در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

نیابی بازم..

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ

این روزا خیلی چیزا میخوام بنویسم، ولی حقیقتا نه وقتی هست و نه آرامش پای نوشتن، نشستن!

روز امتحان غدد، بیرون که اومدیم، چارزانو نشسته بودم رو نیمکت بغل در ورودی، دونه دونه بچه ها اومدن بیرون، من واقعا جرئت چک کردن جواب هامو نداشتم، به سپید اینا گفتم برین اونور توروخدا، کنار من سوال و جواب راه نندازین، پری موند کنار من گفت منم نمیتونم چک کنم، اعصابشو ندارم، کیانا که عملا داشت گریه میکرد و بقیه هم دنبال استاد! من شبش خیلی بهم سخت گذشته بود، خیلی بی خواب بودم اون روزا و همون وختیم که میخوابیدم زهر بود برام؛ ع اومد گف چه کردی؟ گفتم ول کن توروخدا، به میمم زنگ زده بودم گفتم نمیدونم چیکا کردم، هنوزم واقعا مطمئن نیستم نصف اون سی و سه تا سوالو جواب داده باشم؛ دید من خواب خوابم، رفت هایپ خرید اومد، بعدش رفتیم با دکتر ط -استادِ پاتو عملی- حرف زدیم، گفتیم استاد بخدا ما نمیتونم وایسیم برای کلاس، ما اصن نمیتونیم امتحان بدیم و اونقدر زار بودیم که گفت خیله خب من بر اساس حضور و غیاب ها بهتون هیژده نوزده بیست میدم؛ خیلی خوبه لعنتی، کاش همه وختی اینقد مظلوم و درمونده بهشون میگفتی بخدا دیگه نمیتونیم میفهمیدن
بعدا یه دور با مامان بحثم شد، کلا این روزا خیلی حرفمون میشه؛ خاله میگف مشهد بمون ما بیایم تو کمکمون کن دو قلوعا رو نیگه داریم، گفتم من خستم خاله، گفت اول مهر ما باهات میایم پس، گفتم من شیشم امتحان دارم، ناراحت شد، مامان قهر کرد که تو اون دو روز امتحان نداشتی ولی با من نیومدی و اینا، قشم و بندر دو روز موندیم و کوفتمون شد واقعا؛ چون همه هی از هم انتظار دارن و چون همه به شدت درگیرن و به شدت خسته و لهن! بعد هی باید بهم جواب پس بدن چرا تولد همو فراموش کردن، چرا زنگ نزدن به همدیگه، چرا به اون یکی کمک نمیکنن، چرا نمیمیرن اصن؟ میدونی خب، آدم تا یه جایی میتونه بیست و چار ساعت فکر کنه که باید چیکار کنه، چیکار کنه که نرنجه هیشکی، چیکار کنه که بتونه به همه زنگ بزنه، همه درساشو بخونه، خسته نباشه، فرصت کنه غذا بخوره حتی! بعد چند وخت یهو میبینی نمیشه واقعا، مثه همون وختی که بین دونده ها، یکی دیگه نمیدوئه و هی بیشتر عقب میمونده و آخرش میشینه رو زمین و دیگه هیشکار نمیتونه بکنه، و میدونی اونجا خیلیا بهت میگن تو هیشکار نکردی، نمیگن ما خیلی به تو فشار آوردیم، ما مدام قهر کردیم، مدام دلخور شدیم، مدام مجبورت کردیم بدویی، تو تنها زندگی میکردی، یه عالمه درس داشتی، یه عالمه کار داشتی، سه ماه آرزوی دو روز بیکاری داشتی بتونی یه فیلم دایناسوری ببینی؛ هیشکی اینارو نمیبینه، و همه حرفاتو بهش میگن بهونه آوردی، بهونه میاری، خاله میگه بهونت درسه، مامان میگه دوس نداری با ما باشی، ف میگه منو یادت رفته، بعد من دقیقا عین همون دوندهه که دیگه نمیدوئه دیگه نمیخوام بدوئم! چون نمیتونم دیگه و حتی حالا که امتحان ندارم و میتونه بهم خوش بگذره، انگار کسی دوس نداره بهم خوش بگذره چون هیشکی نمیبینه من چقدر این مدت دویدم
موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۹
تی رکس

نظرات  (۵)

به نظر من که رویه ی مناسبی رو در پیش گرفتی؛ نباید انقدر از خودت بزنی که انتظار بیجا درست کنی، شاید اوایل ناراحت بشن ولی عادت میکنن کم کم!
پاسخ:
حیف رابطه هاست، کاش میفهمیدن
گوش کن اینم می‌گذره٬ خاطره‌شو باد می‌بره..
پاسخ:
اوهوم :)
توقع و انتظار آدمها هیچ پایانی نداره. تو راه خودتو برو
پاسخ:
نه نداره واقعا
قوربون فیلم دایناسوری دیدنت برم :*
پاسخ:
خدا نکنه ^____^
بمیرم برا این تیکه فقط *__*

یه عالمه کار داشتی، سه ماه آرزوی دو روز بیکاری داشتی بتونی یه فیلم دایناسوری ببینی؛


پاسخ:
دور از جونت :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی