در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

برگشتم خونه (؟)

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۵۵ ب.ظ
اصن این سه روز رفت و برگشت فقط رفت رو مخم. خونه اونقدر شلوغ بود که نتونستم یکی دو ساعت حتی درست و حسابی ببینم مامان و بابا رو. برای مراسم هم که مجبور شدم دو ساعت قبل از همه، دونه دونه مهم ها رو جدا کنم و بوسیده و بغل شم توسطشون و خدافظی کنم و با محمد بدو بدو بیام وسایلم رو بریزم (مچاله ها) تو چمدونم و برم کرمان و طبق همون اصلی که همیشه نفس نفس زنون به فرودگاه خواهی رسید، آخرین نفری باشم که کارت پرواز میگیره! در مجموع حال عجیبیه، دلتنگیم بیشتر شد، چون یه نوک زدم در واقع فقط! ببین میدونی؟ خونه بچگی هام اصلا من رو تو خودش جا نمیده دیگه. شاید چون اتاقم و هیشکدوم از وسایلم وجود ندارن. عمه جانم نیست. خونه کناری خراب شده و داره تبدیل به یه ساختمون نمدونم چند طبقه میشه و خیلی چیزای دیگه که همشون اونجا من رو غریبه میکنن. مهدی هر بار که میبینمش یه عالمه بزرگ شده و صمیمی نیست با من اصلا! همه پنجاه سال به بالاهای فامیل یه عالمه پیر شده بودن انگار و دختر عمم باردار بود و میلاد مو کاشته بود و.. یه جوریه که فقط میشینم و بقیه کنار میشنن و میگن رااستیییی خبر داری فلان؟ خبر داری بهمان؟ و خب نه خبر ندارم!
عوضش اینجا خونه آروم خودم و بیمارستان و دانشکده و کتاب هام، شب و تراس و..، کلاس هارمونیکا و سریال و چرخ خوردن با آدمایی که هیچ نقطه مشترکی با اون آدما ندارن و زندگیی که هیچ ربطی به اونا نداره. خنده داره ولی گاهی حس میکنم دو نفرم!
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۰
تی رکس

نظرات  (۱)

۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۴۸ از یک دیار نام آشنا
این پنج شیش خط آخر خیلی خوب بود
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی