در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

از پا افتاده!

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
یکشنبه ای رو که دوشنبه ش امتحان پایان بخش پوست داشتیم تعطیل کرده بودم. قرارم با خودم این بود از صب کتابخونه باشم، ظهر برم کلاس ارتو و باز تا غروب بمونم کتابخونه و این یکی امتحانم رو هم به زور که شده به خیر و خوشی بدم. اما همیشه همه چی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره! صبح با گلودرد بیدار شدم و گفتم یکم دیگه میخوابم و این یکم یکم ها تا دوازده ظهر طول کشید. و حقیقتا اصلا یادم نیست چجوری تموم کردم مباحثش رو، روزنامه رو هم نمیشه اونقدر سریع خوند. یادمه که هی ویتامین سی و قرص و دارو و لیمو شیرین میخوردم و به ازای هر یک ساعت درس خوندن، نیم ساعت میخوابیدم! صدام کم کم داشت میگرفت، بیحال شده بودم و تنم درد میکرد و داغون بودم کاملا. شب علی با بغلی (!) از سوپ و نون و ادالت کلد اومد. سوپ و مایعات به خوردم میداد و من هی اون وسط با پتو و بالشم اینور اونور میشدم و اون هی نمونه سوال میخوند؛ خودش بخش جراحیه و پوست رو خییلی وخته گذرونده، احتمالا بهمن یا اسفند گذشته. یه وختایی سردم بود و همش زیر پتو بودم، نیشگون های ریز از دستم میگرفت و میگفت جواب بده و گاهی با موهای شلخته و چشای خواب و تبدار میشستم و چیزایی که یادم نبود رو از جزوه یا کتاب پیدا میکردیم. یه وختایی که بلد نبودم میگفتم بلدم علی، ولم کن! میگفت بلدی؟ میگفتم آره. میگفت جونِ علی و من با حرص میگفتم نه! و اون با خنده میگفت کثافت! پاشو ببینم و من قسم میخوردم که فردا قبل امتحان میخونمش و اون دلش میسوخت برام. فوتبال میلان و اینتر بود و گاهی قد دو دقیقه آنلاین چکش میکرد؛ میگفتم من میخوام ده دقیقه استراحت کنم، ده دقیقه آخرو ببین دیگه! میدونستم چقدر دوسش داره و چقدر مهمه براش اما میگفت نه، ده دقیقه چرت و پرت میگیم، لازم نکرده تنها استراحت کنی!
تمام طول امتحان رو سوختم توی تب و یکی از برگه ها رو یادم نمیاد چی نوشتم اصلا، قدرت فشار دادن خودکار روی کاغذ رو نداشتم حتی. وقتی که برگه ها رو جم کرد و گفت بیاین درمانگاه احساس کردم دیگه واقعا هیچی تو تنم نمونده! محاله بتونم روپوش بپوشم و بشینم و مریض ببینم و.. اصلا محاله بتونم تا خونه برسم، محاله فردا بتونم برم بخش جدید. مریضی و امتحانای پشت هم و یه سری اتفاق ها تمام توان رو از جسم و روحم گرفته بود انگار! هنوز هم گرفته. نرفتم بیمارستان امروز. سپیده اومد و برام سوپ درست کرد و علی اومد و هر چی که برای سرماخوردگی خوبه رو دونه دونه مجبورم کرد بخورم، باز سپید اومده و شیر داغ کرد و سوپ کشید، علی اومد و من تو اتاق خوابیدم و اون جراحی خوند تو هال، مامان زنگ زد، بابا و آبجی و.. و من همه اینا رو تو کُما بودم انگار! به جز اون شبی که تو حموم نشستم و آب زدم به سر و صورتم و پاهام رو شستم از ترس تبی که انگار قصد داشت بپزه تمام بدنم رو
امروز که سپیده گفت قرعه کشی کردیم و کشیک امروز با من و توعه متوجه شدم واقعا هیچ ایستگاه بین راهیی برای استراحت وجود نداره دیگه! کاش وجود داشت اما و من میتونستم تا آخر هفته حداقل کنج این خونه بخوابم فقطع
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۱
تی رکس

نظرات  (۳)

دلم کباب شد واست که :-/
چقدر بد سرما خوردی دختر
پاسخ:
دااااغون شدم هوپ! دااغون قشنگ

من امروز با وبلاگتون آشنا شدم . مطالب مفیدی دارید. امیدوارم زمان داشته باشم که بتونم همه رو بخونم

پاسخ:
منم امیدوارم :)
در بین تمام این مصائب، اینکه دوست های خوبی داری نعمتیه، خدا حفظشان کنه
پاسخ:
اوهوم خیلی :) ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی