در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

میشناسد چشم هایش را؛ این اسیر قلعه ی جادوست

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ق.ظ

همین که آخرینِ نارنجیِ خورشید محو میشه از آسمون، طلسم بیدار میشه. آروم تکیه میدم به دیوارِ کم عرضِ بغلِ پنجره قدیِ هالِ خونه کم نورم؛ پرده رو یکم میزنم کنار؛ به کوچه ی تاریک شده نیگا میکنم و فکر میکنم "من نباید این همه خو بگیرم به شبای تنهایی و سکوت"! اما هر شبی که میگذره این طلسم محکم تر میشه

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۵
تی رکس

نظرات  (۴)

سعدی می‌فرماید: 
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد / ترس تنهایی‌ست ورنه بیم رسواییم نیست
رسوای تنهایی نشی صلوات! :دی
پاسخ:
میشم میشم :دی
ببین البته من فقط کافیه شبا خسته باشم خوابم ببره :)) وگرنه تو هوای روشن کاملا نرمالم :|
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۶ از یک دیار نام آشنا
چاره چیه باید سر کنیم دیگه 
پاسخ:
اونوم :)
از زمره همین طلسم شدگانم و سلام می کنم بهت از همینجا
پاسخ:
به روی ماهت :))
من چرا یاد شازده کوچولو افتادم؟ در حالی که پست ربطی به اون نداشت؟ شاید اثرات خستگیه. :)

پاسخ:
یعنی تو خسته ای یا من؟ :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی