در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

مرسی که داری تموم میشی آذر جون!

شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۳ ب.ظ

به امتحان خیلی نزدیک شدیم و من همچنان کوچیکترین تمایلی به خوندن اسلاید های بهداشت که از ترم یک دارن عیناً تکرار میشن نشون ندادم هنوز. خانه بهداشت هم نرفتم امروز. حوصلشو نداشتم چون و حیفم اومد از آخرین غیبتم بگذرم.

متوجه شدم که من مریضِ تو بیمارستان بودنم. مریض کوهی از آزمایش و علائم رو کنار هم گذاشتن. شاید حتی مریضِ مریض های بدحال. کسل میشم توی بیکاری و خلوتی و بین مادرهای باردارِ احساسی پرسه زدن، کسل میشم توی آرامش انگار. کسل میشم کنار مریض های فش فشوی سرما خورده. مریضِ بودن تو بخش داخلی و جراحیم. عجیبه اما دلم برای سی سی یو هم تنگ شده. حالا فهمیدم پوست با اینکه خیلی دوست داشتنی بود برام، اما زیادی آروم و بی دردسر بود برام.
و از اونا مهم تر من آدمِ موندن بین آدم هایی نیستم که برای بچه دار شدن، برای معاینه شدن، برای آمپول زدن، برای پیشگیری و آب خوردن، منتظر اجازه شوهرشون میمونن. بخش بهداشت، گذروندن این یک ماه توی روستا حقیقتا منو فرسوده و کلافه کرده، دیدن این سطح زندگی -حتی اگه خودشون راضی و خوشحال باشن- من رو بهم میریزه.
حالا متوجه حرف علی میشم. میگه خیلی از خواسته هام رو بیان نمیکنم، نمیگم با دوستات نرو، فلان مهمونی رو نرو، قلیون نکش و سیگار کمتر بکش، فلان کارو نکن و اینها، آدم منعطفی نیستی چون و من هم بدم میاد از نه شنیدن، و از بحث کردن و.. . بهش گفتم اگه از ده باری که سیگار کشیدم دو بارش رو بهم بگی، بدونم برای این میگی که نگرانی و جفتمون میدونیم چرا نگرانی، خیلی هم منعطفم. برای اینکه دلت نمیخواد سیگار بکشم و تا وختی که خودت میکشی نخواه ازم ولی. حالا نه صرفا این موضوع، برای همه چیزایی که میخوای بگی و نمیگی. با دلیلی غیر از ادا اطوارای زن و مردی تو فرهنگ جامعه مون بگو، و میدونی؟ خوشحالم که میفهمه حرفم رو. و مثل همه کسایی که تا حالا بودن، نباید آخر حرفمون با غصه و خستگی بهش بگم چرا نمیفهمی؟
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۴