در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

از دیروز تا الان

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ق.ظ
دیشب تا صبو واقعا نمدونم چجوری توصیف کنم؛ خیلی بد بود حالم، یعنی میدونی با یه دوستی رفته بودیم بیرون بعد من مثه احمقا گفتم بابا الان دو ماهه من لب به قهوه نزدم، توی کافه ام یه بوی موکا لاته ای پخش بود که هوش از سرم می برد و تاریک بود و قهوه ایِ درختی بود همه جا؛ اصن این کافه های ملاصدرای لعنتی رو من نمیفهمم چرا اینقد سستم در برابرشون، یه جورین که تو فضاشون نمیشه جز کافئین چیزی فرستاد پایین؛ بعد خب تا همین الان داشتم تو جام غلت می خوردم و سر درد داشتم و تهوع و یه سنگینیِ بی پدر مادری که معلوم نبود چی میگه؛ چون من اگه نخوابم خب یا فیلم میبینم یا یه چیزی میخونم یا میوفتم تو گوشی چیزی ولی وختی این شکلیم دراز میکشم و چشام بسته ست و نه خوابم نه بیدار و نه هیشکار میکنم و تف بهش
بعد میدونی دیروز یه جوری بود که همش باید میدوییدم تا برسم، اصن یه سیکل معیوبی شده بود؛ ساعت چار و نیم فیلم شروع میشد، من چار و بیست و هشت دقیقه رسیدم؛ یه بار دیگه باید ببینمش که متوجه شم فیلمه رو دوس دارم یا نه، نمدونم چرا به رنگ ارغوانو میاورد تو ذهنم؛ بعدم که خودمو شیش قسمت کردم تا قبل ده برسم خوابگاه، رسیدمم بچه ها نشسته بودن و حرف و جیغ و مسخره بازی؛ بعدم سعیده گفت بیا شرلوک ببینیم منم گفتم باش، حالا خوابِ خواب بودما ولی منتظرم بودم که حالم بد شه بعد موکایی که خورده بودم سبک بخوابم که نشد؛ وسطای رو به آخر فیلمم فریبا اس ام اس داد که داریم فردا با میلاد میریم زشک میای یا نه، من فقط آرزوی خواب صبح جمعه رو داشتم تو سرم می پروروندم گفتم ایشالا دفعه بعد ولی آخرشم پشیمون شدم چون که نه شب تونستم بخوابم، نه الان خوابیدم نه تنفسو تایپ کردم، نه کارمون با افرا حل شده نه وخت کردم برم آقای جعفری رو ببینم و نه رفتم برای باران چیزی خریدم، درسا هم که اینجوری تلنبار شده رو هم، کاش حداقلش رفته بودم باهاشون چارتا نفس کشیده بودم؛

دقیقا همین الان وسط تایپ زنگ زد گفت ما خواب مونده بودیم میخوایم بریم یه جای دیگه میای؟ گفتم میام!
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۸
تی رکس

نظرات  (۳)

۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۷ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
عه وا:دی
بابا بخاطر فیلم و چهار و بیست و هش دیقه که اصلا ناراحت نباش برای خوابگاهم که تقصیر من شد هی گرفتمت به حرف سر چیز میزای بیهوده😭
خلاصه درسته دیروز با من برای تو خیلی دردناک و خسته کننده تموم شد اما دیروز با تو برای من واقعا خوب بود واقعا کیف کردم
پاسخ:
نه بابا چون رفتم دوستمو دیدم دیر شد خیلی خوب بود با تو ^_^
بیرون رفتنو ک رد نمیکنن :دی

چقدر کار داری😐جون میده واسه خل شدن😐
پاسخ:
آخرشم رفتم :دی
جمله اول متن چقدر شبیه زبان مادری شهر ما بود. :)
واقعا نمدونم.
پاسخ:
واقعا نمدونم :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی