در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

دو سه سه دو

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

اون خونهه که در شرف گرفته شدن بود، گرفته نشد. چون که اون خونواده سه نفره ای که میخواستن از اونجا برن دیگه نمیخواستن برن.

یادته گفتم به فاز دوم امتحان پاتو نزدیک میشویم؟ یهو به خاطر تعطیلات مرداد ازشون فاصله گرفتیم و حالا باز داریم بهشون نزدیک میشیم. من از این نزدیک شدن به فاز دوم امتحان پاتو، به قلب و ریه و غدد متنفرم؛ مثل سگ استرس دارم و مثل خر توی گل موندم.
خونه ای که بعدا دیدیم، نزدیک خوابگاست، دو روز پیش دیدیم و دو شب پیش قرارداد بستیم و دیروز رفتیم نصف وسایلش رو خریدیم. از چیزی که فکر میکردم پروسه خسته کننده تر و عذاب آور تریه! جدا میگم، من اصلا به این موضوع که بالش میخوام، رنده میخوام، ملاقه و آینه و پودر لباسشویی و فرش و عدس و زردچوبه و همه اینها رو میخوام فکر نکرده بودم! مثلا در حالت عادی نمکدون رو کسی فکر نمیکنه باید بخره، یا اینکه پرده، من وقتی خودم رو خفه میکردم برای خونه پنجره دار واقعا فکرش رو نمیکردم این مسخره بازیا به دنبالش اتفاق میوفته. البته میدونی، شاید اگه در شرایط بهتر و آرومتری بودم، موهام رو گوجه میکردم بالای سرم، یه روسری کوچیک بنفشِ سه گوش میپوشیدم، یه شلوارک و تاپ و میوفتادم به جون اینجا؛ بعد با لبخند مثلا پرده ها رو آویزون میکردم، باد روتختی رو خالی میکردم و لبخند میزدم :| همینجوری که با لبخند زل زدم به آینه یه پیس شیشه پاک کن و بعد دستمالی که به صورت مورب از شمال شرقی آینه میومد به سمت جنوب غربی و لبخند :| من رو در خودش نمایان میکرد! میرفتم گلدون های رنگی رنگی میخریدم و تو راه آلبالو میخوردم؛ و از این دری وری ها
ولی عوضش من مثل چی نصف خریدهامو دیروز کردم و موندم توی خونه امروز، با یه خانومی که قدش به کابینت های بالا نمیرسه؛ چارپایه هم نداریم؛ و من میمون وار ازشون آویزون میشم و دستمال میکشم و اینها؛ شلوارک هم ندارم، یه جین آبی روشن که از شدت تنگی تمام خون بدنم رو توی پاهام جمع کرده. نصاب یخچال هنوز نیومده و ما آب گرم میخوریم. دیشب روی گلیم فرشی که برای آشپزخونه خریدیم خوابیدم و استخوان اسکاپولام دفورمیتی پیدا کرده انگار. شام کالباس خوردم و صبونه دو تا دنت طالبی!
ظرف هام گل صورتی دارن و دوسشون دارم!
بدون لبخند زل میزنم به شیشه های پنجره، بعد بغض میکنم برای کنجدِ سقط شده ی باران و اینکه نمیتونم کنارش باشم این روزارو.
آره میگفتم؛ خونه طبقه چهارمه، وسایلم رو از خوابگاه نیاوردم، جزوه هام هتله و سی و یکم اولین امتحانمه! یه حالی دارم شبیه به بچه ای که دنبال توپش دویده وسط جنگل و اون وسط با بهت وایساده و نمیدونه کدوم وری بره! همین الانم به سپیده زنگ زدم گفتم کلاست که تموم شد بیا پیشم من دارم دیوونه میشم و واقعا دروغ نگفتم :| یدونه از اون گلیم فرشا آوردم تو اتاق پنجره ای و دو تا بالش تکیه دادم به دیوار و منتظرم که بیاد

[اینارو صب نوشتم، بعد نصاب تلویزون اومد، بعد مامان اینا، بعد من رفتم خوابگاه و بعد بابا اومد نصف وسایلم رو برد؛ من فکر میکردم همش رو دادم البته، بعد دیدم هنوز یه عالمه مونده هنوز، و الانم دونه دونه داره یادم میاد چه چیزایی رو جا گذاشتم، کامران مثلا :| و بچه و لیوان دمنوش و اینا؛ بعدش دونه دونه اومدن یخچال و گاز لباسشویی رو نصب کردن؛ و بعد باز اونقدر کار و اینا که این پسته نصف موند؛ الان ولو شدم روی زمین، تمام نقاط بدم درد میکنه، استرس تمام وجودم رو گرفته و باز به حالت بهت و اینا فرو رفتم! و چون نمیدونم قبلا چی گفتم پست رو همینجا تموم میکنم :|
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۷
تی رکس

نظرات  (۷)

آقا داستانات دنبال کردنیه مرسی که مینویسی
پاسخ:
خواهش میکنم :دی
و در ادامه به پاتو فکر کن. :)
انتهای پست باید به پاتو ختم بشه. 

امروز داشتم فکر میکردم چند وقتیه وبلاگ تون به روز نشده. خب مشخص شد چرایی داستان. 
پاسخ:
اوضاع بسیار بلبشوست آقاگل :| بسیار :|
خونه‌ی نو مبارک. [سکوت می‌کند. به مغزش فشار می‌آورد تا جمله‌ی قشنگی، آرزویی چیزی با موضوع خانه‌ی نو بنماید...] چرخ نداشته‌ش بچرخه برات همیشه! [... که ظواهر امر نشان می‌دهد گویا مالیده است!!]
پاسخ:
ممنون دکتر ایشالا تو دومادیت قر بدیم [بعد از ساعت ها تلاش برای پیدا کردن جواب تعارفات مرسوم :| ]
واقعا منم فک نمیکردم این همه دنگ و فنگ داشته باشه :/
حالا هز وقت ک همه چی که به روال عادی و مناسب برای زندگی برگشت امیدوارم درسای شیرین تری از پاتو رو بتونی توی خونه ت بخونی :دی
پاسخ:
آره منم امیدوارم [سرش را به دیوار میکوبد] :دی
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۲ میرزاده خاتون
من کل دوران عمومی رو خوابگاه گذروندم و خاطره های خیلی خوبی دارم
ولی گفتی هتل،یاد همسرم افتادم که بخاطر درگیری از خوابگاه زده بود بیرون و کل یه ترم رو تو هتل گذرونده بود.خیلی هم خوش گذشته بود بهشd: می گفت غذا که آماده بود،رُفت و روب اتاق هم یکی دیگه انجام می‌داد. واقعن زندگی دانشجویی ایده‌آل D;
پاسخ:
منم امتحان های دو ترمم رو هتل بودم و سه سال خوابگاه و حالا خونه :)) واقعا هر کدومش عالمی داره /:)
شاید الان دیر باشه ولی سنجاق قفلی و نخ سوزنم لازم داری. بخر. :دی
پاسخ:
آره این رفته بود تو لیست از قلم افتاده شده ها :)))
۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۶ نیمه سیب سقراطی
 دو هفته دگ باید جمع کنم برم خوابگاه، نصب گاز و یخچال و پرده نداره ولی توی ذهنم هی هر روز عدس و تشت و چای سبز و دارچین و سه شاخه برق رژه میرن ...
پاسخ:
چقد من اینایی که تو ذهنتن رو زنده میبینم هنوز :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی