در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

گفتم پنج تا؟ شیش تان گلدونام ولی

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۸ ب.ظ

اولین کتاب غیردرسیِ جدیی که خوندم، فارغ از حسن کچل و زنبوری زنبوری و اینا، یه کتابی بود به اسمِ دلاوران بی شمشیر میجنگند! حالا میخوام برم کتابه رو پیدا کنم بخرم و بذارم تو کتابخونه م؛ چیز زیادی از داستان یادم نمیاد، چیز کمی هم یادم نمیاد، راستش فقط اسمشو یادمه! ادبیات پیچیده و فونتِ سختی داشت برای سن و تجربه کتابخونیِ من. بعد از اون اسپارتاکوس رو خوندم؛ الان احتمالا متوجه شدی که هیچ نظارتی بر کتابخونیِ من نبوده :)) حالا اینا رو از کجا میاوردم؟ از انباری، بین کتابها و نوار های قدیمیی که فک کنم مال بابا بود. بابا اون وختا یه کالکشنِ خفن از نوارهای خواننده های خفن داشت که اینا مثه خیلی چیزای دیگه طعمه سرقتِ وسیعِ سارقان از خونه ما شدن! اینجوری بود که من به جای کتاب های مناسب سنِ جیم دال ذال ر ز، کتاب های حتی نامناسب برای رنج های سنی اون سرِ طیف رو میخوندم!

اواخر راهنمایی یه بیماریِ واگیرِ خطرناکی اندمیک شده بود تو مدرسه ما؛ به این صورت که کتابهای عشقی مشقی دست به دست میچرخید و خونده میشد و داده میشد به بغلی! بعد از اون هم مایه ننگمه که بگم اما میگم، به مدت یک سال کتابی نبود که تو انجمنِ نود.و.ه.شتیا :)) منتشر شه و من نخونمش! اینا همه به این صورت بود که من در عین حال به خوندن کتابهای نامناسبِ برای همه رنج های سنی هم ادامه میدادم و معدلم رو بین نوزده و نود و پنج تا بیست حفظ میکردم
قوه تخیل چندان خوبی نداشتم من ولی هیشوخت! من با اینکه یه عالمه استعداد دیگه هم داشتم (تعریف از خود نباشه حالا!)؛ آره با اینکه فکر میکردم میتونم یه بسکتبالیستِ خفن بشم (خالی بندیِ محضه!) و یا غریق نجات (این خالی بندی نیس ولی)، شطرنج رو خیلی حرفه ای دنبال کنم، قماربازِ فوق العاده ای بشم (جدا کدوم بچه ای تو دوازده سالگی اونجوری تخته بازی میکرد؟)، دایناسور شناس بشم یا حداقلش جانورشناس! اما ته تهش برای همه و خودم آشکار بود که این دختره از اوناس که رتبش بیاد میزنه پزشکی بدونِ تردید و بله من از همون روزی که عینکی شدم یعنی وختی که ده سالم بود همه دکتر صدام میکردن :))) همه اینا دست به دست هم میداد که من هیشوخت رویای نویسنده شدن نداشته باشم؛ الان هم ندارم! و اولین باری بود که به این موضوع فکر میکردم
از اینجا به بعد این پست خیلی مربوط به زندگی منه؛ من و اون کتابی که دلم میخواست مینوشتم خیلی مال خودمه و قرار نیست چیز جالبی باشه؛ نخون اگه حوصلشو نداری

فقط و فقط یک کتاب باعث شد من دلم بخواد بنویسم؛ کافه پیانو! بین همه کتاب هایی که خوندم و بالغ بر نود و هشت درصدشون ایرانی نبودن، تنها کتابی که من رو یاد خودم انداخت این کتاب بود. کتابی که انگار نویسنده ش قلمش رو توی خونه ای به دست گرفته که ذره ذره ش جون داره؛ و من! من الان اگه توانایی نوشتن داشتم، خودم رو مینوشتم، نه یه داستان از هیچکیِ دیگه و هیچ جای دیگه. از سایه صندلی ها روی دیوار مینوشتم؛ از ساعتی که همیشه خوابیده روی دیوارِ روبه روی دیوارِ تلویزیون؛ از کتابخونه ی بغلِ تلویزیون؛ از برجِ کجِ روی طبقه دوم بغلِ کتابِ یک مرد؛ از مبلهای قهوه ای پیرمردی و نورِ کم خونه؛ از پازل نیمه کاره؛ از لیوان لیوان قهوه هایی که تو تراس خوردم، یا رو اپن نشستم خوردم یا عجله ای و وایساده بغلِ جاکفشی در حالی که در ورودی نیمه باز بود و دکمه آسانسور رو زده بودم که بیاد؛ از غوغای ستارگان و مرگِ قو و سنگ قبر آرزو و خزان و گاهی موزیک های فرانسویی که صداش از صب تا شبِ جمعه پیچیده توی خونه م؛ از تک و توک وعده هایی که توی هفته یا گاهی ماه خودم آشپزی کردم و بوی غذا پیچیده تو خونه؛ از پنج تا گلدون و قالیچه توی تراس و دو تا بالش های تکیه داده شده به دیوار و زیرسیگاری؛ از تخته نردِ روی عسلیِ کنارِ کاناپه؛ از هزار و یک شب هام؛ از کتاب ها و جزوه های هرجای خونه و روپوشِ سفید و استتوسکوپم روی پشتیِ صندلی؛ از شیرخشک و کرن فلکس ها و کشوی اول آشپزخونه پر از کافئین جات های مورد علاقه م؛ از دعواهایی که تو این خونه کردم؛ از خنده ها و دورهمی ها و ورق و تخته بازی کردنا؛ از اولین عشق بازیا؛ از جام جهانی؛ مکالمه ی نات فیس تو فیس با پسرِ تراسِ طبقه سه؛ از شب بیداری ها و استرس هام؛ تا صب راه رفتن و درس خوندن؛ از صب به صب بیدار شدن و بیمارستان رفتن؛ از دعوا کردن و گریه کردن های پشت تلفن؛ از زل زدن برف و بارون پشتِ پنجره های قدی خونه! اوهوم؛ من احتمالا یه کتاب مینوشتم و از اون نمدونم چندسال تنهایی زندگی کردنم مینوشتم و گاهی اونقدر جزئیات رو مینوشتم که خواننده بگه دهنت سرویس، به من چه که همیشه غصه اون گوشه از سقف رو خوردی که نتونستی دستمال بکشی! قاعدتا کتاب خاصی نمیشد؛ اما خب لحظه لحظه ش رو زندگی کرده بودم من
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۱
تی رکس

نظرات  (۹)

۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۱ شهـــ ـــرزاد
الان یه ستاره اون بالا روشن شد، با خودم گفتم کاش تیرانو باشه!
دارم فکر میکنم میمُردم از خدا چیز دیگه میخواستم؟ :)))

خلاصه که بنویس؛ موفق خواهی بود ؛)
پاسخ:
ااا آقا چه چسبید کامنتت مرسی :دی
۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۵ خورشید ‌‌‌
می‌دونی، من یک سری وسواس‌های مزخرف دارم. مثل اون گوشه‌ی سقف که اعصاب تو رو بهم می‌ریزه، من روی دستور زبان و درست‌نویسی وسواس دارم. دلم ریش می‌شه واقعا. اگر یک وبلاگ جدید پیدا کنم و ببینم کلمه‌ها رو اون شکلی می‌کنه، سریعا می‌بندمش و سعی می‌کنم عذاب اون لحظه رو فراموش کنم. :| اما می‌خوام بگم، من این‌جا رو می‌خونم و با جون و دل می‌خونم و مشتاقانه خط به خط دنبال می‌کنم. وقت‌هایی که حال خوشی ندارم و الکی صفحه‌ی مدیریت وبلاگ رو رفرش می‌کنم و اعصاب خوندن هیچ وبلاگ دیگه‌ای رو ندارم، اگر ستاره‌ی این‌جا روشن بشه، با سر به سمتش می‌رم و حالم رو خوب می‌کنه. چون خودت رو از این‌جا می‌تونم ببینم. قایم نمی‌شی، نمی‌ترسی، درگیر تعارف نمی‌شی. از آدم‌هایی که نمی‌تونند خودشون نباشند و به سادگی و با وزش هر نسیمی عوض نمی‌شن، خوشم میاد. و خوندن این‌جا، مثل خوندن یک رمانه. دنیای مستقل خودش رو داره و به شدت شخصیه. می‌خوام بگم که هر کلمه‌ی دیگه‌ای رو می‌تونی به کار ببری ولی کتاب تو، اگر می‌نوشتیش، قاعدتا کتاب خاصی می‌شد. :)
پاسخ:
خیلی ایراد نوشتاری داری من یعنی پس :)))
ببین واقعا نمیدونی چقدر حال خوبی بهم داد این کامنت! اینکه من اینجا خیلی بی پرده خیلی چیزا رو مینویسم و فقط میخوام بنویسم یه طرف اما اینکه حال کسی رو قد یه ارزن خوب کنه واقعا خارج از توقعم بود و خیلی خوشحالم کرد :)
گفتنیا رو خورشید گفت دیگه. چی بگم من؟ :)
بنویس. نوشتنت حال خیلیا رو خوب می‌کنه. :)
پاسخ:
ای بابا من خیلی ذوق زده شدم که ^_^
بنویس:)
پاسخ:
باعش :دی
۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۲ از یک دیار نام آشنا
دارم از تو جاده م و ق چندتا درخت رو کوهای به هم چسپیده رو میبینم که توی این هوای به این گرمی زیر سایه یکیشون خانم تی رکس رو میبینم که از نمک و نمکدان های خانه اش می نویسد
پاسخ:
من اصن نفهمیدیم چی شد :/
۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹ از یک دیار نام آشنا
منم منتظر همین جواب بودم:)
پاسخ:
ای بابا خب یه جوری بگو بفهمم :))
اونکه شوخی بود ولی خویشتن داریو که نمیشه حذف کرد:دی
پاسخ:
یه بار که حذفش کنی میبینی خیلیم میشه :دی
ببین از من ناباب تر آدم پیدا نمیشه :)))
کار شما خیلی درسته
هر کاری که در دنیا بوده یا انجام دادید یا انجام خواهید داد
موفق باشید
پاسخ:
لطف داری :)
شما هم موفق باشی
من اون کتابو میرم با کله میخرم ینی :دی 
عاشق کافه پیانو ام و عاشق نوشتنِ تو
پاسخ:
ای بابا خجالت زده شدم :)) مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی