در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

مام بام باو*

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

این سه چار روز قد سال گذشت برا من؛ یعنی میدونی خیلی وخته که خیلی وختا قد سال میگذره ولی بازه های زمانیش اینجوری نبود قبلنا؛ مثه میگرن دقیقا؛ مثلا کل دوره پیش دانشگاهی و کنکور من دو بار از اون سردردا داشتم، بعد مثلا سال اول دانشگاه شد سه چار ماه یه بار، الان دیگه نمیتونم بگم چن وخت یه بار دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار؛ نکته درسی این که امروز دکتر ز میگفتش پروپرانول واسه سردردای میگرنی خیلی خوبه! شاید به دردتون خورد، حالا خودم امتحان میکنم نتیجه رو میگم؛

بعد میدونی، من اصلا دارم اعتقادمو به استراحت از دس میدم؛ یعنی تا همین دو سال پیش میگفتم میرم خونه سه روز استراحت میکنم میام ، یا میرم بندر یا شیراز و جدا ری استارت میشدم؛ ولی الان نه واقعا، همین یه هفته پیش مگه تهران نبودم؛ همون چار روز خوب بودا، ولی فقط همون چار روز؛ دقیقا از لحظه تموم شدنش من برگشتم به ادامه دوشنبه شب با این تفاوت که شنبه صب بود؛ یه چیزی کات شد فقط، از شدت و حدت چیزی کاسته نشد در واقع
پریروزم یه چیزی شد که کلا قید دکتر خ و کار و اینا رو زدم؛ یعنی مغزم به یه جایی رسیده که هی میگه بسه بسه؛ منم گفتم باشه بسه، رفتم دو تا مقوا خریدم چسبوندم بهم، یه پازل هزار تیکه خریدم پخشش کردم رو تختِ بالا؛ بعد هی سینا حجازی خوند ما وام داشتیم، شما نداشتین، شما وان داشتین ما نداشتیم و اینا منم هی قطعه هارو اینور اونور کردم؛ چسب رو هم سعیده تاکید کرده بود مواظب باشم نریزه رو دستم، عجیبه هنوز بعد از سه سال نفهمیده نباید چیزیو تاکید کنه؛ رینگم که چسبیده به انگشت اشاره م، یکمم ریخته رو ساعدم، خیلیم بدمزه س لعنتی؛ ز هم که زنگ زد گفتم من تا وختی که این جریانو جم نکنین نه میام بندر نه میرم خونه، حتی اگه مجبور باشم تموم تابستون رو تو این خراب شده بمونم؛ با وجود اینکه میدونم چقد حال همشون بده و چقد می ترسن باهام حرف بزنن؛

قسمت متنوع (!) این روزا اینه که یکی از طلبه های حوزه بغلِ دانشکده بهم پیشنهادِ حالا دقیقا متوجه نشدم دوستی بود یا چی داده؛ دو هفته پیش بش گفته بودم بابا اینی که تو میگی یه ماهه میبینی و فلان من نیستم عزیزم، من دو هفته ست از تعطیلات اومدم، برو بگرد ببین عاشق کی شدی واقعا، سرشو بالا نمیگیره اصن خب، بعد گفتم خب میخوای اگه کفشش یا لباسش شبیه من بوده بگردم پیداش کنم؟ نمدونی رشته ش چیه؟ گفت نه من به شناختم شک ندارم، گفتم باشه، اگه اون دختره منم جوابم نعه؛ بعد امروز صب دیدمش تو کافه روبه رو دانشکده؛ ظهر داشتم میرفتم لوازم تحریری همون کنار مقوا بخرم، اومد گفت ببخشید خانوم..؟... گفتم ببین من خیلی کار دارم، هوام خیلی گرمه، اینجام قطعا بدترین جاییه که میشه وایساد و حرف زد، خدافظ؛ این چه وضع عاشق شدنه خدا وکیلی

*سینا حجازی میگفت
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۲۰
تی رکس

نظرات  (۷)

خوب می نویسید....
پاسخ:
لطف دارَوید...
طفلک طلبه هه :))
پاسخ:
:)
خو بنده خدا عاشق شده چرا دلشو شکستی؟؟


پاسخ:
نشکستم بابا :/ خیلی گرم بود بخدا :دی
هم‌زمان هم ارشاد می‌شی، هم شوهر گیرت میاد. به نظر من که می‌ارزه!! :|||
پاسخ:
به طور همزمان ممکنه یکیمونم خودکشی کنه :|
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۶ پری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سینا حجازی خیلی خوبه
پاسخ:
خیلی :)
کافی شاپ باید دعوت کنه حداقل آدم وقتشو از سر راه نیاورده ک :دی
این سرشو بالا نیاورده چجوری اینقد مطمعنه؟!:|||
پاسخ:
نمدونم :دی
شاید پیش خودش فکر کرده عشقش ک بیفته تو دلت به خاطرش ازین رو به اون رو میشی :))))
پاسخ:
:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی