در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

وختی که حرف آخرم رو میزدم رفتی

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ب.ظ

دیشب ساعتای چار بود، خواب میدیدم دکتر ز داره میگه من اصلنم نگفتم به استاجرا درمان نمیدم، بعد فک کن، از خواب پاشدم، یک خوابیده بودم، چار پاشدم نشستم اون پن شیش صفه درمانو خوندم و شیش تا هفت خوابیدم باز و بعد پاشدم رفتم بیمارستان. سر کنفرانسا چرت زدم تقریبا، به جز مبحثِ سپهر! یه جور دوست داشتنیی عاشق درسه و آدم نمیتونه وختی چیزیو توضیح میده بهش توجه نکنه. بعد امتحان دادیم و برگه ها رو جم کرد و جوابا رو خوند و خسته نباشین! میدونی؟ گفته بود فلان بیمار اومده، من اصن نکته به اون گندگی رو ندیدم، که خب بابا طرف تندرنس شیکم داره، عوضش یه جایی توی خط دوم میون یه عالمه حرف دیگه نوشته بود با شکستگیِ لگن، منم گفتم عه اندیکاسیون سی تی و.. خب بریم سوال بعد :| دقیقا از اون مدل رفتارا که به همه دری وریا بها میده آدم ولی به اصل حرف نه! یاد اون آهنگه افتاد بودم که میگف "وختی که حرف آخرم رو میزدم رفتی"! بنابراین تصمیم گرفتم دیگه وختی که ملت حرف آخرشونو میزنن نرم کلا، خیلی کار بدیه چون، هر چن خیلی پیش اومده که وختی من داشتم حرف آخرمو میزدم رفتن. اهمیتی نداره بعد یه مدت البته، یعنی یه روزی میاد که میبینی واقعا براش مهم نبوده حرف آخر چیه، یا خودش حدس زده یا ترجیح داده نشنوه اصلا یا هر چی، به هر حال رفته، بعد کم کم یه ماه و دو ماه و سه ماه و اِن ماه میگذره و تو هنوز حس میکنی یه چیز نیمه تموم تو زندگیت داری، یعنی یه جمله ای که ته نداره، همینجوری مونده، و یه روزی اونقد ازش میگذره که بالاخره اون خطی که توش یه جمله نا تموم بوده رو گم میکنی

امروز با "د" حرف میزدیم، راجب تنهایی زندگی کردن پرسید، گفتم من اونقد خو گرفتم به این زندگی که دیگه زندگی با یکی دیگه برام قابل تحمل نیست! میدونی، از بیمارستان که میزنم بیرون، به این فکر میکنم که میرم خونه، دوش میگیرم، یه لیوان شیر گرم درست میکنم، کنار شومینه میشینم و کم کم گرم میشم و خوابم میبره. یه وختایی نیم ساعت، یه وختایی تا شب، هر چقد که باشه حس میکنم هیشوخت هیجا اینقدر آروم و عمیق نمیخوابیدم. آره خلاصه، آروم و کرخت و کم حرف و درسخون و تنهائم و این منو آروم تر و کرخت تر و کم حرف تر و درسخون تر و تنها تر میکنه
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۱۰
تی رکس

نظرات  (۳)

آقا حرف آخر مگه "ی" نیست؟ پس ملت چرا ملت اینقدر درگیر حرف آخرن همیشه؟ نمی‌دونن یعنی؟
(خب پست رو که نفهمی کامنتی می‌ذاری که گذارنده پست هم نفهمه تلافیش در بیاد همینه اصلاً:d )
پاسخ:
شی شده؟ :)))))
تنها زندگی کردن خیلی خوبه ...
پاسخ:
خوبه ها ولی عادت کردن بهش خیلی دردسر سازه!
تنها زندگی کردن دلتنگی های خاص خودش رو داره ولی یه تجربه ی منحصر ب فرده.
من کشته مرده اون لحظه ای ام که از خواب پریدی، درس خوندی و دوباره خوابیدی :-))
پاسخ:
آره واقعا حیفه تجربه نکردنش
خیلی اینجوریم من :| باورت میشه شب کنکور خواب میدیدم فلان فرمولو یادم رفته پامیشدم چکش میکردم دوباره میخوابیدم :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی