در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

از قشنگیای بیمارستان!

سه شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ب.ظ

مریضِ شصت ساله ی جذابم؛ یه آقای فرهنگیِ بازنشسته ست که یه عالمه ورزش میکنه و وقتی ازش میپرسم سیگار؟ الکل؟ قلیون؟ با لبخند و قاطع میگه نه اصلا! از سنش کمتر میزنه و به شدت محترم، دوست داشتنی و پاسخگو و همکاره! مرتب و تمیز و خجالتی که نه اما انگار ترجیح میداد که من یه خانومِ جوون نباشم! صب که دیدمش عاشقِ بیانش شدم و مهربونیش و اون مدل حجب و حیای قشنگی که داشت! و اینکه سوال ها رو درست و کامل میشنید بعد جواب میداد و مجبور نبودم که مدام هدایتش کنم سمتی که میخوام، جاده خاکی نمیزد به عبارتی! همه سوال هام رو که پرسیدم رفتم سراغ معاینه؛ ناخوداگاه لبخند میزدم بهش همش و هیچ عجله ای نداشتم برای تموم شدن معاینه، نق نمیزد اصلا چون و از این قیافه های بابا ولم کنین نمیگرفت به خودش! سر و گردن رو که انجام دادم رفتم سراغ قفسه سینه و شکم؛ ریه ها رو سمع کردم و قلب. حس کردم کمی معذب میشه بهش دست که میزنم، واسه همین سعی کردم به حداقل برسونم لمسش رو؛ خیلی عادی شده برای خودم، از اول بخش داخلی بیشتر مریض هام بخش مردان بودن و نمیدونم چجوریه که بهتر ارتباط برقرار میکنن با من. ازش خواستم دراز بکشه و لباسش رو بزنه بالا؛ یه استغفرالله ریز گفت زیر لب و دراز کشید! اینجا لبخندم یکم گشاد تر شد و برای اینکه جمش کنم گفتم قول میدم اذیتتون نکنم؛ قبل از اینکه چیزی بگه، پسرِ جوونِ تخت بغلی که دیروز همین مراحلو رفته بودیم با هم با این تفاوت که بسیار اخمو و بی حوصله بود، جواب های کوتاه میداد و من باید کلمه کلمه ازش حرف میکشیدم و هی نفس های عمیق میکشید از سر بی حوصلگی، گفت با من انقدر خوش اخلاق نبودینا :| گفتم شما که کاپِ اخلاقِ مریض های منو داری آقای لام (که یعنی ببین من چه خوب حواسم هست!) ، پدرتون هم شاهده چقدر همکاری میکردی و باباش اینجا با خنده گفت آره واقعا خانوم دکتر. هی به این پسرم میگم شکر نعمت نعمتت افزون کند به گوشش نمیره اما :)) معاینه م که تموم شد لباسش رو مرتب کردم و بساطم رو (!) جم کردم و گفتم یه ساعت دیگه با دکتر شین میام بهتون سر میزنیم و رفتم بیرون و پشت در صدایِ نمکیِ اون باباهه رو شنیدم که میگفت الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی

نظرات  (۶)

۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۲ آقاگل ‌‌
یاد روزایی افتادم که پدربزرگ بیمارستان بود. یکی دو شب من پیشش خوابیدم. خدابیامرز تقریباً آبرو برای ما نذاشته بود. :)

پاسخ:
روحشون شاد باشه الهی :)
۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۷ از یک دیار نام آشنا
خدا همه بیمارا رو شفا بده صلوات
پاسخ:
اوهوم :)
ای جونم به این خانوم دکتر =)))
من که گفتم تو ازون دکترایی که ملت میان خودتو ببینن عموما مریض نیستن :))
پاسخ:
البته این هم هست که من بسیار پزشکِ حاذقی خواهم بود :|
۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۵ شهـــ ـــرزاد
چقدددر من توصیفاتت رو دوست دارم. یه آرامش باحالی داره نوشته‌هات :)
پاسخ:
چقدددر ممنونم ازت :دی
۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۵ از یک دیار نام آشنا
ولی من هربار که از بیمارستان فارابی رد میشم همش یاد شما میفتما
پاسخ:
خیلی وخته اونجا نرفتم! اسفند فارابی بودم
اون که صد البته =))
پاسخ:
بعله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی