در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

هر دو تا داخلی، اما این کجا و آن کجا

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۹ ب.ظ

این مریض هایی که تاریخ تولدشون رو نیگا میکنی و میبینی از سال هزار و سیصد و بیست و سی به پایینه! اینا پدر در بیارن حقیقتا، حالا خیلیاشون کیوت و غرغرو و بی دندون هر صب بهت لبخند میزننا، اما پدرت رو هم درمیارن سر پرزنت کردن، سر تشخیص افتراقی گفتن، سر همه چی! یعنی اینجورین که فشارخون بالا دارن، دیابت دارن، عفونت ادراری دارن، سردرد و آب مروارید و هر چی که ازشون میپرسی و انگار که دست رو دلِ پر غصشون گذاشته باشیا، یه ساعت برات توضیح میده! مریض امروزم قشنگ پست مدیکال هیستوریش (سابقه بیماریهای قبلیش) و سابقه جراحی ها و تعداد بستری هاش یه صفحه رو پر کرد؛ و وقتی میگفتم خببب دیگه تموم؟ یه ریزه فکر میکرد و میگفت ده سالم که بود لوزه هامو گفتن باید ورداری وگرنه صدات تو دماغی میمونه!! خلاصه که آره.. همه بچه ها رفته بودن؛ من دو تا مریض داشتم ولی، یکیش همین و یکی دیگه یه روحانیِ مسن با نه تا بچه که اختلال هوشیاری داشت و من هر بار که یکی از پسرهای ریش و سیبیل دارش رو میدیدم که با اخم و تسبیح به دست واستاده اخمو تر و جدی تر میشدم! یه زن به نسبت جوونی هم داشت ولی شکسته، و با چشم های گود افتاده، از اونا که توی جنرال اپیرنسشون (وضعیت ظاهری عمومی) باید بنویسی با سن ظاهری و تقویمی نامتناسب. خیلی انرژی گرفتن این دو تا مریض ازم امروز و هوا هم سی و نه درجه آخه؟ دیگه دما چقدر باید باشه بفهمن باید کولرآبی های فرسوده رو با گازی جایگزین کنن واقعا؟ هر روز یه درجاتی از گرمازدگی دارم وقتی میرسم خونه!

در نهایت چند تا چیز یکم امید به زندگیم رو افزایش میده، اول اینکه این روتیشن سخته ی داخلی شنبه تموم میشه و بعد میریم یه بیمارستان به نسبت خلوت تر و آروم تر؛ دوم اینکه فک کنم فقط دو سه جلسه از پزشکی قانونی مونده؛ حالا از امتحانش که بگذریم مهم اینه که یکم از درجات گرمازدگیم کم میشه احتمالا وقتی نخوام برسم به اون دانشکده ی اعصاب خورد کنِ چسبیده به حرم، اونم دم نماز و تو اون ترافیک! و مورد سوم این شکلی نیست؛ یه شکل قشنگ تریه
امروز بعد از راندِ چالش برانگیزِ دکتر میم، خیلی لذت میبرم از اینکه هم میتونه شوخ باشه، هم بی ادب (!)، هم مهربون، هم جدی و فوق العاده باسواد، هم حامی دانشجوها باشه بر خلاف خیلی ها از مسئولین دانشگاه تا بیمارستان و یه سری اساتید و ..! باعث میشه باور کنی خودت رو و دلت میخواد تا ابد تو اتاق گرم با چارتا تخت، سر پا وایسی و هر چی که میگه رو یاد بگیری! اوهوم بعد از راند، عین جوجه اردک دنبالش راه افتاده بودیم که بریم کلاس، من بدو بدو رفتم آب بخرم و بر که گشتم :| علی گفت کد آبی اتاق سه و دوییدیم اون سمتی دو تایی؛ سی پی ارِ سختی نبود، استرس داشت اما مریض زود برگشت؛ ده دقیقه شاید! از اتاق که رفتیم بیرون بریم کلاس، به خواهرِ گریونش گفتم "برگشت" و یه جایی هست که میگه قشنگ ترین خنده، خنده ی وسطِ گریه ست، راست میگه واقعا
رفتیم کلاس و احساسِ وای خدا ما بخشی از برگردودنِ مریض از اون دنیا بودیم مارو فرا گرفته بود! یهو دکتر گفت خب خانوم دکتر گفتیم که حتما از خاستگارو وردارین ببرین فلان تستارو بگیرین ازش :| اینا به اون نوروپاتی اتونوم که برسن میشه ناتوانی در سکس؛ گفتم چشم دکتر! حالا نگم کدوم تست و کدوم بیماری. ولی بگم که این بانمکِ جذاب کاش دو تا بود، عوضش اون دکتر نونِ بیخود نبود. میگه دهه کرامته؛ یعنی چی؟ گفتیم نمیدونیم؛ گفت روز دختر تا چی؟ گفتیم نمیدونیم! بعد یهو رفت به اون سمت که توی اسلام به زن بها داده شد وگرنه قبلش ملت دختر که به دنیا میاوردن میشستن فکر میکردنن ببینن دفنش کنن یا با خفت بزرگش کنن؛ دوباره من سه چار دقیقه داشتم چت میکردم، سرمو که بالا آوردم داشت میگفت اصن زنا نسبت به مردا مسئولیتی ندارن، مردا به خمس باید فکر کنن، به زکات، به جهاد! به خانوما یه صد گرم روسری واجب شده که هیشکی همینم زورشون میاد سر کنن :| 
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۲۶

نظرات  (۱)

صد گرم روسری ؟ :/
این جناب توی این گرما و آفتاب همون صد گرم روسری رو سرش کنه بره بیرون به کارهاش برسه بعد برگرده اگه زنده موند من بهش جایزه میدم :||
پاسخ:
آره مردک کوته فکر :| :)) یعنی شنبه من از دست این راحت میشه به مدت یک سال و نیم باید شیرینی بدم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی