در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

دلتنگِ توام، ای تو همانی که ندارم

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ ق.ظ
وخت گذروندن با خونواده احتمالا توی لیست انرژی گیر ترین کارهایی که انجام میدم، دومه. نمیگم اولیو فعلا، شایدم گفتم، نه میگم! نه ولش کن :)
حالا جدا چرا باید اینقد انرژی گیر باشه! همیشه همینجوری بوده چون، همیشه من باید میگفتم مامان هسته هلو رو نذار اونجوری روی میز، مهدی لطفا با لباس بیرون روی تخت من نشین، بابا سیگارت رو توی فنجون خاموش نکن، مامان نقشه هات رو از وسط جم کن، مهدی حوله ت رو باید بندازی رو رختآویز، بابا جوراب هاتو تو اتاقتون درار، کفشاتون رو بذارین تو جاکفشی، اون سبد کوچیکِ توی سینک برای تفاله چایه نه هر آشغالی، ظرفارو قبل از اینکه بذارین توی سینک، باقیمونده چیزی که توش بوده رو بریزین دور، لباساتون رو پخش و پلا نکنین، به شالِ من، کفش من، برس من، گیره موی من، به خودِ من، به من این همه دست نزنین! بله من به طرز وحشتناکی وصله ناجورِ خونواده ای هستم که شاید به نظرِ شما زیاد هم شلخته نباشن، اما از نظر من فاجعه ن! خونواده ای که فقط وقتی مهمون داره اصولی خونه رو جم میکنه و در بقیه موارد همینجوری سرسری! فارغ از این، هیچوقت، هیچکس توی اون خونه من رو درک نکرد. هنوز بعد از بیست و دو سال هررر بار بعد از اینکه به مامانم گفتم مامان با من ور نرو موقع بیدار کردنم، وقتی پیش هم نشستیم دست نزن این همه به من، به موهام، به دستام نمیتونه بپذیره! هنوز هم مهدی بعد از اینکه بهش میگم برو اونور تر بشین یا خودم قدِ اینکه دستامون بهم نخوره توی ماشین یا روی مبل ازش فاصله گرفتم، میگه چرا؟ چرا اینجوری میکنی؟ هنوز هم مشکلاتمون همون مشکلاتیه که از خیلی سالِ پیش داریم!
من هیچوقت نمیتونستم اون خونمون رو یه تنه بسابم!! تمام اینجا احتمالا یکمی از حیاط اونجا کوچیکتره و آشپزخونه ش قدِ هالِ اینجاست و من هیشوخت موفق نبودم تو تمیز کردنش و رسوندش به حد ایده آلم و میدونی؟ اگه صد نباشه دیگه مهم نیست بینِ صفر تا نود و نه چند باشه! خودم بودم و اتاقم و یه حرصی که از شلوغ بودنِ اطرافم همیشه میخوردم. همه حرکت ها برای من بولد بود، همه چی نشونه بی نظمی بود، از میزِ ناهارخوریمون که یه شکلِ عجیب غریبِ غیر قرینه بود تا لوسترایی که نصف لامپ هاشون سوخته بود! از نقشه های مامان که همیشه روی اپن بودن تا کتابِ تعبیر خواب بابا که هر بار میذاشتمش توی کمد، دو ساعت بعد باز روی میز تلفن بود.
حالا اینجا این خونه هشتاد متری قلمرو منه! کشوهای فریزر، یخچال، کابیت ها، کمد ها، مبل ها، گلدون ها و همه چی و همه چی همونجایی قرار میگیره که من خواستم و میتونم نادیده بگیرم بی نظمی هایی که توی ساختش هست و نمیتونم کاری کنم براشون و فقط گاهی سعی میکنم بپوشونمشون! بله قلمرو من مدام داره جارو میشه و دستمال کشیده میشه و مرتب میشه و هر چی حال من بدتر میشه چیزهایی که فکر میکنم نامرتبه بیشتر و نامرتب تر به نظر میرسه؛
این چند روز، این چند روزی که تحت فشار امتحانی بودم که ندادم و وضعیت نابه سامانی که خودم و شین داریم، حالِ بدِ بابا و سرفه هاش، آسمِ وحشتناک مامان که من تو این سالها هیچوقت اینجوری ندیده بودمش، فکرهای درهم برهم خودم و درسای روهم شده و تصمیم هایی که باید بگیرم و نمیگیرم و کاری که باید بکنم و نمیکنم و بلاتکلیفی و این افسردگیی که امید دارم با کلاس سنتور رفتن از پسش بربیام! این چند روز من کوه کندم انگار، و نمیتونی حدس بزنی چقدر وقتی خوابم خستم، وقتی بیدارم خستم، وقتی به گل هام آب میدم خستم، وقتی هر کاری میکنم خسته و کلافه و درمونده ام
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۷
تی رکس

نظرات  (۱۳)

هولدن که هی به من گیر میده که تفکرم فاجعه سازه باید این پست رو بخونه :)
منم همینجورم. هی میشورم و دستمال میکشم خونه رو. هیچوقتم نتونستم با مامانم اینا کنار بیام.
پاسخ:
نمدونم چی شد که اینجوری شد واقعا!
پس واقعاً خود مونیکایی!‌ :دی
پاسخ:
نه بابا خیلی بهترم :دی
آقا جهان به سمت بی‌نظمی پیش میره. این قانون طبیعته. چرا می‌خوای با قانون طبیعت مخالفت کنی؟ :دی
پاسخ:
جهان غلط کرده :|
و من تمام طول روز وقتی تو اتاق راه می‌رم، یا در حال درست کردن جای وسایل توی کمد و یخچال و کابینت هستم، یا برداشتن کیف و مداد و کاغذ و پوسته‌ی خوراکی از کف اتاق، یا برگردوندن کتاب‌ها به قفسه و درست کردن ترتیب کتاب‌ها، یا برگردوندن وسایل روی میزم به حالت قبل از استفاده‌ی هم‌اتاقی‌ها...
زندگی با آدم‌های دیگه و بودن کنارشون همیشه خیلی حس خوبی داره ولی مشکل از همونجا شروع میشه که هیچ کدوم به ترتیب‌هایی که توی ذهن تو هست اهمیت نمیده... 
+ فکر داشتن یه قلمرو از خودم با قوانین همیشه در حال اجرای خودم... حس خوبیه.
پاسخ:
منم دو سال و نیم سه سال خوابگاه بودم! سخت بود ولی خب تجربه بی نظیری هم بود، که بس بود البته :دی
+ اگه مثل منی که اینجوری زندگی کردن جوری غرقت میکنه که بازگشتی نداره!
چه جالب منم از تماس های بی مورد با آدم ها کلافه میشم! البته خانواده ام عیبی نداره با اونا حتی متوجه نمیشم کسی پیشم هم نشسته باشه!! ولی غریبه هااااا *__* نمی تونم تحمل کنم هر آدمی بدون در نظر گرفتن یه فاصله ی خاصی پیشم بشینه! اون سری تو تاکسی خانمه بچه اشو جوری نشونده بود به جای اینکه به خودش تکیه بده به من تیکه داده بود:| اینقدر وول خوردم تا خانمه فهمید ناراحتم و باذاخره بچه اش به خودش تکیه داد! یا یه بار تو اتوبوس خانم کناریم خوابش میومد و هر از گاهی سرش میفتاد روی شونه ی من :| و هرر بار سرش افتاد روی شونه ی من, من هم شونه امو کشیدم تا بیدار شد و در نهایت سرشو به سمت شیشه تکیه داد و بالاخره از من دور شد:|| 

پاسخ:
اوهوم میفهمم کاملا :دی
من رو نزدیک ترین آدمای اطرافم هم تو این مورد درک نکردن و این وقتی غم انگیز میشه که براشون توضیح میدی و از اذیت شدنت میگی و اونا یا دلخور میشن یا..
خانواده ت ایده آل منن:||
منم فقط وقتی قراره مهمون بیاد خونه رو مرتب میکنم و کلا عادت ندارم چیزی که برمیدارم رو سرجاش بذارم:)
پاسخ:
حتی فکر کردن بهش هم اذیتم میکنه :| به اینکه الان اون خونه چه شکلیه
به قول nelii خانواده ات ایده آل منن. من و مامانم دقیقا همین مشکلا رو داریم. فقط جامون برعکس شماست.
چی میشه اگه همیشه منظم نبود؟
اگه همیشه نظم باشه و نظم، عملا تکراره و بیشتر حال آدم رو یه بی نظمی ساده بهم میریزه. در عوض تو بی نظمی هروقت که جمعشون کنی و یه نگاه به دور و برت کنی حس خوبی بهت دست میده.
پاسخ:
من واقعا دیوونه میشم وقتی بهم میگن چی میشه اگه منظم نباشی؟ خب وقتی قابل تحمل نیست و تمرکز آدم رو میگیره و اصن نمیشه نمیشه دیگه! مامانت هم اینجوریه احتمالا و یکم منظم بودن شما خیلی آسون تر از شلخته شدن اونه :))
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۳ نیمه سیب سقراطی
یاد یکی از هم اتاقیام توی خوابگاه افتادم که اتفاقا بهم میگفت مونیکا:دی اصلا به قدری شلخته بود که حد نداشت،  من متنفر بودم ظرف غذای کثیفشو میذاشت رو میز،  شاید واقعا هفته ها طول میکشید تا بره بشورتش. یا همه چیزشو پهن میکرد کف اتاق،  دلت میخواست سرش داد بزنی. ولی انگار نسبت به این همه بی نظمی منو صبور کرد. هنوزم به چشمم میاد ولی کمتر منو میرنجونه.
پاسخ:
خوابگاه که اصن یه بساطی! ظرفا و لباسا و لوازم آرایش و اوووووف :|
من خیلی شلخته ام که:/ نظم اعصابمو بهم میریزه:/
پاسخ:
بهت نمیاد :دی
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۸ از یک دیار نام آشنا
حال این روزای خیلی ها همینه خستن
پاسخ:
تو هم؟ 
تو دقیقا منی که !!
دیروز درحالی که داشتم همه جا رو میسابیدم مامان میگفت ذوق داری ! گفتم ذوق ندارم از کثیفی و نامرتبی بدم میاد ! 
پاسخ:
مامانم تو خونه میخواست از من سوءاستفاده ابزاری کنه کاملا :|
برات بگم که من قبل از اینکه درس خوندن رو شروع کنم قشنگ خونه رو تمیز میسابیدم بعد میشستم سر درس :/ 
مورد داشتیم خواب بودم صدای تموم شدن کار ماشین لباسشویی اومده پاشدم لباسارو پهن کردم دوباره خوابیدم 😐
پاسخ:
ای جان عزیزم :)) من زورم نمیرسید به اون خونه همش تو اتاق خودم بودم
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۰ از یک دیار نام آشنا
بله حال ین روزای منم همینه 
پاسخ:
اوهوم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی