در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

طلبکار بودن در عینِ بدهکاری از صفاتِ بارزِ وی بود

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۵۲ ب.ظ

دیشب دوازده اینا بود که مصطفی پی ام داد فردا هشت با دکتر صاد بیمارستانِ بیست و دو! مائم خب طبیعتا امروز هشت پاشدیم رفتیم؛ ولی متاسفانه خلاصه جریان این بود که بشینین تا بیاد (!). یه ساعتی که گذشت به مصطفی گفتیم بابا زنگ بزن ببین جریان از چه قراره؛ و زنگ زد و جریان از این قرار بود که من میام اما ریپورت دارم، ما که کلاس نداشتیم، چرا به من زنگ نزدین دیشب، کنسلین پاشین برین؛ تهشم گفته بود به بچه ها بگو که تقصیر خودمه که دیشب زنگ نزدم به دکتر :| خلاصه ما جم کردیم که بریم، وسط راه گفتن که زنگ زد گفت بمونین میام یه ساعت نومو پریتوئن میگم و میرم، فلذا یا همون پس بنابراین ما دوباره برگشتیم تو کلاس و نشستیم تا بیاد؛ البته ما رفته بودیم تریا و گفته بودیم وقتی اومد به ما زنگ بزنین. بعد که محمد زنگ زد و ما دوان دوان رفتیم سر کلاس، دیدیم که استاد داره به علیرضا میگه اون درو وا کن، (قبلا اذعان داشتم که به دلایلی ما آواره شدیم و این کلاس بسیار نامطلوب، کوچک و سه دره است) و علیرضا با صندلیی که چسبیده به در داره میگه بابا خانم دکتر وا نمیشه و دکتر میگه پاشو صندلیو وردار، درو وا کن بعد صندلیو بذار و بشین و علیرضا همونجوری که نق میزنه تو اون فضای کوچیک داره سعی میکنه این کارو بکنه و که یهو دکتر میگه بابا شما دیگه کی هستی و علیرضا که خودش رو کشته بود ساعت هشت برسه به کلاس و دکتر تاخیر داشت یه عالمه و حالا هم اومده بود و داشت هی اُرد میداد عصبانی شد و گفت مممن کی هستم؟؟؟؟ اینجا کلاس یهو تو یه سکوت مرگبار فرو رفت و بعد دکتر گفت شما فامیلت چیه؟ :/ اینجا دیگه علی موفق شده بود و داشت میشست سر جاش ولی کل کل کماکان ادامه داشت، اما خب بالاخره پایان یافت؛ پایان یافتن بحث مقارن شد با درگیری استاد با موس و اسلاید ها و اینا که پویا گفت خانوم دکتر اول بزرگش..... و قبل از اینکه جمله ش رو تموم کنه دکتر گفت پاشو برو بیرون :| دوباره همه پوکرفیس و سکوتِ مرگبار با یه علامت سوال بزرگ که تو چه مرگته امروز بابا؟ حالا پویا با مظلومیت داره توضیح میده که میگه عه تو بودی؟ من فکر کردم اون آقاییه که از اول داره نق میزنه :| در مجموع تا آخر کلاس کسی جرئت حرف زدن، تکون خوردن، سوال پرسیدن و نفس کشیدنِ صدا دار هم نداشت!

و خب بله تقصیر مائه که اسفند همه رادیولوژیست ها رفتن مرخصی و فروردین کلا استاجر ها تعطیلن و در نتیجه ما الان بیست نفریم و از قضا یهو یادشون اومده بخش انکولوژی باید فوری شروع به کار کنه و ما باید بریم به یه کلاس سه دره ی کوچیک با سیستمِ تهویه ای که در حد بال زدن سه تا مگسِ خسته هم جواب نمیده!

+ روزی که اساتید بفهمن هر چقدر آن تایم تر باشن و محترمانه تر برخورد کنن؛ جذاب تر، خوردنی تر، حرفاشون شنیدنی تر، درسشون یاد گرفتنی تر، سطح دانششون به چشم بیاد تره و همچنین وظیفشونه بابا، چه برخوردیه خب واقعا :| و ما ارث هیشکیو نخوردیم، اون روز من میتونم برم آسوده بخوابم
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۷
تی رکس

نظرات  (۳)

توی کتاب مردی درتبعید ابدی، شیخ بهایی به این دلیل ملاصدرا رو به شاگردی قبول می‌کنه که ملاصدرا سوالی ازش می‌پرسه که بهایی نمی‌تونه جواب مشخصی بهش بده. این رو بذار کنار اساتیدی که ما طی دوران تحصیل به خودمون دیدیم. اساتیدی که فکر می‌کردن چون چندسال بیشتر با برخی کتاب‌ها سروکله زدن پس در همه زمینه‌ها حق دارن که بیشتر بفهمن. و همیشه همه جا حق با اوناست. و اگه بهشون خرده‌ای می‌گرفتی حساب کارت با خود خدا بود :|
پاسخ:
این باسوادانِ کم شعور!
و ما ارث هیچکیو نخوردیم://
پاسخ:
والا :|
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۱ از یک دیار نام آشنا
یه جایی گفتی اُرد.ارد چی هست؟
پاسخ:
دستور و اینا دیگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی