در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

تلاشی که نافرجام ماند

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۵۵ ق.ظ

دانشکده ما قبلا بیمارستان بوده واسه همینه که همه جاش به بقیه جاهاش راه داره؛ مثلا سالن تشریح و مولاژ و اینا فک کنم قبلا سردخونه ای چیزی بوده، زیر زمینه تقریبا؛ بعد خب دو تا در هم داره که یکی از ساختمون بهش باز میشه که احتمالا مرده ها از اونجا میومدن و اون یکی هم به حیاط باز میشه و آمبولانس خورش خیلی ملسه؛ دیگه اینکه آزمایشگاها با یه دور پله میرسن به کتابخونه، آمفی تئاتر هم دو سه تا ورودی خروجی داره؛ کلا هیشوخت توش به بن بست نمیخوری؛ مثلا میشه از در اصلی آمفی تئاتر وارد شی، بعد از دری که بغلِ پله های کتابخونه است بیای بیرون که میشه بغلِ نماز خونه و تریا و اینا، بعد از پله ها بری بالا تو راه هم به کتابخونه میرسی و از کتابخونه به آزمایشگاه ها و از اونجا هم بری پایین سالنِ اصلی؛ از همون پله اولیا هم میشه رفت بالا و رسید به طبقه سوم که آفیس آموزش اینا اونجاست و خب بعد از پله های اصلی میای تو سالن و اینجوریه که میتونی ساعت ها توش دنبال یه نفر بگردی و پیداش نکنی؛ گم هم می تونی بشی حتی؛ قشنگ جنگلِ ارواحه! خوشم میاد من البته، اگه نزدیک حرم و بین این همه شیخ اندرزگو نبودیم دوسشم داشتم

من امروز خب قرار بود دکتر خ رو ببینم؛ میدونستم سه تا پنج کلاس داره؛ نمیفهمم چرا اینقد دیر آخه، خودشم لعنتی اینجوریه که کلاسشو باید سر ساعت و ثانیه شروع کنه، پدرمون رو دراورد ترمِ پنج؛ آره دیگه من تو کتابخونه مونده بودم یه صفه قلب میخوندم یه اپیزود فرندز میدیدم یه نسکافه میخوردم؛ از یازده و نیم تا دو و نیم اینجوری گذشت؛ بعد رفتم یه کش و قوسی بدم به خودم و اینا گفتم حالا بذا ببینم اومده یا نه که دیدم عه ماشینش هست؛ بدو بدو رفتم تا کلاسِ هفت، از درِ اصلی و پله های اصلی البته، دیدم هیشکی نیست، رفتم بالا از آقای الف پرسیدم کو پس دکتر خ که گفت کلاسشونو کنسل کردم گفتم کجا رفتن الان گفت که آزمایشگاه، دیگه برنگشتم پایین از همونجا رفتم ته سالن و از اون پله فرعیا یه طبقه رفتم پایین و یکم دور خودم چرخیدم تا آزمایشگاهو پیدا کردم دیدم عه نیست؛ به آقای امینی گفتم کو پس دکتر؟ این آقای امینی فوق العاده ست واقعا، یعنی ببین اونقد آرامش و مهربونی و عطوفت و لطافت تو چشاش و حرکاتش موج میزنه که آدم میمیره براش، لورازپام دیازپام باید جلوش لنگ بندازن؛ منم اینقد بدبخت و نفس نفس زنون گفتم کو پ دکتر که خودمم دلم سوخت؛ سه چار از بچه های ترم دو سه ای هم همونجا واستاده بودن با روپوش سلفی میگرفتن، ما اینقد کم کاپاسیتی :)) نبودیم وجدانا! حداقل صب کنین بیمارستانی جایی! آقای امینی که گفت کلیدشو تحویل داد رفت قشنگ وا رفتم من؛ گفت بابا چرا این شکلی شدی سه شنبه هم هست، بعد خودش باز گفت عه سه شنبه که تعطیله؛ یعنی متنفرم از این بساط تقویممون؛ گند زد به همه چی کاملا :| گفتم حالا شاید نرفته هنوز از همونجا یه سری پله پیدا کردم رفتم پایین پریدم تو محوطه دیدم عه دیگه ماشینش نیست
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۴
تی رکس

نظرات  (۶)

دفعه بعد ایشالاه :))
پاسخ:
:)
دوباه باید وایسی تا یک شنبه بعد؟ اوه. خدا صبر ایول و جمیل و جزیل رو همراه هم بهت بده :|
پاسخ:
آره :(((
هفته ی بعد اولین کاری که می کنی یه مشت بزن تو صورتش. بگو این به خاطر اون روز که ول کردی رفتی..
پاسخ:
نه هر چقدم برام طاقچه بالا بذاره نمیتونم کاری کنم!
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۱ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اه اینقد حرص میخورم اینجور وقتا که نگوووووو
پاسخ:
باشه :دی
۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۶ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:)
کم کاپاسیتی
پاسخ:
:))
کلا عه:|||||


پاسخ:
:|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی