در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

رفیقِ من.. سنگ صبور غم هام!

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ق.ظ

چراغارو خاموش کردم اومدم توی تخت؛ فقط چراغ خواب اتاق خودم روشنه. یه نورِ آبیِ نفرت انگیز داره، اما خب کلیدش یه جاییه که اگه دستم رو دراز کنم میتونم خاموشش کنم. دارم هزار و یک شب میخونم قبلِ خواب جدیدا، زیاد قرص میخورم، زیاد فکر میکنم همچنان، زیاد تنهام و زیاد دلم میخواد سر به بیابون بذارم! آره، اومدم توی تخت، گفتم یکم بنویسم، یه شبِ هزار و یک شبو بخونم و چراغو خاموش کنم و بخوابم

امروز صب باز کلیدم جا موند پشت در. تو آسانسور بودم که متوجه شدم کلید ندارم و برگشتم و تو دلم گفتم خدایا اینورِ در باشه لطفا! اونور بود اما. آژانس رسیده بود، ولش کردم و همونجوری پوکرفیس رفتم بیمارستان! سرِ کلاس علی گفت پیس پیس؟ گفتم هوم؟ با خنده گفت کلید جا گذاشتی باز؟ (استوریمو دیده بود) گفتم لعنت بهش! گفت بلدی؟ گفتم آره ولی پیچ پایین هرزه حسابی نمیتونم خوب ببندمش، احتمالا کلیدساز بیارم، گفتش که نه بذا من میام درستش میکنم. من و علی کلا رابطه خوب وسالمی داشتیم با هم همیشه، یه جور محرم اسرار و آدمِ وقت هایی که هیشکی نیست و یه عالمه راز که خیلی مگوئه! بعد کلاس با هم رفتیم خونه. داشت ور میرفت با در و من نشسته بودم رو پله ها و فکر میکردم که چیز میزِ ممنوعه ای پخش و پلا هست تو خونه یا نه؟ پرسید خوش میگذره؟ میدونستم منظورش دقیقا اوضاع من و شینه؛ طفره رفتم ولی! گفتم هوم این داخلیه خیلی بد بدنه، خسته شدم؛ دو تا تئوریم که دارم، دیروز اول بیمارستان هیفده بودم، بعد رفتم آریا جراحی، تهشم دانشکده کلاس پزشکی قانونی! پدرم در میاد قشنگ. گفت که یه ماشینِ جم و جور بگیر راحتتر میشی. گفتم جم و جور نمیخوام، منتظرم غیر جم و جور وقتش برسه! درو که وا کرد، رفتم تو، گفتم بیا بشین یکم؛ گفت صب کن ببندم اینو میام! پرسیدم آب میخوری؟ همونجوری درگیر با در گفت آره دستت درد نکنه! یه لیوان آب دادم بهش و کولرو زدم و شلوارک و اینامو از رو مبل ورداشتم بردم تو اتاق؛ مانتومو درآوردم و یه پیرهن مردونه رو تاپم پوشیدم. درو بست و رفت دستشویی دستاشو بشوره؛ گفتم واسه چایی گرمه، دلستر میخوری یا آب آلبالو یا چی؟ گفت نه گرم نیس، همون چایی! دوباره برگشت سمتم و پرسید خوش میگذره؟ گفتم این کتاب متابا نمادین پخشه این وسطا، هیشکدومو وا نکردم هنوز! پرسید شین خوبه؟؟ داشتم کلوچه میچیدم تو ظرف؛ یکم ساکت شدم؛ فکر کردم چند وقته باهاش حرف نزدم؟ از اولین بازیِ برزیل؟ گفتم سه هفته ای هست که فقط تو بیمارستان میبینمش و باهاش حرف میزنم! پرسید چرا؟ گفتم خیلی خسته م! حقیقتش اینه ولی که خیلی سر خورده ام، خیلی کلافه ام، خیلی اذیت شدم، خیلی حالم بهم میخوره که نمیدونم، خبر ندارم، نمیپرسم، نمیگه، حقیقتش اینه که من هفته به هفته داره میگذره ولی حوصله ندارم به مامانم زنگ بزنم، خواهرم که زنگ میزنه حتی دلم نمیخواد صداش رو بشنوم، بچه ها رو یک ماهه دارم میپیچونم، درس نمیخونم، فیلم نمیبینم، پازل نمیسازم! نگفتم ولی اینارو، حوصله نداشتم چون! گفت خوبه که تو نمیخوای! برای این میگه که خوشش نمیاد از ش کلا؛ بدبینه بهش، همون اول هم مخالفت کرد، برای من مهم نبود ولی! گفتم نمیدونم بیخیال، تو در چه حالی؟ گفت ببین یادته یکی بود که میگفت شهریار وار زندگی نکن، چند ساله دنیا مگه؟ گفتم آره یادمه، عجب آدم خوش خیالی بود! من رو ول کنیم، تو چطوری؟ و چایی و کلوچه رو گذاشتم روی میز
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۴
تی رکس

نظرات  (۳)

همین الان دارم گوشش میدمممممم
 کلید اسراری چیزیه؟؟
پاسخ:
نه والا :دی
۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۰ یکــ مَنــــ
هزار و یک شب خوبه :)
معتادش میشی
پاسخ:
فعلا که همش از جن و دیو و پری داره میگه :|
۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۴ پـــــر ی
چه خوبه آدم یه دوست اینجوری داشته باشه. من هر بلایی سر خونه ام بیاد خودم باید درستش کنم :/
پاسخ:
منم لنگ نمیمونم اگه نباشه :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی