در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

شاید بپرسی چرا اینجوری؛ خودمم نمدونم

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ

الان چارزانو نشستم روی تخت؛ کمرم نمدونم چرا ترق تروق صدا درمیاره از خودش؛ پتی بورِ سعیده رو دارم میخورم؛ خودش دوس نداره چون، منم گشنه نیستم ولی نمدونم چرا دلم میخواد همش بیسکوییت و آب و یخ بخورم!

قبلش چمدونمو وا کردم و همه چیو ریختم بیرون، لباسایی که نپوشیده بودمو جدا کردم، و لباسایی که زیاد پوشیده بودم و لباسایی که کم پوشیده بودم رو هم جدا کردم، بعد ملحفه ها و حوله ها؛ کتابارو هم چیدم توی کمدم؛ بعد رفتم لباسا رو انداختم تو ماشین و خودم رفتم حموم و بعد زنگ زدم به آل رضا گفتم کوبیده و سالاد بیاره؛ چون از دیشب بعد از اون شامی که ساعت یک و نیم تو هواپیما خوردم هیچی نخورده بودم؛ که البته مطمئن نیستم خوردم واقعا یا خواب میدیدم که دارم شام میخورم؛
پرواز دیشب قرار بود هفت و نیم باشه، هی یه ساعت یه ساعت تاخیر میخورد تا یک، بعد میدونی، من لهه له بودم، اون موقع که نم نم بارون میومد با دال باغ فردوس بودیم، یکم راه رفتیم بعدم رفتیم کافی شاپش و دمنوش و رولِ دارچین خوردیم؛ قبلشم با ه ناهار رفتیم نمدونم کوجا پاستا خوردیم، قبلشم که تازه از خواب بیدار شده بودم! ولی اون موقع که رگبار و اینا بود با ف تو خیابون میدویدیم و خیس میشدیم و چقد کیف داد؛ بعدم رفتیم وسایلمون رو ورداشتیم و ماشین گرفتیم تا فرودگاه؛ تو فرودگاهم دیدم اینجوری نمیشه، زورکی از تو چمدون ماجرای عجیب سگی در نیمه شب رو دراوردم و چارزانو نشستم رو صندلی و خوندم و با میم حرف زدم و اینا، دیگه ده به بعد خوابم داشت میبرد ولی، فک کنم اوایلِ سرما خوردگیم همونجا بود، چشام داغ بود، دستام یخ کرده بودن، ورداشتم سوییشرت جینمو پوشیدما ولی بازم سردم بود، گشنه هم بودم ولی انرژی پاشدن نداشتم! این ف هم یه استرسای عجیب غریبی داشت، هی فک میکرد من کارت پروازمو گم میکنم و اینا، گفتم بابا من سه ساله دارم میرم و میام؛ اون کارتی که تو نمایشگاه گم کردم یه استثنا بود؛ واقعنا، اینجوریه که من همیشه همه چیو تو دستم نگه میدارم!!! کارت بانکم در عرض سی ثانیه غیب شد؛ باور کن دستم بود و داشتم میدیدمش و یه لحظه چرخیدم و دیگه ندیدمش، واسه همینم دیگه فرصت نشد برم نشر قطره و چشمه؛ تو همون نیلوفر متوقف شدم؛ ولی خب قبلش تو قسمت کودکان و نوجوانان و کتابای پزشکی حسابی چرخوندم بچه درون و پزشک درونم رو؛ خودِ درونمم تخصیر خودش بود که کارت رو گم کرد دیگه
بعدم ساعت شیش هف با میم قرار گذاشته بودم ولی اونقد گیج بازی دراوردم که یه ربع به هشت رسیدم، منتظر بودم نصفم کنه کاملا یا هر چی، ولی خیلی آقا بود خدایی :)) یه سری چیز میزم برام خریده بود که خیلی دوسشون دارم و خیلی پشیمونم که بغلش نکردم! اصن ملوم نیس که کی میبینمش، یا اصن دیگه میبینمش یا نه! بعد از کافه هم باز قدم زدیم بعد یکم مترو سواری، و بعدم پیاده روی و بعدم خدافظی؛ فک نمیکنم هیجوری من بتونم بگم یا شوما بتونین بفهمین که چقد اون شبو دوس داشتم!!
تا حالا فک کنم الان که شنبه س رو گفتم و دیروز که جمعه بود و پنشنبه؛ نمدونمم چرا دارم از ته به سر میام
شبا هم جنازه بودم کلا؛ دوش میگرفتم و میشستیم رو مبل دو نفرهه که چرخونده بودیمش سمتِ تلویزیون و یه دونه عسلی گذاشته بودم جلوش که پاهامو دراز کنم؛ ف خندوانه میدید و همش هار هار می خندید منم گوشیمو اینور اونور میکردم؛ یه صندلی هم میذاشتیم پشت در ورودی، لعنتی خیلی صدا میداد چون، تراسم نمدونم چرا با اینکه یه فضای خالی بین دو تا پنجره در جداره بود انگاری یه چیزی توش میچرخید؛
چارشنبه شبو با دال بودم، رفتیم تجریش ساندویچ خوردیم و حرف زدیم، قبلش ح رو تو یه کافه تو ولیعصر دیدم، خیلی خسته و شت و پت و اینا بود یکم آب خوردم فقط و با هم چرخ خوردیم همون ورا، قبلشم با دال تئاتر شهر بودیم، خوب بود، دوسش داشتم؛ باهاش پارک ملت قرار گذاشته بودم، با ش هم ظهر تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، اون اطراف ناهار خوردیم بعد رفتیم پارک و از پارک سه تایی اومدیم تئاتر شهر باز؛ یه عجب خریه این دختره ی خاص تو چشای جفتشون موج میزد؛ بات هو کرز، به من که خیلی خوش گذشت! و اگه شوما خسته شدین ببخشین :دی
شب قبلشو با بچه های دبیرستان رفتیم بولینگ، اگه از اون قسمتایی که من مسیرارو اشتباه میرفتم و یه ساعت دیر میرسیدم فاکتور بگیریم، خیلی چسبید خدایی، البته من خودم عادت دارما، یعنی گم شدن بخشی از فعالیت روزانمه که من باهاش مشکلی نداشتم، ولی دو سه نفر میخواستن بزنن بپاچم تو دیوار!
ظهرشم تا غروب با ب تو انقلاب چرخ خوردیم و شیرینی فرانسه خوردیم و چیپس و پنیرمونو شریک شدیم و هی حرف زدیم و راه رفتیم و حرف زدیم؛ رفتیم دنبال پازل دایناسوری و طیف رنگ ولی پیدا نکردیم، دو سه بار من خوردم توی شیشه و اینا، میگف من نمیفهمم تو چجوری داری تنهایی زندگی میکنی، گفتم منم نمیدونم واقعا
شب قبلش که با قطار اومده بودیم خیلی کول بود جدا؛ پسر آژانسیه خیلی عطری بود ماشینش، خوشبو بودا ولی یکم زیادی روی کرده بود داشتم خفه میشدم، بعد دو تا خیابون گفتم برگرده من کیف پولمو جا گذاشتم، چون روم نشد بگم عطرم جا مونده، تا خود راه آهنم حامد پهلان گوش کردیم؛ میگف من سه دهه از خدا عمر گرفتم تا حالا سوار قطار نشدم، گفتم منم دو دهه از خدا عمر گرفتم تا حالا نشنیده بودم کسی بگه من سه دهه از خدا عمر گرفتم :))
قبل از اینم دیگه نمتونم به مغزم فشار بیارم ببینم چیکا میکردم؛
خوب بود، گرچه یه جای خالیِ خیلی بزرگم بود، ولی بازم خوب بود و نیاز داشتم به یه سفر تک پرانه و این آدما؛ یکم بخوابم بعد پاشم ریه رو تایپ کنم، اگه خدا قسمت کنه فردا بعد یه هفته برم دانشکده

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۱۶
تی رکس

نظرات  (۱۰)

چقدر این روزا بهت خوش گذشته ، خوشبحالت :))
پاسخ:
اوهوم ^_^
دیدن میم منظورتون دکتر میم هست تی رکس جان؟
پاسخ:
نه عزیزم :)
۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۵ میرزاده خاتون
با خوندن نوشته‌ت یاد چندسال پیش خودم افتادم و دلم تنگ شده واسه‌ش (:
پاسخ:
منم دلم تنگ شد :)
حالا به نظرت دال با دوریه تو چی کار باید بکنه؟:(((
پاسخ:
نمدونم چیکا کنیم :(((
یاد زندگی عجیب بنجامین باتن افتادم نمیدونم چرا!
پاسخ:
چرا واقعا :دی
من هم در کمتر از هشت دهه ای که از خدا عمر گرفتم نشنیدم کسی چنین پستی رو نوشته باشه:d

پاسخ:
تجربه های نو با ما :دی
یا پیغمبر چی همه جا رفتی
خوش باشی همیشه:)))
پاسخ:
اوهوم
ممنون :)
فکر کنم چون از حال رفتی به عقب! مث بنجامین
پاسخ:
:دی
۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۱۹ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
خوششش به حااالت
:)))))
از بس سرت پایینه دکتر جان (اشاره به علت گم شدن)😀
پاسخ:
سر به زیر و محجوب استم بسکه من :دی
تو قضیه گم شدن هم دردیم(((:
پاسخ:
بزن قدش :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی