- ۱ نظر
- ۰۶ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۴۵
درود از سال دوم روانپزشکی و درود بعد از دو سال.
یادم نمیاد فونت اینجا چی بود یا سایز نوشته هام چند بود. یادم نمیاد خودم چهجور آدمی بودم. چند تا از پست های قبلیم رو خوندم و تعجب کردم از این همه تغییر. چرخی زدم و به جز دو سه تا از آدمایی که میشناختم بقیه صفحات برام غریبه بود. یاد ده پانزده سال قبل افتادم و بی پایان نوشتم. یاد خاتون و محمد و مترسک و هوپ و گوشواره گیلاسی و ... یادش بخیر. یاد همه چیز هایی که داشتم و از دستم رفتن بخیر.
خیلی حال خوشی ندارم به همون دلایلی که میدونم و میدونی. روزها با طعم دلتنگی یکم گسه. دلتنگی برای تهتغاری خونه که سخت هم میشه ازش خبر گرفت. یکم هم مزه زهرمار میده بابت اتفاقاتی که در جریانه.
عصبانیم و دلخورم. حداقل چیزی که روانپزشکی برای من داشت صداقت با خودم بود. خیلی وقته رفتارم رو سرکوب میکنم اما احساسم رو دیگه نه. حالا در برابر بیمار چرا. خیلیا میگن بیمار نه، مراجع. اما من میگم بیمار، دلیلشم به خودم مربوطه! دکتر گ میگه خیلی از اوقات حس خوب یا بدی به بیمار پیدا میکنی که حرفه ایش اینه تاثیری برا رابطه درمانی نذاره، همیشه میشه نه؟ مثالش بیمار اطفال که قاشق میجووه که لثهش خونی شه و بعد بگه استفراغ خونی دارم. مجبور بودم دعواش کنم؟ بله! بله کمی با خودم صادقم. کمی بی رحم شدم و کمی به خودم حق میدم. اروم ترم؟ نه لزوما. بیشتر از قبل عصبانی میشم و بیشتر حرف میزنم.
ملوی مهربونم تقریبا هفت ساله شده. همراه همیشگی و سداتیو من. سجاد درس میخونه و سال دیگه ما احتمالا یک رزیدنت دیگه تو این خونه داریم. به پاس همراهی هاش کنار میام با نبودنش.
نمیدونم بازم اینجا میام یا نه اما امیدوارم به سلامت و پیروز بودن. نه فقط برای خودمان
آخرین پست من برای نزدیک به دو سال قبله. تو شونزده سالگی، بیست سالگی و حتی بیست سه سالگی فکر نمیکردم روزی میاد که برای حرف زدن با خودم نه سراغ وبلاگ برم و نه حتی نوت گوشی. نه حتی دفتر خاطرات!
دبیرستانی که بودم یه سررسید داشتم که نیمه درونی (!) ترین احساساتم رو توش مینوشتم، حتی ده روز به آیدا سپرده بودمش و گفته بودم برام بنویس. هنوز هم دارمش. خاصیت منه. با خاطرات زندگی کردن خاصیت منه. بزرگ ترین باگ من همینه شاید.
آخرین باری که اینجا نوشتم ده روز قبل از رفتن از مشهد بود. حالا من دو ساله که کار میکنم و دو ماهه که ازدواج کردم. دقیقا شب تولد ۲۷ سالگی. درست ترین و اشتباه ترین کاری که میتونستم بکنم همین بود. زندگی متاهلی برام چیز عجیبی نیست. سخت نیست آسون هم نیست. اون ده ساعتش رو تو مطب میگذرونه و من هشت ساعت درمانگاه کار میکنم. اون غذا میپزه من ظرف میشورم. اون صبحا قهوه درست میکنه، من عصرا چای. اون عصبی و ناراحته من میشنوم. من گریه میکنم اون بغلم میکنه. دعوا نداشتیم و صدای بلند نداشتیم اما دلخوری و دلجویی داشتیم. میفهمه که باید سکوت کنه و میفهمم کی باید تنهاش بذارم. تجربهش از من بیشتر نباشه کمتر نیست. و خوبه که میدونه گاهی باید کاپل باشیم گاهی دوست گاهی فقط همخونه.
سفر رفتیم چند وقت پیش. اولین سفر دو نفره بود. بیشتر لب ساحل بودیم یا نوک قله. باقیش رو خوردیم و خوابیدیم. اولین سفرمون نبود. چند باری با بچه ها رفته بودیم. یک بار با سپیده و محمد، یک بار با فرزانه و یک بار آیدا و حتی یک بار با سروش اینا و خوش گذشته بود. هیچکدوم فکر نمیکردیم دو نفره خوش بگذره ولی گذشت.
من زیاد اذیتش میکنم، بهونه هام زیاده و گریه هام بیشتر. فاصله نامزدی تا عروسی شاید بدترین دوران این مدت بود. یهو این حقیقت که من تا وقتی نفر دوم باشم خواستنیم تو صورتم خورد. تا وقتی که اونی نباشم که حمایت لازم داره، اونی نباشم که خستهست خواستنیم. باید شنونده باشم، باید حمایت کننده باشم. باید مواظب باشم. من اونم که به تصمیم بقیه احترام میذاره و حمایت میکنه و خرده نمیگیره. و دقیقا لحظه ای که حتی رو پای خودمم نمیتونم وایسم با انبوهی از دلخوری، قضاوت، قهر و ناراحتی مواجه شدم. و جالبه که بازم وایسادم و جایی که مقصر بودم عذرخواهی کردم، دلجویی کردم و چقدر دلم سوخت برای خودم. تو شرایط سخت، مامانم رو آروم کردیم و داداش اون رو آروم کردیم و از دوستامون دلجویی کردیم و نایی نموند که خوش بگذرونیم. تا دو روز بعد عروسی گریهم بند نیومد و کسی نبود بفهمه درد من چیه. و حالا شاید بعد دو ماه خودمون رو جم کردیم کمی. حالا مارو دوست دارن و فکر میکنن بهم میایم، بعضی ها هم هنوز فکر میکنن اشتباه کردیم ولی چه فرقی میکنه. تعریف من این بود که تصمیم درست یا اشتباه من دوستی رو ازم نگیره، حمایتی رو ازم دریغ نکنه. تعریف من این بود تو ازدواجم حمایت بشم و حتی روزی اگه به جدایی رسید هم ولی نه، میدونم این نشد و آن هم نخواهد شد.
ملوی آروم من حالا سه و نیم سالهست. هنوز عزیزترینه و هنوز منبع آرامش بی پایانه برای من.
ده سال دیگه، شاید هم ده ماه دیگه و حتی شاید ده روز دیگه؛ از این روز ها فقط خاطره کم رنگی مونده. این من رو خوشحال میکنه. من آدم فراموش کردن که نه، آدم تظاهر به فراموش کردنم چون. آدم انبار کردن غم و دلخوری تو پستو های ذهنم. من هیچوقت گریه ای یا داد و بیدادی نبودم. احتمالا برای همین تو بیست و دو سالگی سیگاری شدم. همیشه خشمم و حرصم و ناراحتیم رو قورت دادم، سعی کردم منطقم رو تو بدترین شرایط بیارم بالا و در بدترین حالت، بدون حرف موقعیت رو ترک کردم. امروز هم مثل همیشه. وقتی همه کارهام تو هم گره خورده بود و خودخواه ترین آدم ها به اسم دوست وقتم رو با زرنگ بازی گرفتن و در نهایت فقط کار من موند. وقتی ساعت دو ظهر تو ماشین به ساندویچ الویه بدمزه گاز میزدم و تلفنی میانجی گری بحث مامان و آبجی رو میکردم مثل همیشه. وقتی نصف فکرم پیش وحید بود که.. وقتی که این لنف نود کوفتی آگزیلاریم محو نمیشد و درد میومم به حداکثرش در ماه رسیده بود و حمله های میگرنم شده بود مثل قبل از شروع والپروات، وقتی که همزمان حالم از نصف دور و بری هام بهم میخورد و از نصف دیگه دلم گرفته بود؛ برای همه منطقی شدم و درک کردم و هیچکی منو درک نکرد. ساندویچ الویهم رو نصفه انداختم دور و رفتم سمت پت شاپ و برای ملو بستنی خریدم. رسیدم به خونهی امنم که کمتر از ده روز دیگه تخلیهش میکنم و از دستش میدم و یکی از دلایل حال بد این روزام از دست دادن اینجاست. رسیدم خونه و ملوی پشمالوم رو بغل کردم و بهش بستنی دادم. و یه دل سیر گریه کردم بعد سالها شاید. کمی آروم شدم، اما فکر اینکه چقدر این روزها سخت شده آروم نگرفت.
و هفت ماه بعد