در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

از کی بپرسم چرا؟

دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ

ده صب بود که مهدیه اومد بیدارم کرد، گفت شماره بابای سپیده رو داری؟ چشام وا نمیشد. گفتم ولم کن بابا، دیدم صداش میلرزه، گفت تصادف کرده وحید! پریدم از تخت بیرون و ده دقیقه بعدش سپیده رو دیدم که گوشی به دست بغل دیوار سُر خورد و با بهت گفت یعنی چی فوت کرده؟؟ و من و پردیس و مهدیه که با دهن باز زل زده بودیم بهش. اولین پروازی که بهش میرسید ساعت یک بود، تا اون موقع وسط بهتش هر از گاهی گریه میکرد و میگفت یعنی چی؟ وحید؟ من دیشب باهاش حرف زدم که، وحید؟ چرا وحید آخه؟ من فکر کردم میخوان بگن بابابزرگ مُرده؟ وحیدِ بیست و چار ساله من آخه؟ دلم ریش میشد کنارش و تو بغلم هی لرزید و فشارش دادم و پروازش هی تاخیر خورد و هر بار که پسر جوون دید و پرواز شیراز اعلام شد و گوشیش زنگ خورد چارتایی با هم زدیم زیر گریه! اونقد دستم رو فشار داده بود که سرخ شده بود دستم و اونقد نذاشته بودم پوست ناخنش رو بکنه و اونقدر هر بار که چونه ش لرزید التماسش کردم نخوره بغضشو و اونقدر چشای هر روز بدتر از دیروزم گریه کردن که هیچی نمونده تو تنم. مهدیه رو که از معده درد میپیچید به خودش بردیم بیمارستان و چای زنجبیل به خوردش دادیم، خواستم بخوابم که دونه دونه بچه ها شروع کردن به زنگ زدن، چشامو و سرمو فشار میدادم و به سپیده فکر میکردم و میگفتم آره وحید دیشب تصادف کرده، آره سپید رفت ساری. خودم زنگ زدم به آیدا و گفتم و گفتم و اشک اونو هم دراوردم. سپید که زنگ زد باز گریه کردیم باهم و گفت دیشب تو جاده دریا.. ندیدمش.. مامانم دیوونه میشه.. من چیکار کنم؟ ما که نباید اینجوری میشدیم، من بدون وحید دق میکنم و میدونی من چی بگم بهش؟ دلم لهه براش، برای وحید که عکساش و خاطره هاش رو دیدم و هی حرف زده و ازش برام گفته و دوست دخترِ شیرازیش و آخه چرا اینجوری شد؟ باید بمونم و امتحان بدم و نامه شورا بنویسم برای سپیده و نذاریم نه ماه جا بمونه، حرصم در اومد از آموزشی که گفت نامه میخواد و گواهی فوت برادر،، و خب اینو میشه به سپید گفت آخه؟ 

نه درس میخونم و نه میخوابم و نه چشام خوبه و نه خودم و هیچی! تمام امروز حس کردم یه وزنه صد کیلویی رو قلبمه و هر بار که نفس کشیدم سنگینیشو حس کردم، کاش بگذره این روزا
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۴
تی رکس

نظرات  (۳)

ادم چی می تونه بگه؟!
ارزوی صبر دارم واسش
پاسخ:
هیچی واقعا
۰۴ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۱ خانومی ...
چقدر دردناک و تلخ ...
منم نمیدونم چی بگم 
پاسخ:
اوهوم
۰۴ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۷ مترسک ‌‌
یه مورد خیلی تلخ هم ما داشتیم که یکی از بچه‌ها دقیقاً شب کنکور، پدرش فوت شد...
این مدل غم‌ها، غم عزیزان خیلی نزدیک، خیلی خیلی بده...
خدا صبر بده...
پاسخ:
خیلی تلخه از دست دادن ها

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی