در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

راستی چرا تهش اینطوری شد؟

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۱۶ ق.ظ

من هیشوخت عاشق فصل خاصی نبودم راستش. فقط اردیبهشتِ بهار همیشه تو ذهن من لاولی ترین ماهِ سال بوده. خاطره خاصی ندارم ازش اما، فکر کنم واسه اینکه بارون های بهاری برای من زیباترین اتفاقِ آب و هوایی بودن همیشه. همونقدر که گرمای تابستون من رو فلج میکنه، سرما زمستون و پاییز هم میکنه

مهر امسال در حالی داره شروع میشه که داخلی و اورولوژی حقیقتا ذره ذره مایع داخل سلولی و خارج سلولیم رو کشیدن بیرون و تا سی و یکم شهریور یعنی فردا همچنان کلاس دارم! روتین ترین و هر روز صب بیدار شدن ترین تابستونم بود و گرم ترین و از نظر روحی بهم ریخته ترین و دور از خونواده ترین. اما جدی ترین و مستقل ترین! زیاد یادم نیست تابستونای قبلم چه شکلی بود، به جز پارسال که اون هم سراسر امتحان بود. قبلش رو خونه بودم، احتمالا کلاس میرفتم، شنا میرفتم، پیاده روی شبونه و دور همی و کویر رفتن و اینا. یادم نمیاد دغدغه ای داشتم یا نه. ذهنم احتمالا مدام درگیر پزشکی قبول شدن بود و آزمون های هر هفته و ..! جدا چیکار کردم جز درس خوندن و امتحان دادن؟ آهان! یکمم عاشقِ پسرعموم بودم! فکر کنم یه عالمه عر زده باشم برای آیدا مثلا، نه؟ پس چرا خاستگاری که کرد گفتم برو بابا؟ [سرده چقدر تراس امشب]
آخرای تابستون با مامان و آبجی میرفتیم مانتو شلوار و لوازم تحریر میخریدم و هی نیگاشون میکردیم و هی ذوق زده میشدیم. چقدر مامان وسواس داشت رو خریدهای ما همیشه. از همون موقع هم من از رنگ پاک کن تا کفشم باید با هم مچ میبود! حالا هم سطلِ دسشویی با رنگِ گلهای قاشق و ظرف ها سِته! [دلم تنگ شد براش یهو]
بابا همیشه قبل از مدرسه های ما یه عالمه کار داشت. فصل چیدن پسته ها بود و خونه نبود اصلا. ما زیاد سر میزدیم بهش اما. میرفتم پیداش میکردم که کجا داره نق میزنه سر کارگر ها و خودمو لوس میکردم و اون همیشه پیشونیم رو میبوسید و میومد تو ماشین میشست و من آبِ یخ میدادم بهش و یه سیگار روشن میکرد و چقدر عمو حسودی میکرد که دختر نداره که از این اداها بیاد براش [چند وقته دلِ سیر ندیدمشون؟]
مدرسه ها که شروع میشد، هر صب هر صب آشوب بود تو خونه. تمام دوره دبستان رو با گریه میرفتم مدرسه و هر صب با مامان دعوام میشد و هر روز یه چیزی جا میذاشتم و با گریه زنگ میزدم خونه و بابا میاورد برام. هیشوخت عین آدم خوراکیی که برام میذاشتن رو نمیخوردم. هیشوخت نماز نمیرفتم. هیچ روزی رو بدون دردسر نگذروندم. راهنمایی درسخون بودم و شیطون و رفیق باز. و چقدر عاشق مرجان و آیدا بودم و وقتایی که سه تایی میگذروندیم. [چهار ساله مرجان رو ندیدم و آیدا رو شیش هفت ماه] دبیرستان رو اول مهر هاش رو زیاد یادم نیست. فقط یادمه سوم دبیرستان یه کیف و کفش قرمز داشتم که عاشقشون بودم. یادمه مدرسه خیلی خیلی نزدیک بود به خونه اما من هر صب بابا رو بیدار میکردم که برسونه منو. یادمه یه وختاییش خیلی خوش گذشت و یه وختاییش خیلی بد. حمید رو یادمه، حمید رو خیلی خیلی زیاد یادمه. [اونقدر دلم براش تنگ شده که هیچی نمیتونم بگم..
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۳۱
تی رکس

نظرات  (۴)

چه حس خوب و غریبی داشت پستت... 
پاسخ:
مرسی :)
وای من با اینکه درسم خوب بود.. شیطون و اینا نبودم..(یعنی نمیدونم واقعا چرا انقدر استرس داشتم)هنوز اول مهر میشه استرس میگیرم.. دلمم کلی برای خواهرزاده هام میسوزه ک باید برن مدرسه..
پاسخ:
استرس چرا :)) مدرسه با همه بدی هاش وقتی که نبود آدم نمیدونست جیکار کنه
چقد تو درگیر پسرایی سینُ شینو عینُ قافُ و.......‌‌حالت گره خورده به روابط ت و پسرا و ... مدام شکست عشقی مدام دلتنگی برای فلانی مدام سین اینجوری کرد شین اینجوری کرد . اینقد این چیزا برات مطرحه و بولده که تو هر پستت یه چیزی ما میخونیم !! یه سال پیش بیشتر دوستت داشتم . یکم زندگی کن . 
پاسخ:
حالا من نمیدونم سین و قاف کین، اما شین و عین رو میدونم! و بله من خیلی خیلی بیشتر از اون که دوستام دختر باشن پسر بودن همیشه، و یک سال قبل هم همین بوده فکر کنم، منتها کمتر راجبش نوشتم من و البته که همه این آدم ها باعث شکست عشقی من نشدن. مثلا حمید یه دوست خیلی خوب بود، منتها بعد از ازدواجش ادامه رابطه به اون صورت صمیمی امکان نداشت دیگه و حق مسلم منه که دلتنگش باشم با یه سابقه شیش ساله نه؟ و حق مسلم منه که بنویسم ازش، اونم قد یک جمله آخر یک پست!
و دارم زندگی میکنم و این نمود کوچیکی از زندگی منه و اصلا اجباری برای خوندنش برای کسی وجود نداره :)
من نمیگم ننویس از کسب خب؟ میگم چقد درگیر این چیزایی چقد تو تمام پستات حرف از این چیزاست ! صد البته که مختاری چی بنویسی و کی بنویسی اما میدونی من شاید بیشتر از یک ساله که دارم میخونمت و قطعا خوشم میاد از دنیات و از شخصیتت که میخونمت ولی یه مدتیه پستات یه جوری شده جدا با یه سال قبل کلی تفاوت کرده خیای پر از دلتنگی و غر و ناله و شکست عشقی و فلان پسر از منم خوشش میاد و شین فلان کارو کرد و اون پسره اینجوری کرد و .... همونطور که مختاری چی بنویسی منم فکر کنم این حقو دارم نظرمو بگم پس لطفا ناراحت نشو ازم هرچند هنوز که هنوزه نمیتونم منظورمو جوری بگم که نرم تر باشه !
پاسخ:
ببین اصلا چیزی وجود نداره که من بخوام توجیهش کنم الان برای تو
زندگیِ هر کسی شرایطی داره و پستی و بلندیش توی اون شرایط به وجود میاد! زندگیِ من یه زندگی تک نفره مستقل و بسیار دور از خونواده ست. آدم های اطراف من نود و نه درصد دخترها و پسرهای جوون هستن و روابط من با این آدماست! کلاس هام، تفریحم و مهمونی رفتن هام، ناراحتیم، شکست هام و هر چیز دیگه ای در ارتباط با یک سری جوونِ همسن خودم داره اتفاق میوفته. سنم سنیه که روابط عاطفی رو نمیتونم جدا کنم از زندگیم! همونطور که درسم رو و زندگی تک نفره م رو! بنابرین اینجا منم و یه عالمه آدم و چند و چون روابطم باهاشون و درس و کتاب و بیمارستانم. اگه غمگینم و فراز و نشیب داره روابطم و یک سال پیش اینطور نبودم برای این بوده که احتمالا اون موقع یه رابطه استیبل با یک نفر داشتم و حالا اینطور نیست. و یک سری روابط کوچیک و گذرا شکل میگیره مدام و روی روحیه م تاثیر میذاره تا دوباره به یه رابطه به درد بخور و موندگار برسم و درگیر این حروف الفبایی (که به شدت توهین آمیز ازشون استفاده کردی توی جمله اول کامنت قبلت) که گفتی هستم تا اون موقع و هیچکس کف دستش رو بو نکرده که رابطه ای که شروع میکنه قراره به کجا برسه! بله من میدونم به شدت غمگین و افسرده ام (شاید حدود شیش ماهه) و بله میدونم گرفتار سیکل معیوبی از روابط و آدم ها هستم ولی اینجا رو من مینویسم و حال و روز من اینه در هر حال
ناراحت نشدم نظرت رو گفتی و من جواب دادم و ممنون از اینکه میخونی و توجه میکنی و اینها اما خوبه نظرمون رو توهین آمیز بیان نکنیم و به سبک زندگی و عقاید هم احترام بذاریم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی