در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

ولکام تو داخلی :|

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ

امروز روز اول داخلی بود؛ و طبعا دیروز روزِ آخر رادیولوژی! و امتحانی که گند زدم. واقعیتش خیلی میگذره از آخرین باری که از یه امتحان این همه نا مطمئن پا شده بودم. میدونی چون جزئی از زندگیم شده، مهم نیست درگیر کارای عروسی خواهرم باشم یا فوت عمه جانم یا افسردگیِ پسا جدایی (!)، چمدونم بیخواب باشم، سرما خورده باشم، هر چی هم که شده باشه میخونم و امتحان هامو میدم و خیییلی خیلی کم پیش میاد وقتی که برگه رو تحویل میدم با خودم فکر کنم ممکنه یه بار دیگه این امتحانو بدم! فقط یک بار پیش اومده در واقع برام تو کل دوره درس خوندنم. این امتحان رو هم میدونم که تئوری رو دو سوم نمره رو میگیرم حداقل، اما گرافی ها رو خیلی بد نوشتم، و جالب اینجاست که میدیدم دارم اشتباه مینویسم اما می نوشتم، باید حداقل عزت نفسم رو حفظ میکردم و نمی نوشتم!


امیرِ تکِ پسرِ روتیشن داخلیِ ماست! من روز اول بهش گفته بودم ببینین فرزندانم، ما سه ماه اینجوری تاب نمیاریم! بیاین من و علی جابه جا کنیم من برم پیشِ یارِ غارم و اون یکی یارم و دیارم و اینا، شما دو تا هم با هم! علی گفتش که نه من چون روزه میگیرم میخوام آریا باشم؛ حالا امروز میگن توروخخخدا بیا اینور علی بره اونور! ولی کور خوندین من انتقام خواهم گرفت [خدا را به مخلوقاتش سوگند میدهد که آموزش با جابه جایی موافقت کند]

+ اون روزی که اون پست رمزیه رو مینوشتم اصن فکر نمیکردم این همه آدم اینجا رو میخونن :دی سوپرایز شدم!
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۱
تی رکس

نظرات  (۵)

ععهه، من رمز نگرفتم:|
پاسخ:
:دی
تازه منم چون روم نشد رمز نگرفتم:))
داخلیتون مبارک:/
پاسخ:
عه وا روم نشد چیه :)) چرا
گذاشتم برات رمزو :)
ممنون :| تبریک هم میخواد واقعا
اون پست رمزدار خیلی شخصی بود و فکر کردم هرچیزی بگم دخالت‌طوره. سکوت رو ترجیح دادم. :)
وبلاگت از اون زمونی که سیلور بودی تا الان که تی‌رکس شدی همیشه خوندنی بوده. لااقل برای من.
.
شاعرر میگه توی این چرخۀ سردرگم من می‌چرخم یا چرخ گردون؟
پاسخ:
اوهوم نه بابا دخالت چیه :)) اختیار دارین شما
همینجوری عرقِ شرمه که بر پیشمونی من میشینه :دی مرسی لطف داری

هعععععی
من کلهم یه بار تا مرز افتادن پیش رفتم. یه درس بی‌اهمیت دو واحدی که صرفاً برش داشتم تا با بچه‌ها دور هم باشیم! :)) ولی کم مونده بود بیفتم! منتهای مراتب بعد از امتحان، ان‌قدر مغز استادو با پروژه و تمرین اضافه سابیدم، ده رو گرفتم! :دی

+ پست قبلیه رو ساعت دو نصف شب خوندم، از دستت عصبانی شدم، چهل خط نصیحت نوشتم. اما خودم که دوباره خوندم، دیدم آدم نباید تو عصبانیت حرف یزنه! :|
فردا صبحش دوباره خوندم، این‌بار چهل خط هم‌دردی و راهکارِ غیرعملی و تخیلی نوشتم. اما خودم که دوباره خوندم، دیدم آدم نباید تو حالِ غلبه‌ی حس بر فکر حرف بزنه! :|
عصرش سه‌باره خوندم، چهل خط از تجربیاتم برات نوشتم ارشاد شی. اما خودم که دوباره خوندم، دیدم آدم نباید از اسرارش حرف بزنه! :|
شب چارباره خوندم. به سه بار قبلش فکر کردم. نتیجه گرفتم آدم بعضی وقتا کلاً نباید زیاد حرف بزنه! :|
خلاصه که صد و بیست خطی حدوداً نوشتم اما ارسال نکردم! :| :دی
پاسخ:
نمیشه همش رو بفرستی برام؟ جدا میگم! جالبه که هیچکی چیزی نگفت در صورتی که شاید اون پست جز معدود پست هایی بود که من واقعا نیاز داشتم حرف بشنوم در موردش!
در نوع خودش جالبه ولی؛ که بیست و پنج نفر رمز خواستن ازم و دو نفر کامنت گذاشتن :/
منم الان دیدم که عه! رمز داده میشد! پس برا منم لطفا.. :)
پاسخ:
چشم :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی