیزی توش میچرخید؛
چارشنبه شبو با دال بودم، رفتیم تجریش ساندویچ خوردیم و حرف زدیم، قبلش ح رو تو یه کافه تو ولیعصر دیدم، خیلی خسته و شت و پت و اینا بود یکم آب خوردم فقط و با هم چرخ خوردیم همون ورا، قبلشم با دال تئاتر شهر بودیم، خوب بود، دوسش داشتم؛ باهاش پارک ملت قرار گذاشته بودم، با ش هم ظهر تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، اون اطراف ناهار خوردیم بعد رفتیم پارک و از پارک سه تایی اومدیم تئاتر شهر باز؛ یه عجب خریه این دختره ی خاص تو چشای جفتشون موج میزد؛ بات هو کرز، به من که خیلی خوش گذشت! و اگه شوما خسته شدین ببخشین :دی
شب قبلشو با بچه های دبیرستان رفتیم بولینگ، اگه از اون قسمتایی که من مسیرارو اشتباه میرفتم و یه ساعت دیر میرسیدم فاکتور بگیریم، خیلی چسبید خدایی، البته من خودم عادت دارما، یعنی گم شدن بخشی از فعالیت روزانمه که من باهاش مشکلی نداشتم، ولی دو سه نفر میخواستن بزنن بپاچم تو دیوار!
ظهرشم تا غروب با ب تو انقلاب چرخ خوردیم و شیرینی فرانسه خوردیم و چیپس و پنیرمونو شریک شدیم و هی حرف زدیم و راه رفتیم و حرف زدیم؛ رفتیم دنبال پازل دایناسوری و طیف رنگ ولی پیدا نکردیم، دو سه بار من خوردم توی شیشه و اینا، میگف من نمیفهمم تو چجوری داری تنهایی زندگی میکنی، گفتم منم نمیدونم واقعا
شب قبلش که با قطار اومده بودیم خیلی کول بود جدا؛ پسر آژانسیه خیلی عطری بود ماشینش، خوشبو بودا ولی یکم زیادی روی کرده بود داشتم خفه میشدم، بعد دو تا خیابون گفتم برگرده من کیف پولمو جا گذاشتم، چون روم نشد بگم عطرم جا مونده، تا خود راه آهنم حامد پهلان گوش کردیم؛ میگف من سه دهه از خدا عمر گرفتم تا حالا سوار قطار نشدم، گفتم منم دو دهه از خدا عمر گرفتم تا حالا نشنیده بودم کسی بگه من سه دهه از خدا عمر گرفتم :))
قبل از اینم دیگه نمتونم به مغزم فشار بیارم ببینم چیکا میکردم؛
خوب بود، گرچه یه جای خالیِ خیلی بزرگم بود، ولی بازم خوب بود و نیاز داشتم به یه سفر تک پرانه و این آدما؛ یکم بخوابم بعد پاشم ریه رو تایپ کنم، اگه خدا قسمت کنه فردا بعد یه هفته برم دانشکده

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۰۸
تی رکس
دیشب تا صبو واقعا نمدونم چجوری توصیف کنم؛ خیلی بد بود حالم، یعنی میدونی با یه دوستی رفته بودیم بیرون بعد من مثه احمقا گفتم بابا الان دو ماهه من لب به قهوه نزدم، توی کافه ام یه بوی موکا لاته ای پخش بود که هوش از سرم می برد و تاریک بود و قهوه ایِ درختی بود همه جا؛ اصن این کافه های ملاصدرای لعنتی رو من نمیفهمم چرا اینقد سستم در برابرشون، یه جورین که تو فضاشون نمیشه جز کافئین چیزی فرستاد پایین؛ بعد خب تا همین الان داشتم تو جام غلت می خوردم و سر درد داشتم و تهوع و یه سنگینیِ بی پدر مادری که معلوم نبود چی میگه؛ چون من اگه نخوابم خب یا فیلم میبینم یا یه چیزی میخونم یا میوفتم تو گوشی چیزی ولی وختی این شکلیم دراز میکشم و چشام بسته ست و نه خوابم نه بیدار و نه هیشکار میکنم و تف بهش
بعد میدونی دیروز یه جوری بود که همش باید میدوییدم تا برسم، اصن یه سیکل معیوبی شده بود؛ ساعت چار و نیم فیلم شروع میشد، من چار و بیست و هشت دقیقه رسیدم؛ یه بار دیگه باید ببینمش که متوجه شم فیلمه رو دوس دارم یا نه، نمدونم چرا به رنگ ارغوانو میاورد تو ذهنم؛ بعدم که خودمو شیش قسمت کردم تا قبل ده برسم خوابگاه، رسیدمم بچه ها نشسته بودن و حرف و جیغ و مسخره بازی؛ بعدم سعیده گفت بیا شرلوک ببینیم منم گفتم باش، حالا خوابِ خواب بودما ولی منتظرم بودم که حالم بد شه بعد موکایی که خورده بودم سبک بخوابم که نشد؛ وسطای رو به آخر فیلمم فریبا اس ام اس داد که داریم فردا با میلاد میریم زشک میای یا نه، من فقط آرزوی خواب صبح جمعه رو داشتم تو سرم می پروروندم گفتم ایشالا دفعه بعد ولی آخرشم پشیمون شدم چون که نه شب تونستم بخوابم، نه الان خوابیدم نه تنفسو تایپ کردم، نه کارمون با افرا حل شده نه وخت کردم برم آقای جعفری رو ببینم و نه رفتم برای باران چیزی خریدم، درسا هم که اینجوری تلنبار شده رو هم، کاش حداقلش رفته بودم باهاشون چارتا نفس کشیده بودم؛

دقیقا همین الان وسط تایپ زنگ زد گفت ما خواب مونده بودیم میخوایم بریم یه جای دیگه میای؟ گفتم میام!
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۷
تی رکس