در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

غمِ پنهان

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ب.ظ

اواخر بخش جراحی بود، ده روز آخر فکر کنم؛ من خسته میشدم واقعا؛ بار خیلی از معاینات فقط روی دوشِ من بود، چون تنها دخترِ گروه بودم و خب خیلی از خانم ها نمیخواستن استاجر های آقا معاینه شون کنن و اینجوری بود که من از هشت تا دوازده سر پا بودم و به عنوانِ اولین بخشم کمی تا قسمتی بی تجربه، دکتر بربن.د میگفت تو با این حجمِ مسئولیت پذیری در قبالِ مریض وسط های داخلی دیگه همه انرژیت رو از دست دادی!

اون روز من خسته بودم واقعا و فقط دلم میخواست تموم شه نوبت های کلینیک، پویا و مصطفی وایساده بودن کنار دکتر و داشتن نتیجه عکس و آزمایش های مریض رو میدیدن، مریضی که من داشتم شکمش رو معاینه میکردم، مصطفی به من اشاره کرد که بیا. یه کیسِ کنسرِ پانکراس بود که سرویِ شیش ماهه (یعنی شیش ماه زنده میمونه) براش تخمین زده بودن و این خانوم کی مراجعه کرده بود که نتایج رو نشون بده؟ اواخر ماهِ پنجم از زمانِ انجامِ آزمایش ها، و عملا و حتی تئوراً (!) هم نمیشد کاری براش کرد. اون روز تو لابیِ وسط بخش ای ان تی و جراحی نشسته بودیم و داشتیم فکر میکردیم کدومش سخت تر بود؟ مریضی که ما کنارش بودیم و احیا نشد یا این مریضِ زنده ای که میدونستیم چهلمش میوفته آخرای اردیبهشت؛ شاید این غمی که توی دلم حس میکنم امروز، برای اون باشه
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۴
تی رکس

نظرات  (۱)

فکر کنم زنده باشی بدونی چهلمت میوفته آخرای اردیبهشت سخت تر باشه ...
پاسخ:
اوهوم برای من هم دیدن این مریض ها سخت تر از مریض هایی که یه آن میرن! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی