در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

میونِ این همه سرگردونی

جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۶ ق.ظ

صب که پاشدم کنارِ داخلیِ عنبیه ی چشم راستم (!) بد قرمز بود، بدا! حوصله نداشتم چیزی بخورم، مسواک زدم و اومدم یه آدامس نعنایی خوردم؛ و بعد الگوی هر روز دقیقا؛ خشک کردنِ صورت همزمان با شنیدن صدای مامان توی ذهنم که میگه تیرانو، همه دستمالا رو تو تموم میکنی، هر صب انگار هنوز میگه بهم! شلوار، تاپِ زیر مانتویی (!)، ضد آفتاب، خط چش، ریمل، رژ، مو بستن، مقنعه، حاضر کردنِ کیف، مقنعه، ماشین گرفتن و تا رسیدنِ ماشین به حالت دو اتو کردن روپوشِ سفید و پیدا کردن عینک آفتابی و در نهایت هفت و بیس دقیقه حضور زدم؛

مریض یکی از تختهام داشت مرخص میشد، همون پسر بداخلاقه، بهش گفتم داری میریا، مراقب خودت باش. میدونستم زود به زود میاد ولی، این بیماریِ لعنتی و پسر جوونِ بی حوصله و نق نقوی من؛ نمیدونم این همه حس رو از کجا میارم برای مریض هام؛ چقدر غصه خوردم براش وقتی نتیجه تشخیص دکتر شین رو دیدم براش
تمام کلاس رو درگیر بودم با فکرهایی که مثل خوره افتاده به جونم، و من کلنجار میرفتم با خودم که حواسم به درس باشه؛ یه ربع آخرو از شدتِ درموندگی بغض کردم و خداروشکر که فقط منم که ردیفِ آخر میشینم! چشام پرِ پر بود؛ دکتر که گفت خسته نباشید از کلاس رفتم بیرون و مثلا نشنیدم که سپیده صدام کرد؛ تو راه با همون صدای لرزون آدرسِ بخش رادیولوژی رو دادم به یه مامانِ پیر و نخسه ی (!) یه بابای پیرو با داروهاش چک کردم و دستورهاشو براش خوندم و بعد قدم تند کردم سمت بخش؛ مریضِ جدید داشتم، یه پسر متولدِ هشتاد! با اون حال نرفتم ببینمش، رفتم اتاقِ رِستِ پزشکان و نشستم؛ یکم بعد که علی اومد تو نمیدونستم چجوری جم کنم اشکِ تو چشامو. پرسید برم راحت تری؟ گفتم خوبم راحت باش تو! نشست رو تخت و نمیدونم چی داشت مینوشت و نق میزد که این مریضای منم که همش دیالیزن؛ چی شدی تو؟ گفتم هیچی؛ یادم نمیاد زیاد چی گفتیم، گاهی وسط حرفاش متوجه میشد گوش نمیکنم اصلا، ولی بازم میگفت! گفت بریم بیرون، کتابخونه، پارک، قرار بود بری سنتور، هارمونیکا، نکن اینجوری؛ امیر که اومد کلا فضا عوض شد بسکه چرت و پرت گفت؛ ولی بازم یادم نمیاد چی گفتیم؛ فقط آخرش رو یادمه که پرسید شما دو تا چرا نمیرین پرونده هارو پر کنین؟ علی گفت مریض من دیالیزه. گفتم منم حوصله ندارم! گفت با شماره سه پامیشی، ییییییک، دوووووووو، دو و نیییییم، سهههههه و من پاشدم
و چقدر خوبه که بالا سر مریضم تمام و کمال برای اونم؛ تنها جایی که وسواسم رو دوست دارم که مو رو از ماست میکشه؛ اما نمیدونم تا همیشه دلم اینجوری میلرزه با بدحالیشون یا نه
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۵
تی رکس

نظرات  (۱)

۱۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۵۴ آقاگل ‌‌
پست رو خوندم و به این فکر کردم که کاش منم در کاری که می‌کنم(فرقی نمی‌کنه چه کاری) همینقدر که تو باوجدانی با وجدان باشم. عمیقاً به این حس وجدانت حسودیم شد. دمت گرم و خسته نباشی سیلور. :)
پاسخ:
ای بابا شرمنده مون کردی که :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی