در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

وای و واویلا به روزُم!

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۲ ب.ظ

همه چی اینجوری پیش میره که دو ماه تمام برای فرار از پیامدهای احتمالی افسردگی به هر ریسمونِ پوسیده ای چنگ میزنی! کلاس هارمونیکا میری، کتاب میخونی، تا شب کتابخونه میمونی، به لاس های چرکِ چرک ترین آدمها لبخند میزنی (!)، با ارازل ترین آدم هایی که میشناسی میری بیرون و سطح پایین ترین رفتارها رو با نیشِ تا انتها باز انجام میدی و تو دلت میگی خدایا مامان نفهمه فقط هیشوخت، چون که قاعدتا دختر بیست و دو ساله دکترش رو عمرا نمیتونه تو همچین هیبت و جایی تصور کنه و سکته نکنه دور از جونش؛ خفن طور ترین تصادف ها رو میکنی با دوستات و در حالی که زنده موندی میای خونه و وسطِ هال با کفش و لباس بیرون میخوابی، دو سه تا از بهترین دوستات حالشون بهم میخوره ازت به خاطر وضعیتی که درست کردی و اصن باهات حرف نمیزنن حتی یا حرف میزنن و با دلخوری میذارن میرن. جونی جونوم گوش میکنی تو خونه حتی، مثل یه حیوون وحشی پول خرج میکنی، الکی پول خرج میکنی، به هیچ سریالی رحم نمیکنی، و با استفاده ی سوء از کارت دانشجوییت همه نوع قرص سداتیو و هیپنوتیکی رو امتحان میکنی ؛ و در نهایت همه چی دود میشه میره هوا در عرض سه ساعت! اینجوری که بعد از دو ماه پیداش میشه و میاد با پیرهن سفید (واقعا فقط باباطاهر عریانه که نمیدونه منو با چی میشه خر کرد! یعنی واقعا دیگه بعضی چیزا تکراری شده :| ) آره؛ پامیشه میاد و نق میزنه که خودت که هیچی نمیخوری و .. میگو سوخاری و سیب زمینی سرخ میکنه، برای خودش پیاز داغ هم تو یه ظرفِ جدا؛ قبلش بهت میگه اون ماهیتابه کوچیکه رو بشور. در نهایت شام میخورین باهم، اون حرف میزنه، تقریبا فقط اون حرف میزنه، همه کتابهایی که تو نوجوانی خونده رو تعریف کرده برام قصه شون رو، از تمام خدایان یونان باستان حرف زده و من فقط نیگاش کردم و اوهوم گفتم؛ دو سه نخ سیگار میکشه و به منم تعارف میکنه ولی کول بازی دراوردم و رد کردم هر بار و گفتم فقط تراس، فقط دوازده شب به بعد! گه خوردم هر بار ولی!! تهشم پرسیده جم میکنی اینارو؟ منم گفتم آره و خداحافظی؛ فندکمم گذاشت جیبش و رفت. تا دو روز بعد لیوان ها و دلستر روی میز موندن و من دو ماه برگشتم به عقب، بیشتر از دو ماه برگشتم عقب و تصمیم گرفتم تا ابد همین شامپو رو استفاده کنم (یه جوری که مثلا یه روزی که نوه م پرسید مامان جون چرا همیشه همین شامپو؟ بگم چمدونم مادرجون، یادم نیست درست، ولی فک کنم یه دوس پسری داشتم یه زمانی بهم گفته بود چقد شامپوت خوشبوعه! نگی به باباجون حالا.)  و به این جمله فکر کنم واقعا چیه این موجودِ ضعیفِ سست اراده ی حقیرِ دو پا!!


+ یکی منو ورداره ببره بندر بندازه لب دریا
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۵
تی رکس

نظرات  (۶)

۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۴ آقای برادر
dont smoke
پاسخ:
خیلی کوبنده بود :دی
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۶ آقای برادر
بله....
اگه اجازه داشتم ...یک پس گردنی به اون دایناسور خوب درونتون می خوابوندم که عادم بشه:||ببخشید بی عدبی کردم:||
پاسخ:
باور کن خودمم اگه زورم میرسید میزدم :)) ولی خب اونقدر تو ذهنم چیزای بد میگذره که این هیچه در مقابلش
نه بی عدبی :| نبود :دی
آره دقیقا به خاطر همین بی ارادگیه‌ که حرست میگیره از خودت :/
عزیزم...
پاسخ:
اوهوم
:(((

+ قوی باش !
پاسخ:
باش :)
عاشق توضیحاتت شدم به نوه ات.. :))))
و باباجون:)))
پاسخ:
:دی
آخه چرا شما که پزشکی می خوانید، می توانید از خیلی ها آینده روشنتری داشته باشید.
ببخشید قصد نصیحت نداشتم ولی از این وضعیت ناراحت شدم.
امیدوارم هر چه زودتر به زتدگی برگردید.
پاسخ:
خیلی ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی