در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

برگشتم مشد

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۳۷ ق.ظ

جدا که وضعیت اسف باریه، تب و لرزه یا نمدونم چی، از خواب بیدار میشم به شدت گرمه، گردنم و موهام خیسه از عرق، پتو رو میندازم اونور و یه غلت میزنم، و سی ثانیه بعد از شدت سرما باز میپیچم تو پتو و باز همین؛

 میدونی داشتم خواب میدیدم مرغ عشق خریدم، فک کنم واسه این بود که رفته بودم میوه بخرم، دو تا مرغ عشق داشت، زرد بودن؟ تو خواب من زرد بودن، من پرنده هارو دوس ندارم ولی، یه جورین، مخصوصا وختی بیشتر از یکی باشن، کنار هم ترسناکن، نمدونم خلاصه! غروب رفتم نون خریدم، بعد اومدم از این یکی سوپرمارکته یکم خرت و پرت خریدم، دیدم مچ دستم واقعا نمیتونه تحمل کنه تا میوه فروشی، بعد باز با یه وزنی اضافه بر وزن اینا بخوام برگردم. برگشتم وسایلو بذارم، گفتم ولش حالا تا طبقه چار نرم، بذارم همینجا، بعد فکر کردم اگه مثلا یه ماشین از روم رد شه، تا وختی بهبود پیدا کنم یا اینکه بهبود پیدا نکنم اصلا بستنیام آب میشه، واسه همین تا طبقه چار رفتم گذاشتمشون تو فریزر و باز اومدم رفتم میوه فروشی، نمدونم چرا دلم میخواست انگور بخرم، ولی من انگور نمیخورم که، چون بدم میاد از قیافش و هسته هاش و اون شیرینی مسخره ای که ته گلو ایجاد میکنه، ولی از وختی اومدم نصف ظرفیت مغزیم داره پیام چرا انگور نخریدی میفرسته به قشر، قشر هم هی سعی میکنه بهشون بفهمونه که بابا این انگور نه تنها دوس نداره، بلکه بدشم میاد، چه گیریه دادین خب؟
میدونی دیروز که بابا داشت چمدونم رو میاورد اونجوری نفس نفس میزد خیلی دلم گرفت، بعد فک کن تولد مامان بود بیست و پنجم، چند سالش شد؟ چهل و چار! واقعا نمیتونم باور کنم، یعنی بابا پنجاه و یه سالشه، یعنی من بیست و یک سالمه و مهدی یازده و اینا، خیلی مسخره ست اینجوری، اگه بابا پنجاه و یک باشه پس باباجی چی؟ هشتاد لابد! چون بابا بچه ی سومه، واقعا مسخره ست
دیشب تا صب هی غلت زدم رو تختِ بالای اینوریِ آخرین کوپه ی آخرین واگن قطار، یکم هاوس دیدم البته، ولی مگه یه لپ تاپ چند ساعت شارژ نیگه میداره، لپ و تاپ و گوشی رو هم چی؟ مجبور شدم ده ساعت از شونزده ساعت رو هی به خودم بپیچم هی فکر کنم کجای راهو اشتباه اومدم که سرما خوردم باز؟
سپیده هم گفت که مامانش میگه مربای تمشک دوس دارم یا شاتوت؟ گفتم لواشک :| گفت لواشکم گذاشته برات، گفتم تمشک پس! منم برات پسته تازه آوردم، البته مامان گفته بود کلمپه هم ببر براش، من گفتم دیگه واقعا این یکیو کجای دل چمدونم بذارم، الان یکم احساس گناه میکنم ولی، خیلی کلمپه دوس داره چون
مروارید، اون گلِ رز که گلدون سفید داشت، خیلی مریضه به نظرم، نمدونم چیکار کنم، همش نیگاش کردم و غصه خوردم، مامان میگه ببر بکارش تو باغچه، کدوم باغچه آخه؟ بعد خب سپید بیاد ببینه به این روز افتاده ناراحت میشه که. ولی حسن یوسف و گل یخم خیلی بزرگتر شدن و سرحالن مثکه :)
تابستون مثکه تموم داره میشه ولی امسال (شاید باورتون نشه ولی امسال رو امثال نوشته بودم، برای همین رفتم یه دستمال خیس کردم گذاشتم رو پیشونیم که تبم بیاد پایین نورون هام نمیرن) فصلا فقط هواشون و میوه هاشون با هم فرق داشت انگاری، یعنی الان اگه از اون انشاها داشتیم که تابستان خود را چگونه گذراندید با یه دفتر سفید میرفتم وامیستادم اونجا، شونه هامو مینداختم بالا میگفتم هیشجوری
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۳۰
تی رکس

نظرات  (۴)

منم میخوام برای تولد یکی از بچه ها کادو کلمپه بخرم:دی
پاسخ:
عههههه چه ایده خوبی :دی
سلام ما رو به مشهد برسون *__*
پاسخ:
سلامت باشین :دی
رفتی حرم دعامون کن
پاسخ:
چشم :)
۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۳ نار خاتون
جدی جدی شاید بیاما:))
پاسخ:
به به :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی