در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

خلاصه که بعله

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

شیشِ چهار بود که میز ناهار خوری رو سفارش داده بودم دیگه. بهم گفته بود سه چهار روزه تحویل میده و امروز بیستم بود که بالاخره خبر داد که حاضره، ساعت نه شب! و من با وجود اینکه داغون بودم، حقیقتا داغون، و خب نمیگم براتون از مریضِ بیست و یک ساله ای که شرح حالش رو روی سنگ اگه بذاری آب میشه، ما که آدمیم! آره؛ له بودم اما حوصله فردا و پس فردا و اینا رو نداشتم، گفتم آره خونه ام، بفرستین. چارتا صندلی رو که آورد بالا، یکم حال دار شدم انگار، طرح کلاسیک و چوبِ خوشرنگشون و روکشِ قهوه ای تیره ش و به هر حال یه چیز جدید به خونه اضافه شد و کیف کردم یکمی! کتابخونه رو که آورد فک کنم برق زد چشام. میز رو اما.. همون میزی بود که توی فروشگاهم بهش گفته بودم این میز رو اصلا نباید کنار این صندلیا میذاشتی، این صندلیا ابهت داره چون، انحنا نداره پشتیش و صاف و صوفه حسابی و با میزی که چار زاویه ش گرد شده نمیخونه اصلا؛ و اون ته مه ها یه میز خوشکل پیدا کرده بودم و نق زده بودم حسابی که اینو میخوام ولی با اون قیمت و آخرش هم پیروز شده بودم! حرصم دراومد حقیقتا، یکجا داشتم کارهایی که تا حالا نکرده بودم رو میکردم و اتفاقایی که مامان میگفت همیشه میوفته که مخ آدم رو تیلیت کنه هم میوفتاد. تنها بودم و قرار بود تحویلشون بگیرم، مامان گفته بود دقت کن بهشون که سالم باشن، گفته بود طی کن با کارگر و اینها و نذار سرت کلاه بره، بی دست و پا بازی درنیار و شبیه یه دختر بی تجربه ساده نباش! و این آقا دو هفته لفت داده بود تا تحویل، ده بار سرِ جنس روکش بحثمون شده بود، و حالا میز اشتباهی فرستاده بود و میگفت اون رو برگردونن و فردا اینو میفرستم، گفتم الا و بلا امشب؛ من مسخره شما نیستم که و البته یک بارِ دیگه پول بار و کارگر نمیدم به خاطر اشتباه شما؛ یک ساعت بعد وقتی میزِ درست اومد توی خونه و گفت فلان قدر از فاکتور رو الان کارت به کارت کنین، گفتن ساعتِ ده و نیم واقعا؟؟ گفت اینترنتی و با این لحن که من از اینجا تکون نمیخورم تا تسویه نکنی! به اون پسره که مسئول کارم بود زنگ زدم و محکم گفتم فردا کارت به کارت میکنم براتون و قطعا من بدقول تر از شما نیستم. و اون دیگه چیزی نگفت

در که بسته شد و تنها شدم زنگ زدم به مامان و ورجه ورجه کنان و یکم حرصی بهش گفتم چجوری فیلمم کردن دو ساعت و اینا.... و مامان گفت که باورم نمیشه تو همون دختره ای که با دمپایی میرفتی مدرسه و بعد با گریه زنگ میزدی که کفشاتو بیاریم!
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۲۰
تی رکس

نظرات  (۶)

مبارکه. به سلامتی و دل خوش استفاده کنی. :)
ماجرای دمپایی تهش واقعیت داره جداً؟! :دی
پاسخ:
مرسی :)
آره برنامه روزهای هفته رو هم همیشه جابه جا میبردم :|
۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۷:۴۳ آقاگل ‌‌
ان‌شاءالله چرخ صندلیاش برات بچرخه :))
ایضاً همین سوال دکتر:دی
پاسخ:
مرسی :))
ایضا همین جواب سوالِ دکتر :دی
واقعا با دمپایی میرفتی مدرسه ؟
پاسخ:
چقد عجیبه براتون :))) آره من خیلی گیج بودم اون وختا :| فک کنم الان از جا موندن کلیدهام یکم واضح باشه :دی
۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۶ از یک دیار نام آشنا
منم یبار چهارم ابتدایی بودم حواسم نبود با شلوار فرم نرفتم یجور دیگه رفتم از اون شلوارای جین سبز آبی قرمز داشت توش با اون رفتم. همه میگفتن به به چه  شلوار ورزشی قشنگی:)))
پاسخ:
عزیزم :))) منم تا دلت بخواد از این خاطره ها دارم :دی
من هیچوقت با دمپایی نرفت م‌مدرسه ، کلیدامم جا نزاشتم. فقط یبار رفته بودم‌خونه مامانم اینا برگشتنی کلا کیفمو جا گذاشتم 😐 عجیبه که اون روز گوشیم توی جیبم بود نه توی کیفم !!
پاسخ:
خیلی بی هیجان شد که :))
اول که مبارک باشه میز و صندلی و اینکه واقعا دمپایی؟دمپایی؟؟ این مامانا یه خاطره هایی دارن تا آخر عمر آبروی آدمو میبره:))))))
پاسخ:
مرسی :)
اوهوم منم استاد درست کردن این خاطره ها بودم :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی